تبليغاتX
قصه ی مرغ مهاجر
زندگی دين بزرگي ست كه بر گردن ماست

به گذشته ام كه نگاه ميكنم مي بينم هر وقت مشكلي برايم پيش آمده كه باعث نگراني ام شده وباعث شده به خدا نزديكتربشم ،به او متوسل شوم وخالصانه ازش بخواهم كمكم كند درغالب موارد در دقيقه ۹۰ به دادم رسيده ودستم راگرفته يعني درست زماني كه طاقتم تمام شده ،

حتماًشما هم براتون پيش اومده كه وقتي مشكلي داريدوگره آن فقط به دست خدابازميشه خالصانه ترين دعاهايتان ازدقيقه ۷۵به بعد است ودردقيقه ۹۰ به اوجش مي رسد

اگر خدا ما رابامشكلات مان تا دقيقه ۷۵ رها مي كند شايد براي اين است كه او دعاهاي دقيقه ۷۵ به بعد را دوست دارد يعني خالصانه ترين دعاهارا

مولوي معتقد است خداوند خواسته بنده اي را كه دوستش دارد زود برآورده نمي كند

دوست ندارد او را زود ازسر خود واكند ، دوست دارد بارها وبارها راز ونياز او باخود را بشنود

اگر منبعد از اين، ديديد مشكلاتتان با دعا زود بر طرف نشد مي توانيد بااين ديد به مسأله نگاه كنيد ،

شايد شما هم يكي از كساني باشيد كه خدا خيلي دوستشون داره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/31ساعت   توسط بابك   | 

 هنوز گوشم از گفتگوي بي گريه مان گرم بود!
از جايم بلند شدم،
پنجره را باز كردم
و ديدم زندگي هم هر از گاهي زيباست!
شنيدم كه كلاغ ديوار نشين حياط
چه صداي قشنگي دارد!
فهميدم كه بيهوده به جنون ِ مجنون ميخنديدم!
فهيدم كه عشق،
آسمان روشني دارد!
رو به روي عكس ِ سياه و سفيد تو ايستادم،
دستهايم را به وسعت ِ « دوستت مي دارم!» باز كردم،
و جهان را در آغوش گرفتم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/31ساعت   توسط بابك   | 

پنداشت او قلم 
 در دستهاي مرتعشش
باري عصاي حضرت موساست
مي گفت:
 اگر رها كنمش اژدها شود
 ماران و مور هاي
 اين ساحران رانده وامانده را
فرو بلعد
مي گفت :
وز هيبت قلم
فرعون اگر به تخت نلرزد
ديگر جهان ما به چه ارزد ؟
بر كرسي قضا و قدر
قاضي
 بنشسته با شكوه خدايان تندخو
تمثيل روزگار قيامت
انگشت اتهام گرفته به سوي او
برخيز
 از اتهام خود اينك دفاع كن
اين آخرين دفاع
پيش از دفاع زندگيت را وداع كن
مي گفت :
امان دهيد
 تا آخرين سپيده
 تا آخرين طلوع زندگيم را
نظاره گر شوم
 پيش از سپيده دم كه فلق در حجاب بود
 بر گرد گردنش اثري از طناب بود
و چشمهاي بسته او غرق آب بود
 در پاي چوب دار
هنگام احتضار
 از صد گره گرهي نيز وا نشد
 موسي نبود او
 دردستهاي او قلمش اژدها نشد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/30ساعت   توسط بابك   | 

محبوب من بيا 


 تا اشتياق بانگ تو در جان خسته ام


 شور و نشاط عشق برانگيزد

 
 من غرق مستي ام


 از تابش وجود تو در جام جان چنين


 سرشار هستي ام


 من بازتاب صولت زيبايي توام


 آيينه شكوه دلارايي توام

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/30ساعت   توسط بابك   | 

نام جاوید ای وطن
صبح امید ای وطن
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان

وطن ای هستی من
شور و سرمستی من

جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان

بشنو سوز سخنم
که همآواز تو منم
همه جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم
بشنو سوز سخنم
که نوا گر این چمنم
همه جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران جوان

ز صلابت ایران جوان

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/30ساعت   توسط بابك   | 

ما ايراني ها مردم منحصربه فردي هستيم،كم نظيريم وشايد

 هم بي نظير

ديروز جرقه اي در ذهنم زده شد

ميدانم اينكه مي خواهم بگويم حرف خيلي گنده اي است اما

 باور كنيد چندسال است درباره خصوصيات اخلاقي مشترك

 مردم ايران كه وجه تمايز آنهاباسايرملل است فكر مي كنم

 وتحقيق

نتيجه اينكه پي برده ام كليد شخصيت مردم ايران راحت طلبي

 ونداشتن پشتكار ونيزعجول بودن دررسيدن به اهداف است

اميدوارم به كسي برنخورد امااگرماطالب پيشرفت هستيم بايد

 ضعفهاي خودمان رابشناسيم وبرطرف شان كنيم

تفكر غالب ما ايراني ها اين است كه يك شبه پولدار شويم بدون

 زحمت ودردسر وازطريق يك ثروت بادآورده

كمتر به فكر سختي كشيدن وكاروكوشش وپس انداز وبرنامه

 ريزي هستيم وبيشتر دزدي ها واختلاس هاهم ازاين تفكر

 ناشي مي شوند

واين ديدگاه تنها درمسائل مادي نيست بلكه درمسائل اخروي

 وديني هم همينگونه هستيم به جاي مجاهدت بانفس وانجام

 كارهاي سخت ورياضت كشي و... غالباًدنبال يك راه ساده تر

 وبدون زحمت تر ميگرديم مثل شفاعت وعزاداري وخواندن

 مفاتيح الجنان تايك شبه ثواب هفتادشهيد راببريم

درباب مسائل سياسي هم برخلاف برخي انديشمندان كه

 حكومتهاي استبدادي راعامل شيوع ديدگاه استبدادي دربين

 مردم مي دانند،بنده علت بوجودآمدن وبقاي حكومتهاي

 استبدادي رادركشورمان ناشي ازهمين خصوصيت اخلاقي

 مردم مان يعني گريز ازمسئوليت وراحت طلبي افراطي ميدانم

درحكومت استبدادي فردحاكم دغدغه پاسخگويي نداردوباخيال

 راحت حكومت مي كند ومردم تحت امر نيز كارها رابه اوسپرده

 و دغدغه مسائل سياسي واجتماعي ندارند شايد سختي

 وفشار بدني زياد باشد اما از مسئوليت ودردسرهاي ديگر خبري

 نيست.

در واقع اين نوع حكومت در طول تاريخ تأمين كننده خواسته هاي

 دو طرف يعني حاكمان ومردم بوده وميبينيم كه درتاريخ

 كشورمان حكومتهاي مردمسالار بدليل عدم حمايت مردم عمر

 كوتاهي داشته اند.ياساقط شده اند ياخودمان آنان رابه سمت

 استبدادي حكومت كردن سوق داه ايم

اميدوارم با رفع اين نقيصه نسل جوان ما بتوانند ايراني

 سرفرازترازهميشه بسازند

                                                                    آمين 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/30ساعت   توسط بابك   | 

خداوندا!

من اگرنه شايسته رحمت توام ،توشايسته كرامت وبخشيدني وباران فضل تو اهل باريدن است

دست لياقت من اگرچه كوتاه است،نخيل جود تو كم ميوه نيست

محبوب من!

انگار هم اكنون با جان خويش درميان دستهاي تو ايستاده ام،انگارآن نهال توكلم به تو اكنون درختي شده است وبرتمام وجودم سايه افكنده است.انگارهم اكنون آن لحظه موعودفرارسيده است وتو حرفي مي زني كه شايسته توست،تو من رادر سراپرده عفوخويش مي پوشاني واز سرماي معصيت ام مي رهاني

عزيز من

اگر ببخشي ام چه كسي بهترازتو براي بخشيدن؟،اگر ازمن درگذري چه كسي شايسته تر ازتوبراي گذشتن وعفوكردن؟

اگر مرگ من اكنون نزديك مي شودوكارهاي من،من رابه تو نزديك نكرده است،خود را بامركب اقراربه سوي تو مي كشانم،اقراربه آنچه هستم وآنچه كرده ام

خداي من!

بر نفس خويش ستم كرده ام ونگهداري اش راسهل انگاشته ام ،پاك از او غافل مانده ام و واي بر او اگر تو نبخشي اش

مولاي من!

در تمام ايام زندگي ام سايه مهرتوبر سرمن مستدام بود،اين سايه خوب راتاآن سوي مرگ نيز گسترده بدار

خدايا!

من كه درتمام طول حيات،جز زيبايي وخوبي ولطافت ازتونديده ام وجزحلاوت ازدست تو نچشيده ام چگونه مي توانم گمان كنم كه پس از مرگ ،تو ازمن روي گرداني وچهره دگرگون كني؟

خداي من!

كار من را آنچنان كه شايسته توست عهده دارشووبه من با نگاه بخشش وكرم نظر كن، براين بنده كه پرده هاي سياه جهل اطرافش رافرا گرفته است

 

اله من!

تو در دنيا گناه من راپوشانده اي،من در آخرت به اين پوشش محتاج ترم،تو در دنيا بر بدي هاي من پرده افكنده اي،من در آخرت به اين پرده نيازمندترم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/29ساعت   توسط بابك   | 

يار دبستانی من


با من و همراه منی

 
چوب الف بر سر ما


بغض من و آه منی

 
حک شده اسم من و تو


رو تن اين تخته سياه


ترکه بيداد و ستم


مونده هنوز رو تن ما

 
دشت بيفرهنگی ما


هرزه تموم علفاش

 
خوب اگه خوب

 
بد اگه بد


مرده دلای آدماش


دست من و تو بايد اين


پرده ها رو پاره کنه


کی ميتونه جز من و تو


درد ما رو چاره کنه


يار دبستانی من


با من و همراه منی


چوب الف بر سر ما


بغض من و آه منی


حک شده اسم من و تو

 
رو تن اين تخت سياه


ترکه بيداد و ستم


مونده هنوز رو تن ما

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/29ساعت   توسط بابك   | 

من همون جزيره بودم خاکی و صميمی و گرم

واسه عشقبازی موجا قامتم يه بسترنرم

يه عزيز دردونه بودم پيش چشم خيس موجا

يه نگين سبز خالص روی انگشتر دريا

تا که يک روز تو رسيدی توی قلبم پا گذاشتی

غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی

زير رگبار نگاهت دلم انگار زيرورو شد

برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد

 تانفس کشيدی انگار نفسم بريد تو سينه
ابر و باد و دريا گفتن حس عاشقی همينه

اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی

اما تاقايقی اومد از من و دلم گذشتی
رفتی با قايق عشقت سوی روشنی فردا
من و دل اما نشستيم چشم به راهت لب دريا
ديگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن ميگذره اما به سختی
دل تنها و غريبم داره اين گوشه ميميره
ولی حتی وقت مردن باز سراغتو ميگيره
ميرسه روزی که ديگه قعر دريا می شه خونم
اما تو دريای عشقت باز يه گوشه ميمونم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/29ساعت   توسط بابك   | 

اي واي بر اسيري كه از ياد رفته باشد

در دام مانده باشد،صياد رفته باشد

آه از دمي كه تنهابا داغ او چو لاله

در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

امشب صداي تيشه از بيستون نيامد

شايد به خواب شيرين فرهاد رفته باشد

خونش به تيغ حسرت يا رب حلال بادا

صيدي كه از كمندت ،آزاد رفته باشد

از آه دردناكي سازم خبر دلت را

وقتي كه كوه صبرم بر باد رفته باشد

رحم است بر اسيري كه از گرد دام زلفت

با صد اميدواري ناشاد رفته باشد

شادم كه از رقيبان دامن كشان گذشتي

گو مشت خاك ماهم بر باد رفته باشد

پر شور از حزين است امروز كوه وصحرا

مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/03/27ساعت   توسط بابك   | 

خدايا!

آن گاه كه مي خوانمت صداي مرا بشنو

به من نگاه كن وقتي كه با تو راز ونياز مي كنم

من گريخته ام به سوي تو اينك،ودرميان دست هاي توام،خسته ودرمانده وزمينگير،در آغوش تو زارزار گريه مي كنم وهمه اميدم به توست وآنچه در دست هاي توست.

تو مي داني كه در درون من چه مي گذرد،تو از نياز هاي من باخبري،تو مرا خوب مي شناسي وهيچ چيز از تو پوشيده نيست.

تو ميداني كه من اكنون در كجاي هستي ايستاده ام ،به كدام سو خواهم رفت ،دركجااقامت خواهم كردوگاه بازگشتن من چه هنگام است.

تو ميداني كه من چگونه زبان خوام گشود واز تو چه خواهم خواست.

تو ميداني كه من براي سرانجام وعاقبتم دل به كجا بسته ام.

تقديرتو بر من جاري شده است،كم وكاستي وافزايشم وسود وزيانم در دست توست و نه در دست هيچ كس ديگر

خداي من!

اگر تو محرومم كني چه كسي روزي ام دهد؟واگرتو خوارم كني،چه كسي به ياري ام برخيزد؟

معبود من!

از خشم تو به تو پناه مي برم واز نگاه كيفربار توباز به آغوش تو پناه مي برم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/03/27ساعت   توسط بابك   | 

اي پروردگاربي نياز!

گردن ما را جز به درگاه خويش در برابر هيچ كس فرو مياور

دست مرحمت وحمايت به سوي ما بگشاي تا هرگز از زورآوران نيانديشيم.به سوي ما بنگر تا از اعراض ديگران نگران نباشيم.چون تو ببخشي دست حاجت به سوي كس نيازيم وچون تو ايمن فرمايي، ازسطوت وصولت كس نهراسيم.

خداوندا!

آنچنان كن كه جويبارتقدير،به سوي سعادت ماجريان يابدومارا از شقاوت و مذلت بدور دارد.ما به تو روي آورديم،تو ازما روي بر مگردان

همواره راهنماي ما باش تا به سوي تو آييم.آنچه ما را از جوار رحمت ومنبع بركت تو دور ميدارد، از ما دور دار، زيرا آنكس به سلامت ماند كه در پناه تو اقامت كند و آن جان از نعمت دانش برخوردارباشد كه به هدايت تو راه گيردو آن دست به غنيمت رسدكه دست تواناي تودستگير او باشد.

خداوندا!

مگذار كه اهريمن ناپاك به جان ما چنگ زندوفتنه روزگار دامن ما گيرد.

خداوندا!

آن كسان كه از حوادث وملاحم ايام بگريزند،جز سايه مرحمت وقدرت تو گريزگاهي نيابند،مارا بدين گريزگاه راه بنماي.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/24ساعت   توسط بابك   | 

مرده بدم،زنده شدم،گريه بدم،خنده شدم

دولت عشق آمد ومن دولت پاينده شدم

ديده سيراست مرا،جان دلير است مرا

زهره شير است مرا، زهره تابنده شدم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/22ساعت   توسط بابك   | 

اي شب !به پاس صحبت ديرين خداي را

با او بگو حكايت شب زنده داري ام

با او بگو چه مي كشم از درد اشتياق

شايد وفا كند بشتابد به ياري ام

 

اي دل ! چنان بنال كه آن ماه نازنين

آگه شود ز رنج من وعشق پاك من

با او بگو كه مهر تو از دل نمي رود

هرچند بسته مرگ كمر بر هلاك من

 

اي شعر من !بگو كه جدائي چه مي كند

كاري بكن كه در دل سنگش اثر كني

اي چنگ غم كه از تو به جز ناله برنخاست

راهي بزن كه ناله ازاين بيشتر كني

 

اي آسمان ! به سوز دل من گواه باش

كز دست غم به كوه وبيابان گريختم

داني كه شب همه شب دور از آن نگاه

مانند شمع سوختم و اشك ريختم

 

اي روشنان عالم بالا ! ستاره ها!

رحمي به حال عاشق خونين جگر كنيد

يا جان من ز من بستانيد بي درنگ

يا پا فرا نهيد وخدا را خبر كنيد

 

آري مگر خدا به دل اندازدش كه من

زين آه وناله راه به جايي نمي برم

جز ناله هاي تلخ نريزد ز ساز من

از حال دل اگر سخني بر لب آورم

 

آخر اگر پرستش او شد گناه من

عذر گناه من همه چشمان مست اوست

تنها نه عشق و زندگي و آرزوي من

او هستي من است كه آينده دست اوست

 

عمري مرا به مهر و وفا آزموده است

داند من آن نيم كه كنم رو به هر دري

او نيز مايل است به عهدي وفا كند

اما اگر خدا بدهد عمر ديگري. 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/03/20ساعت   توسط بابك   | 

خدايا!

چه لذت بخش است گذر نسيم ياد تو بر دل ها

وچه زيباست پرواز خاطر تو بر قلب ها

وچه شيرين است پيمودن انديشه درجاده غيب ها به سوي تو

چه روح مي بخشدگام زدن در مسير عرفان تو

وچه جان مي دهد ايمان به غيب تو

 

محبوب من !

چه خوش است طعم عشق تو

چه شوق آفرين است نگاه عاشقانه تو

چه تكان دهنده است روي مهرآميز تو

چه شيرين است زندگي در كنارتو و در زير سايه لطف تو

چه لذت بخش گرماي دست محبت تو

 

خداي من!

چه آرامش هيجان انگيزي مي بخشدنگريستن به چشم هاي تو

وچه بي قراري آرامي است بر در خانه تو

 

محبوبم!

نه تنها مرا از خويش مران كه دركنارم گير ودامنت را پناه جاودانه

من ساز

مرا ازنزديكترين عارفان وشايسته ترين بندگان وراستگوترين

مطيعان وخالص ترين

عبادت كنندگان ومخلص ترين روي به تو آورندگان قرارده                            

 

                               آمين يا رب العالمين

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/18ساعت   توسط بابك   | 

من مرغ آتشم

مي سوزم از شراره اين عشق سركشم

چون سوخت پيكرم،

چون شعله هاي سركش جانم فرو نشست،

آنگاه باز از دل خاكستر

بار دگر تولد من

آغاز مي شود

ومن دوباره زندگي ام را

آغاز مي كنم

پر باز ميكنم

پرواز مي كنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/18ساعت   توسط بابك   | 

هر كه بر ما مي رسدگويد كه يارت يار نيست

بار عشقش را مكش زيرا كه بارت بار نيست

ساقيا امشب مخالف مي نوازي تار را

يا كه من بسيار مستم يا كه تارت تار نيست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/18ساعت   توسط بابك   | 

خدايا!

به من توفيق

تلاش درشكست

صبر در نوميدي

رفتن بي همراه

جهاد بي سلاح

كار بي پاداش

فداكاري درسكوت

دين بي دنيا

مذهب بي عوام

عظمت بي نام

خدمت بي نان

ايمان بي ريا

خوبي بي نمود

گستاخي بي خامي

مناعت بي غرور

عشق بي هوس

تنهايي در انبوده جمعيت

ودوست داشتن بي آنكه دوست بداند روزي كن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/18ساعت   توسط بابك   | 

مي تراود مهتاب

مي درخشد شبتاب

نيست يكدم شكند خواب به چشم كس و ليك

غم اين خفته چند

 خواب در چشم ترم مي شكند

نگران با من استاده سحر

صبح مي خواهد ازمن

كز مبارك دم او ،آورم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر

درجگر ليكن خاري

از ره اين سفرم مي شكند

نازك آراي تن ساق گلي

كه به جانش كشتم

وبه جان دادمش آب

اي دريغا! به برم مي شكند

دستها مي سايم تا دري بگشايم

بر عبث مي پايم

كه به در كس آيد

در و ديوار به هم ريخته شان

بر سرم مي شكند

مي تراود مهتاب

مي درخشد شبتاب

مانده پاي آبله از راهي دور

بر دم دهكده مردي تنها

كوله بارش بر دوش

دست او بر در ،ميگويد باخود

غم اين خفته چند

خواب در چشم ترم مي شكند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/17ساعت   توسط بابك   | 

درشبان غم تنهايي خويش

عابد چشم سخنگوي تو ام

من دراين تاريكي

من در اين تيره شب جانفرسا

زائر ظلمت گيسوي تو ام

گيسوان تو پريشانتر از انديشه من

گيسوان تو شب بي پايان

جنگل عطر آلود

شكن گيسوي تو، موج درياي خيال

كاش با زورق انديشه شبي

از شط گيسوي مواج تو من

بوسه زن بر سر هر موج گذر ميكردم

كاش بر اين شط مواج سياه

همه عمر سفر ميكردم

من هنوز ازاثر عطر نفسهاي تو

سرشار سرور

گيسوان تو در انديشه من

گرم رقصي موزون

كاشكي پنجه من

درشب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست

چشم من چشمه زاينده اشك

گونه ام بستر رود

كاشكي همچو حبابي بر آب

در نگاه تو رها مي شدم از بود ونبود ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/17ساعت   توسط بابك   | 

((مثل الذين اتخذوا من دون الله اولياء كمثل العنكبوت اتخذت بيتاً

وان اوهن البيوت لبيت العنكبوت لو كانوا يعلمون.))

الهي!

دانايي ده كه از راه نيفتيم ،بينايي ده كه درچاه نيفتيم

بنماي رهي كه ره نماينده تويي

بگشاي دري كه درگشاينده تويي

من دست به هيچ دستگيري ندهم

كايشان همه فاني اند و پاينده تويي 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/17ساعت   توسط بابك   | 

پيوستن دوستان به هم آسان است

دشوار بريدن است وآخر آن است

شيريني وصل را نميدارم دوست

از غايت تلخيي كه در هجران است

 

اي عشق پناهگاه پنداشتمت

اي چاه نهفته راه پنداشتمت

اي چشم سياه ! آه اي چشم سياه

 آتش بودي نگاه پنداشتمت

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/16ساعت   توسط بابك   | 

به سراغ من اگر مي آييد،پشت هيچستانم

پشت هيچستان جايي است

پشت هيچستان رگ هاي هوا پرقاصدهايي است

كه خبر مي آرند،ازگل واشده دورترين بوته خاك

روي شن ها هم ،نقش هاي سم اسبان سواران

 ظريفي است كه صبح

به سر تپه معراج شقايق رفتند.

پشت هيچستان ،چتر خواهش بازاست

تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،

زنگ باران به صدا مي آيد

آدم اينجا تنهاست

ودراين تنهايي،سايه ناروني تا ابديت جاري است

به سراغ من اگر مي آييد،نرم وآهسته بياييد

مبادا كه ترك بردارد،چيني نازك تنهايي من.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/16ساعت   توسط بابك   | 

آب را گل نكنيم

در فرو دست انگار كفتري ميخورد آب

يا كه دربيشه دور سيره اي پر ميشويد

يا در آبادي كوزه اي پر ميگردد

آب راگل نكنيم

شايد اين آب روان،مي رود پاي سپيداري،تا فرو شويد اندوه دلي

دست درويش شايد،نان خشكيده فرو برده در آب

زن زيبايي آمد لب رود، آ ب راگل نكنيم

روي زيبا دو برابر شده است.

چه گوارا اين آب !

چه زلال اين رود!

مردم بالا دست چه صفايي دارند

چشمه هاشان جوشان،گاوهاشان شيرافشان باد

من نديدم دهشان

بي گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست

ماهتاب آنجا،مي كند روشن پهناي كلام

بي گمان در ده بالادست،چينه ها كوتاه است

مردمش ميدانندكه شقايق چه گلي است

بي گمان آنجا آبي ،آبي است

غنچه اي مي شكفد،اهل ده باخبرند

چه دهي بايد باشد!

كوچه باغش پر موسيقي باد

مردمان سر رود، آب را مي فهمند

گل نكردندش ،ما نيز

آب را گل نكنيم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/16ساعت   توسط بابك   | 

الهي سينه اي ده آتش افروز

در آن سينه دلي و آن دل همه سوز

هر آن دل را كه سوزي نيست ،دل نيست

دل افسرده غير از آب وگل نيست

دلم پرشعله گردان سينه پر دود

زبانم كن به گفتن آتش آلود

كرامت كن دروني درد پرورد

دلي در وي درون درد و برون درد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/16ساعت   توسط بابك   |