تبليغاتX
قصه ی مرغ مهاجر
زندگی دين بزرگي ست كه بر گردن ماست

 

متن وترجمه ترانه زن فالگیر ازعبدالحليم حافظ

 

جلست

نشست

جلست و الخوف بعینیها

نشست درحالي كه ترس در دیدگانش بود

تتامّل فنجانی المغلوب

به فنجان واژگونم به دقت مي نگریست

قالت یا ولدی لاتحزن

گفت: پسرم اندوهگین مباش

فالحبّ علیكَ هوالمكتوب یا ولدی

عشق سرنوشت توست پسرم

الحبّ علیك هو المكتوب یا ولدی

عشق سرنوشت توست پسرم

یا ولدی قد مات شهیدا ً

پسرم به یقین شهید است

من مات فداءاً للمحبوب

آن که در راه محبوب جان بسپارد

یا ولدی،یا ولدی

پسرم، پسرم

بصّرت، بصّرت و نجّمت كثیراً

بسیار نگریسته ام و ستارگان را بسیار مرور کرده ام

لكنّی لم اقرا ابداً، فنجانا یشبه فنجانك

اما فنجانی شبیه فنجان تو نخوانده ام

بصّرت بصّرت و نجّمت كثیرا

بسیار نگریسته ام و ستارگان بسیار را مرور کرده ام

لكنی لم اعرف ابداً احزانا تشبه احزانك

اما غمهايی که مانند غمهاي تو باشد نشناخته ام

مقدورك ان تمضی ابداً فی بحر الحبّ بغیر قلوع

سرنوشتت، بی بادبان در دریای عشق راندن است

و تكون حیاتك طول العمر، طول العمر كتاب دموع

و سراسر کتاب زندگی ات کتابی ست از اشکها

مقدورك ان تبقی مسجوناً بین الماء و بین النّار

و تو گرفتاردر میان آب و آتش

فبرغم جمیع حرائقه

پس باوجود تمامی سوزندگي هايش

و برغم جمیع سوابقه

و باوجود تمامی پيشينه اش

و برغم الحزن السّاكن فیها لیل و نهار

و با وجود اندوهی که شب و روز ماندگار است دراو

و برغم الریح و برغم الجوّ الماطر و الاعصار

و با وجود باد، گردباد و هوای بارانی

الحبّ سیبقی یا ولدی

پسرم، عشق بر جای می ماند

الحب سیبقی یا ولدی

پسرم، عشق بر جای می ماند

بحیاتك یا ولدی امراة عیناها سبحان المعبود

در زندگی ات زنی است با چشمانی شکوهمند

فمها مرسوم كالعنقود

لبانش چون خوشه ی انگور

ضحكتها انغام و ورود

و خنده اش نغمه ی مهربانی

والشّعر الغجریّ المجنون یسافر فی كلّ الدنیا

موی پریشان او چون مجنون به اکناف دنیا سفر می کند

قد تغدوا امراة یا ولدی، یهواها القلب هی الدّنیا

پسرم زنی را انتخاب کرده ای که قلب دنیا دوستدار اوست

لكن سمائك ممطرة و طریقك مسدود مسدود

اما آسمان تو بارانی ست و راه تو بسته ی بسته

فحبیبة قلبك یا ولدی نائمة فی قصر مرصود

محبوبه ی قلب تو در کاخی که نگاهبانی دارد در خواب است

من یدخل حجرتها من یطلب یدها

هر آن که به منزلگاهش وارد شود و هر آن که به خواستگاری اش برود

من یدنو من سور حدیقتها

هر آن که از پرچین باغش بگذرد

من حاول فك ضفائرها

وهركه بكوشد گره  گیسوانش را بگشاید

یا ولدی مفقود مفقود مفقود

پسرم، ناپدید می شود ناپدید ناپدید

یا ولدی

پسرم

ستفتّش عنها یا ولدی، یا ولدی فی كلّ مكان

پسرم به زودی در همه جا به جستجوی او خواهی پرداخت

و ستسال عنها موج البحر و تسأل فیروز الشّطان

از موج دریا و کرانه ها سراغش را می گیری

و تجوب بحاراً بحاراً

و در می نوردی و می پیمایی دریاها و دریاها را

وتفیض دموعك انهاراً

و اشک های تو نهر ها را لبریز خواهد کرد

و سیكبر حزنك حتّی یصبح اشجاراً اشجاراً

غمت چون فزونی می یابد درختان سر بر می کشند

وسترجع یوماً یا ولدی مهزوماً مكسورا الوجدان

پسرم اما روزی بازخواهی گشت، نومید و تن خسته

و ستعرف بعد رحیل العمر

و آن زمان از پس گذار عمر خواهی دانست

بانّك كنت تطارد خیط دخان

که در تمام زندگی به دنبال رشته ای از دود بوده ای

فحبیبة قلبك یا ولدی لیس لها ارض او وطن او عنوان

پسرم معشوقه ی دلت نه وطنی دارد، نه زمینی و نه نشانی

ما اصعب ان تهوی امرأة یا ولدی لیس لها عنوان

چه سخت است پسرم، زنی را بخواهی که نام و نشانی ندارد

یا ولدی،یا ولدی

اي پسرم اي پسرم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/28ساعت   توسط بابك   | 


ز آن نامه اي كه دادي و زان شكوه هاي تلخ
تا نيمه شب به ياد تو چشمم نخفته است
اي ماية اميد من, اي تكيه گاه دور
هرگز مرنج از آنچه بشعرم نهفته است

شايد نبوده قدرت آنم كه در سكوت
احساس قلب كوجك خود را نهان كنم
بگذار تا ترانة من رازگو شود
بگذار آنچه را كه نهفتم عيان كنم

تا بر گذشته مي نگرم, عشق خويش را
چون آفتاب گمشده مي آورم بياد
مي نالم از دلي كه بخون غرقه گشته است
اين شعر, غير رنجش يارم بمن چه داد؟

اين درد را چگونه توانم نهان كنم
آندم كه قلبم از تو بسختي رميده است
اين شعرها كه روح تورا رنج داده است
فريادهاي يك دل محنت كشيده است

گفتم قفس, ولي چه بگويم كه پيش از اين
آگاهي از دوروئي مردم مرا نبود
دردا كه اين جهان فريباي نقشباز
با جلوه و جلاي خود آخر مرا ربود

اكنون منم كه خسته ز دام فريب و مكر
بار دگر به كنج قفس رو نموده ام
بگشاي در كه در همه دوران عمر خويش
جز پشت ميله هاي قفس خوش نبوده ام

پاي مرا دوباره به زنجيرها ببند
تا فتنه و فريب ز جايم نيفكند
تا دست آهنين هوس هاي رنگ رنگ
بندي دگر دوباره بپايم نيفكند

+ نوشته شده در  جمعه 1390/07/01ساعت   توسط بابك   | 

آیا میدانید ؟

*اگر هخامنش به فراموشی سپرده شود ، گناه ماست که به فرزندانمان نیاموختیمش *

*مگر هزارها چیز دیگرکه به فرزندانمان می آموزیم ، در کتاب های درسی آمده اند؟؟؟ *

*پس گناه خودمان را گردن دیگری میاندازیم *

*خود ما چقدر آگاهی داریم؟ چقدر از پیشینه و تاریخمان اطلاع داریم *

* اگر آگاهی داشتیم انقدر تکرارش نمی کردیم *

 

آیا میدانید : حذف بخش هخامنشيان از کتاب درسی تاریخ به تصویب رسید؟

آیا میدانید : فرزندان ما دیگر حتی اسم کوروش کبیر را نمیشناسند؟

آیا میدانید : 29 اکتبر روز جهانی کوروش کبیر است و این روز فقط در تقویم ایران نیست؟

آیا میدانید : چند سال دیگر ، با نابودی کامل تخت جمشید باید سپاسگذار کشورهایی چون فرانسه باشیم که چندی از تخت جمشید را در موزه های خود حفظ کردند

آیا میدانید :اولین سیستم استخدام دولتی به صورت لشگری و کشوری به مدت ۴۰سال خدمت و سپس بازنشستگی و گرفتن مستمری دائم را کورش کبیر در ایران پایه گذاری کرد.

آیا میدانید :كوروش بعد از تصرف بابل ۲۵ هزار یهودی برده را که در آن شهر بر زیر یوق بردگی شاه بابل بودند آزاد کرد

آیا میدانید : کمبوجيه فرزند کورش بدلیل کشته شدن ۱۲ ایرانی در مصر و اینکه فرعون مصر به جای عذر خواهی از ایرانیان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود ، با ۲۵۰ هزار سرباز ایرانی در روز ۴۲ از آغاز بهار ۵۲۵ قبل از میلاد به مصر حمله کرد و کل مصر را تصرف کرد و بدلیل آمدن قحطی در مصر مقداری بسیار زیادی غله وارد مصر کرد . اکنون در مصر یک نقاشی دیواری وجود دارد که کمبوجیه را در حال احترام به خدایان مصر نشان میدهد. او به هیچ وجه دین ایران را به آنان تحمیل نکرد و بی احترامی به آنان ننمود.

آیا میدانید : داریوش کبیر با شور و مشورت تمام بزرگان ایالتهای ایران که در پاسارگاد جمع شده بودند به پادشاهی برگزیده شد و در بهار ۵۲۰ قبل از میلاد تاج شاهنشاهی ایران رابر سر نهاد و برای همین مناسبت ۲ نوع سکه طرح دار با نام داریک ( طلا ) و سیکو ( نقره) را در اختیار مردم قرار داد که بعدها رایج ترین پولهای جهان شد

آیا میدانید : داریوش کبیر طرح تعلیمات عمومی و سوادآموزی را اجباری و به صورت کاملا رایگان بنیان گذاشت که به موجب آن همه مردم می بایست خواندن و نوشتن بدانند که به همین مناسبت خط آرامی یا فنیقی را جایگزین خط میخی کرد که بعدها خط پهلوی نام گرفت . *

آیا میدانید : داریوش در پایئز و زمستان ۵۱۸ - ۵۱۹ قبل از میلاد نقشه ساخت پرسپولیس را طراحی کرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر نقشه آن را با کمک چندین تن از معماران مصری بروی کاغذ آورد

آیا میدانید : داریوش در سال دهم پادشاهی خود شاهراه بزرگ کورش را به اتمام رساند و جاده سراسری آسیا را احداث کرد که از خراسان به مغرب چین میرفت که بعدها جاده ابریشم نام گرفت

آیا میدانید : اولین بار پرسپولیس به دستور داریوش کبیر به صورت ماکت ساخته شد تا از بزرگترین کاخ آسیا شبیه سازی شده باشد که فقط ماکت کاخ پرسپولیس ۳ سال طول کشید و کل ساخت کاخ ۸۰ سال به طول انجامید *

آیا میدانید : داریوش برای ساخت کاخ پرسپولیس که نمایشگاه هنر آسیا بوده ۲۵ هزار کارگر به صورت ۱۰ ساعت در تابستان و ۸ ساعت در زمستان به کار گماشته بود و به هر استادکار هر ۵ روز یکبار یک سکه طلا ( داریک ) می داده و به هر خانواده از کارگران به غیر از مزد آنها روزانه ۲۵۰ گرم گوشت همراه با روغن - کره - عسل و پنیر میداده است و هر ۱۰ روز یکبار استراحت داشتند

آیا میدانید : داریوش در هر سال برای ساخت کاخ به کارگران بیش از نیم میلیون طلا مزد می داده است که به گفته مورخان گران ترین کاخ دنیا محسوب میشده . این در حالی است که در همان زمان در مصر کارگران به بیگاری مشغول بوده اند بدون پرداخت مزد که با شلاق نیز همراه بوده است

آیا میدانید : تقویم کنونی ( ماه ۳۰ روز ) به دستور داریوش پایه گذاری شد و او هیاتی را برای اصلاح تقویم ایران به ریاست دانشمند بابلی "دنی تون" بسیج کرده بود . بر طبق تقویم جدید داریوش روز اول و پانزدهم ماه تعطیل بوده و در طول سال دارای ۵ عید مذهبی و ۳۱ روز تعطیلی رسمی که یکی از آنها نوروز و دیگری سوگ سیاوش بوده است

آیا میدانید : داریوش پادگان و نظام وظیفه را در ایران پایه گزاری کرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزیر باید به خدمت بروند و تعلیمات نظامی ببینند تا بتوانند از سرزمین پارس دفاع کنند

آیا میدانید : داریوش برای اولین بار در ایران وزارت راه - وزارت آب - سازمان املاک -سازمان اطلاعات - سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنیان نهاد

آیا میدانید : اولین راه شوسه و زیر سازی شده در جهان توسط داریوش ساخته شد

آیا میدانید : داریوش برای جلوگیری از قحطی آب در هندوستان که جزوی از امپراطوری ایران بوده سدی عظیم بروی رود سند بنا نهاد *

آیا میدانید : فیثاغورث که بدلایل مذهبی از کشور خود گریخته بود و به ایران پناه آورده بود توسط داریوش کبیر دارای یک زندگی خوب همراه با مستمری دائم شد

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/04/18ساعت   توسط بابك   | 

زیبا فراوان دیده ام اما تو چیز دیگری

 صدها گلستان دیده ام اما تو چیز دیگری

 

دانی که در هر مجلسی گلهای عطرافشان بسی

 دیده ست و بیند هر کسی اما تو چیز دیگری

 

از بوی گل مطلوبتراز مهوشان محبوبتر

 این یک از ان یک خوبتراما تو چیز دیگری

 

بس شوخ جانی دیده ام باغ جوانی دیده ام

 زانها که دانی دیده ام اما تو چیز دیگری

 

بر گلرخان دل بسته ام وصل نکویان جسته ام

زنجیرها بگسسته ام اما تو جیز دیگری

 

گلهای خندان دیده ام خورشید تابان دیده ام

صد رهزن جان دیده ام اما تو چیز دیگری

 

در صحبت گل پیکران در خیل شیرین دختران

دیدم تو را با دیگران آما تو چیز دیگری

 

تنها نه از هر دلبری در شهر زیبایی سری

کز خویش هم زیبا تری ، آری! تو چیز دیگری

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/02/30ساعت   توسط بابك   | 

بانو هیپاتیا فيلسوف ورياضيدان يوناني رابه عنوان اولين رياضيدان زن در جهان  مي شناسند، او پیرو افلاطون بود وعقاید نوافلاطونیان را تبلیغ می‌کرد، نظرات نوآورانه ومبارزه دليرانه اوباخرافات رايج ازسوي متحجرين هم عصرش خطرناك  تلقي گرديد ودرسال 415 ميلادي به سن 45 سالگي به تحريك سران كليساي  اسكندريه  بطرز فجيعي به قتل رسيد وجسدش سوزانده شد .

 در یکی از نوشته‌هایش  چنين آمده:

 افسانه‌ها باید تنها به عنوان افسانه واسطوره‌ها تنها به عنوان اسطوره آموخته شوند. آموزش موهومات به عنوان حقایق چیز وحشتناکی است. ذهن کودک آنها را می‌پذیرد و به آنها اعتقاد می‌آورد و در سالهای بعد تنها با سختی و شکنجه می‌تواند از چنگ آنها رهایی یابد . در حقیقت انسان همان طور که برای برقراری حقیقت می‌جنگد باید با خرافات نیز   به مبارزه برخیزد. چرا که موهومات، نامحسوس، درک‌ناکردنی و بغرنج هستند و تکذیب آنها به سختی میسر می‌شود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/01/18ساعت   توسط بابك   | 

یادم باشد ...یادم باشد حرفی نزنم که دلی بلرزد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

یادم باشد که روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نیست

یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم

یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم

یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم و از آسمان درسِ پـاک زیستن

یادم باشد سنگ خیلی تنهاست... یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند

یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان یادم باشد زندگی را دوست دارم

 

یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم

یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد

یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود

یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم

 

یادم باشد زنده ام...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/01/16ساعت   توسط بابك   | 

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم

 

قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم

 

 

چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد

 

تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

 

 

دلم صد بار می‌گوید که چشم از فتنه بر هم نه

 

دگر ره دیده می‌افتد بر آن بالای فتانم

 

  

تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی

 

و گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم

 

 

رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی

 

خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم

  

 

به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم

 

کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم

 

 

 

فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید

 

که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم

 

 

مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی

 

شب هجرم چه می‌پرسی که روز وصل حیرانم

 

 

شبان آهسته می‌نالم مگر دردم نهان ماند

 

به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم

 

 

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت

 

من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم

 

 

من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت

 

هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستانم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/11/13ساعت   توسط بابك   | 

 

در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند، و گاهی اوقات پدران هم.

در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.

در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته، محروم می کند.

در 30 سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن.

در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد؛ بلکه چیزی است که خود می سازد.

در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم.

در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد، آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند.


زندگی مشترک

در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است.

در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.

در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.

در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز که میل دارد بخورد.

در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مسئله در اختیار داشتن کارت های خوب نیست ؛ بلکه خوب بازی کردن با کارت های بد است.

در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است، به رشد وکمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است، دچار آفت می شود.

در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.

در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/10/21ساعت   توسط بابك   | 

پروردگار مست که مست از شراب شد

کار از همان دقیقه ي اول خراب شد


آدم بیافرید که آدم بماند در این جهان


آدم نشد که مایه ي رنج و عذاب شد


صد نقشه ها کشید که با عشق سر کند


اما تمام نقشه های قشنگش برآب شد


بر وی خرد بداد که داند جهان را که آفرید


اول بلای خودش گشت خرد ، سوال کرد خدا را که آفرید ؟


تا این سؤال و هزاران سؤال بی جواب شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/23ساعت   توسط بابك   | 

ای مفتی شهر! از تو بیدارتریم

با این همه مستی ز تو هشیارتریم

تو خون کسان نوشی و ما خون رزان

انصاف بده، کدام خونخوارتریم؟

 

  

گویند کسان بهشت با حور خوش است

من می‌گویم که آب انگور خوش است

 این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار

کآواز دهل شنيدن از دور خوش است

 

 

این می چه حرامیست که عالم همه زآن میجوشند؟!

یک دسته به نابودی نامش کوشند

آنان که بر عاشقان حرامش کردند

خود خلوت از آن پیاله ها می نوشند

 

 

آن عاشق دیوانه که این خمار مستی را ساخت

معشوق و شراب و می پرستی را ساخت

بی شک قدحی شراب نوشید و از آن

سر مست شد این جهان هستی را ساخت

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/08/15ساعت   توسط بابك   | 

 

 

 

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی

 

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد

 

و اگر اینگونه نیست، تنهایی‌ات کوتاه باشد

 

و پس از تنهایی‌ات، نفرت از کسی نیابی

 

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد

 

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

 

 

 

برایت همچنان آرزو دارم

 

دوستانی داشته باشی

 

از جمله دوستان بد و ناپایدار

 

برخی نادوست، و برخی دوستدار

 

که دستکم یکی در میانشان

 

بی‌‌تردید مورد اعتمادت باشد.

 

 

 

و چون زندگی بدین‌گونه است

 

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی

 

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه

 

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند

 

که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد

 

تا که زیاده به خودت غره نشوی.

 

  

و نیز آرزومندم

 

مفیدِ فایده باشی

 

نه خیلی غیرضروری

 

تا در لحظات سخت

 

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

 

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا

 

نگه دارد.

 

  

همچنین، برایت آرزومندم

 

صبور باشی

 

نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند

 

چون این کارِ ساده‌ای است

 

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران‌ناپذیر می‌کنند

 

و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران

 

نمونه شوی.

 

  

و امیدوارم اگر جوان هستی

 

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

 

و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمایی اصرار نورزی

 

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

 

چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

 

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

 

 

امیدوارم سگی را نوازش کنی

 

به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره

 

گوش کنی

 

وقتی که آوای سحرگاهی‌اش را سر می‌دهد

 

چرا که به این طریق

 

احساس زیبایی خواهی یافت، به رایگان.

 

  

امیدوارم

 

که دانه‌ای هم بر خاک

 

بفِشانی

 

هرچند خُرد بوده باشد

 

و با روییدنش همراه شوی

 

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

 

 

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

 

زیرا در عمل به آن نیازمندی

 

و برای اینکه سالی یک بار

 

پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: «این مالِ من است»

 

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

 

  

و در پایان، اگر مرد باشی

 

آرزومندم زن خوبی داشته باشی

 

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

 

که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان

 

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

 

 

اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد

 

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم.

 

 

 

ويكتور هوگو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/03/19ساعت   توسط بابك   | 

به دنبال خدا نگرد خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست
به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست
خدا در قلبی است که برای تو می تپد
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد

خدا آن جاست
در جمع عزیزترین هایت
خدا در دستی است که به یاری می گیری
در قلبی است که شاد می کنی
در لبخندی است که به لب می نشانی
خدا در بتکده و مسجد نیست
گشتنت زمان را هدر می دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آن جا نیست

او جایی است که همه شادند
و جایی است که قلب شکسته ای نمانده
در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش
باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست
زندگی چالشی بزرگ است
مخاطره ای عظیم
فرصت یکه و یکتای زندگی را نباید صرف چیزهای کم بها کرد
چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد
زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد
زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم و سپیده دمان از آن بیرون می رویم
فقط چیزهایی اهمیت دارند چیزهایی که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند
دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم
دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم
سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداونداست و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند
کسانی که از دنیا روی برمی گردانند نگاهی تیره و یأس آلود دارند آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند

خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم


سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید: آیا «زندگی» را «زندگی کرده ای»؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/03/06ساعت   توسط بابك   |