|
|
|
|
|
رهايم کن از اين دل بستگي ها مرا تنها براي خويش بگذار مرا با خاطرات تلخ يک عشق مرا با قصه اي از پيش بگذار گذشتم از تمام رفته هايم تمام رفته هايم رفته بر باد تو بگذر از دل ديوانه ي من که بودم پيش از اينها رفته از ياد مبر با خود گمان از پا فتادم شکستم در لگدمال غرورم که افسار دل ديوانه ام را ندادم دست اين چشمان كورم من از افسون سرگردان چشمت ميان اين طلسم شوم رستم اگر مستم نه از جام نگاهت که از آزادي از دام تو مستم مرا همرنگ چشمانت مپندار من از آيينه ام ، همرنگ خورشيد من از دستان نورم اي سيه چشم که چشمانت ز برق من درخشيد مرا همسنگ قلب خود مينديش من از بوران و برف ، از جنس آبم مپنداري ار بارانم دگر نيست اگر خشکم ، اگر همچون سرابم اگر اندوه ابري تيره بختم اگر اشکي به چشم نو بهارم مپنداري که بغضم آه سرديست اگر خاکسترم شوري ندارم اگر فرياد رعدي آتشينم اگر احساس موجي سرنگونم تمام هستي ام درديست سوزان که اينسان غرقه در بحرجنونم |
||
|
|
|
|
|
بيا به خانه آلاله ها سري بزنيم ز داغ با دل خود حرف ديگري بزنيم به يك بنفشه صميمانه تسليت گوييم سري به مجلس سوگ كبوتري بزنيم شبي به حلقه درگاه دوست دل بنديم اگر چه وا نكند، دست كم دري بزنيم تمام حجم قفس را شناختيم، بس است بيا به تجربه در آسمان پري بزنيم به اشك خويش بشوييم آسمان ها را زخون به روي زمين رنگ ديگري بزنيم اگر چه نيت خوبي است زيستن اما خوشا كه دست به تصميم بهتري بزنيم |
||
|
|
|
|
|
نشود فاش کسی، آنچه ميان من و توست تا اشارات نظر، نامه رسان من و توست گوش کن با لب خاموش سخن می گويم پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست روزگاری شد و کس، مرد ره عشق نديد حاليا چشم جهانی نگران من و توست گرچه در خلوت راز دل ما، کس نرسيد همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست اين همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت گفت و گوئی و خيالی ز جهان من و توست نقش ما گو ننگارند به ديباچه ی عقل هرکجا نامه ی عشق است، نشان من و توست سايه زاتشکده ی ماست، فروغ مه و مهر وه از اين آتش روشن که به جان من و توست. |
||
|
|
|
|
|
میخواهمت چنانکه شب خسته خواب را میجويمت چنانکه لب تشنه آب را محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح يا شبنم سپيدهدمان آفتاب را بیتابم آنچنان که درختان برای باد يا کودکان خفته به گهواره، خواب را بايستهای چنانکه تپيدن برای دل يا آنچنان که بال پريدن عقاب را حتی اگر نباشی میآفرينمت چونان که التهاب بيابان سراب را ای خواهشی که خواستنیتر ز پاسخی با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را؟ |
||
|
|
|
|
|
مرا ببوس، مرا ببوس، براى آخرين بار، تو را خدا نگه دار كه مى روم به سوى سرنوشت / بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته / منم به جست وجوى سرنوشت / در ميان توفان، هم پيمان با قايقران ها / گذشته از جان بايد بگذشت از توفان ها / به نيمه شب ها دارم با يارم پيمان ها / كه بر فروزم آتش ها در كوهستان ها / (آه) شب سياه، سفر كنم / ز تيره راه گذر كنم / نگه كن اى گل من / سرشك غم به دامن / براى من ميفكن / مرا ببوس، مرا ببوس، براى آخرين بار / تو را خدا نگهدار، كه مى روم به سوى سرنوشت / بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته / منم به جست وجوى سرنوشت / دختر زيبا، امشب برتو مهمانم، در پيش تو مى مانم / تا لب بگذارى برلب من / دختر زيبا، از برق نگاه تو، اشك بى گناه تو / روشن سازد يك امشب من / مرا ببوس، مرا ببوس، براى آخرين بار، تو را خدا نگه دار / كه مى روم به سوى سرنوشت / بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته /
منم به جست وجوی سرنوشت.
ستاره مرد، سپيده دم، چو يك فرشته ماهم / نهاده ديده بر هم / ميان پرنيان غنوده بود / به آخرين نگاهش، نگاه بى گناهش / سرود واپسين سروده بود / ديد كه من از اين پس دل در راهى ديگر دارم به راه ديگر، شورى ديگر در سر دارم / ز صبح روشن بايد اكنون دل بردارم / كه عهد خونين با صبحى روشن تر دارم (آه) / به روى او نگاه من / نگاه او، به راه من / فرشتگان زيبا، به ماتم دل ما / در آسمان هم آوا / ستاره مرد، سپيده دم چو يك فرشته ماهم / نهاده ديده بر هم / ميان
پرنيان غنوده بود / به آخرين نگاهش، نگاه بى گناهش / سرود
واپسين سروده بود / دختر زيبا، همچون شبنم گل ها، با برگ شقايق ها / بنشين بر بال باد سحر / دختر زيبا چشمان سيه بگشا با روى بهشت آسا / بنگر خندانم بار دگر / مرا ببوس، مرا ببوس، براى آخرين بار / تو را خدا نگه دار / كه مى روم به سوى سرنوشت / بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته /
منم به |
||
|
|
|
|
|
آواز عاشقانه ي ما در گلو شکست حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست ديگر دلم هواي سرودن نمي کند تنها بهانه ي دل ما در گلو شکست سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم آن گريه هاي عقده گشا در گلو شکست اي داد ، کس به داغ دل باغ دل نداد اي واي ، هاي هاي عزا در گلو شکست آن روزهاي خوب که ديديم ، خواب بود خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست «بادا»مباد گشت و «مبادا» به باد رفت «آيا» ز ياد رفت و «چرا» در گلو شکست فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند نفرين و آفرين و دعا در گلو شکست تا آمدم که با تو خدا حافظي کنم بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست |
||
|
|
|
|
|
سراپا اگر زرد و پژمرده ايم ولي دل به پاييز نسپرده ايم چو گلدان خالي، لب پنجره پر از خاطرات ترك خورده ايم اگر داغ دل بود، ما ديده ايم اگر خون دل بود، ما خورده ايم اگر دل دليل است، آورده ايم اگر داغ شرط است، ما برده ايم اگر دشنه دشمنان، گردنيم! اگر خنجر دوستان، گرده ايم! گواهي بخواهيد، اينك گواه: همين زخمهايي كه نشمرده ايم! دلي سربلند و سري سر به زير از اين دست، عمري به سر برده ايم |
||
|
|
|
|
|
چه شبي بود و چه روزي افسوس با شبان رازي بود روزها شوري داشت ما پرستوها را از سر شاخه به بانگ هي ، هی مي پرانديم در آغوش فضا ما قناريها را از درون قفس سرد رها مي كرديم آرزو مي كردم دشت سرشار ز سرسبزي رويا ها را من گمان مي كردم دوستي همچون سروي سرسبز چارفصلش همه آراستگي ست من چه مي دانستم هيبت باد زمستاني هست من چه مي دانستم سبزه مي پژمرد از بي آبی سبزه يخ مي زند از سردي دی من چه مي دانستم دل هر كس دل نيست قلبها ز آهن و سنگ قلبها بي خبر از عاطفه اند از دلم رست گياهي سرسبز سر برآورد درختي شد نيرو بگرفت برگ بر گردون سود اين گياه سرسبز اين بر آورده درخت اندوه حاصل مهر تو بود و چه روياهايی كه تبه گشت و گذشت و چه پيوند صميميتها كه به آساني يك رشته گسست چه اميدي ، چه اميد ؟ چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد دل من مي سوزد كه قناريها را پر بستند و كبوترها را آه كبوترها را و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد در ميان من و تو فاصله هاست گاه مي انديشم مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداری تو توانايي بخشش داری دستهاي تو توانايي آن را دارد كه مرا زندگاني بخشد چشمهاي تو به من مي بخشد شور عشق و مستی و تو چون مصرع شعري زيبا سطر برجسته اي از زندگي من هستی دفتر عمر مرا با وجود تو شكوهي ديگر رونقي ديگر هست مي تواني تو به من زندگاني بخشی يا بگيري از من آنچه را مي بخشی من به بي سامانی باد را مي مانم من به سرگردانی ابر را مي مانم من به آراستگي خنديدم من ژوليده به آراستگي خنديدم سنگ طفلي ، اما خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت قصه ي بي سر و ساماني من باد با برگ درختان مي گفت باد با من مي گفت : ” چه تهيدستي مرد “ ابر باور مي كرد من در آيينه رخ خود ديدم و به تو حق دادم آه مي بينم ، مي بينم تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختی من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم چه اميد عبثی من چه دارم كه تو را در خور ؟ هيچ من چه دارم كه سزاوار تو ؟ هيچ تو همه هستي من ، هستي من تو همه زندگي من هستی تو چه داري ؟ همه چيز تو چه كم داري ؟ هيچ بي تو در مي ابم چون چناران كهن از درون تلخي واريزم را كاهش جان من اين شعر من است آرزو مي كردم كه تو خواننده ي شعرم باشی راستي شعر مرا مي خواني ؟ نه ، دريغا ، هرگز باورم نيست كه خواننده ي شعرم باشی كاشكي شعر مرا مي خواندی بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه بي تو سرگردانتر ، از پژواكم در كوه گرد بادم در دشت برگ پاييزم ، در پنجه ي باد بي تو سرگردانتر از نسيم سحرم از نسيم سحر سرگردان بي سرو سامان بي تو - اشكم دردم آهم آشيان برده ز ياد مرغ درمانده به شب گمراهم بي تو خاكستر سردم ، خاموش نطپد ديگر در سينه ي من ، دل با شوق نه مرا بر لب ، بانگ شادی نه خروش بي تو ديو وحشت هر زمان مي دردم بي تو احساس من از زندگي بي بنياد و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم كاستن كاهيدن كاهش جانم كم كم آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي مي شنوي ، روي تو را كاشكي مي ديدم شانه بالازدنت را بي قيد و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد و تكان دادن سر را كه عجب !عاقبت مرد ؟ افسوس كاش مي ديدم من به خود مي گويم: ” چه كسي باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “ باد كولي ، اي باد تو چه بيرحمانه شاخ پر برگ درختان را عريان كردی و جهان را به سموم نفست ويران كردی باد كولي تو چرا زوزه كشان همچنان اسبي بگسسته عنان سم فرو كوبان بر خاك گذشتي همه جا ؟ آن غباري كه برانگيزاندی سخت افزون مي كرد تيرگي را در دشت و شفق ، اين شفق شنگرفی بوي خون داشت ، افق خونين بود كولي باد پريشاندل آشفته صفت تو مرا بدرقه مي كردي هنگام غروب تو به من مي گفتي : ” صبح پاييز تو ، ناميمون بود ! “ من سفر مي كردم و در آن تنگ غروب ياد مي كردم از آن تلخي گفتارش در صادق صبح دل من پر خون بود در من اينك كوهی سر برافراشته از ايمان است من به هنگام شكوفايي گلها در دشت باز برمي گردم و صدا مي زنم : ” آی باز كن پنجره را باز كن پنجره را در بگشا كه بهاران آمد كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد باز كن پنجره را كه پرستو مي شويد در چشمه ي نور كه قناري مي خواند مي خواند آواز سرور كه : بهاران آمد كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد “ سبز برگان درختان همه دنيا را نشمرديم هنوز من صدا مي زنم : ” باز كن پنجره ، باز آمده ام من پس از رفتنها ، رفتنها ؛ با چه شور و چه شتاب در دلم شوق تو ، اكنون به نياز آمده ام “داستانها دارم از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو بي تو مي رفتم ، مي رفتم ، تنها ، تنها وصبوري مرا كوه تحسين مي كرد من اگر سوي تو برمي گردم دست من خالي نيست كاروانهاي محبت با خويش ارمغان آوردم حرف را بايد زد درد را بايد گفت سخن از مهر من و جور تو نيست سخن از تو متلاشي شدن دوستي است و عبث بودن پندار سرورآور مهر آشنايي با شور ؟ و جدايي با درد ؟ و نشستن در بهت فراموشی يا غرق غرور ؟ سينه ام آينه اي ست با غباري از غم تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار آشيان تهي دست مرا مرغ دستان تو پر مي سازند آه مگذار ، كه دستان من آن اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد آه مگذار كه مرغان سپيد دستت دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد من چه مي گويم ، آه با تو اكنون چه فراموشيها با من اكنون چه نشستنها ، خاموشيهاست تو مپندار كه خاموشي من هست برهان فراموشي من |
||
|
|
|
|
|
میروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش به خدا میبرم از شهر شما دل شوریده و دیوانه ی خویش می برم تا که در آن نقطه ی دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه ی عشق زین همه خواهش بیجا وتباه می برم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه امید محال می برم زنده به گورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ناله می لرزد و می رقصد اشک آه بگذار که بگریزم من از تو ای چشمه ی جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من بخدا غنچه ی شادی بودم دست عشق آمد واز شاخم چید شعله ی آه شدم صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید عاقبت بند سفر پایم بست می روم خنده به لب خونین دل می روم از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل |
||
|
|
|
|
|
من همسن و سال پسر تو هستم ، تو همسن و سال پدر من هستي. پسر تو درس مي خواند و کار نمي کند، من کار مي کنم و درس نمي خوانم. پدر من نه کار دارد ، نه خانه، تو هم کار داري هم خانه ، هم کارخانه ؛ من در کارخانه ي تو کار مي کنم. و در اينجا همه چيز عادلانه تقسيم شده است: سود آن براي تو ، دود آن براي من. من کار مي کنم ، تو احتکار مي کني. من بار مي کنم ،تو انبار مي کني. من رنج مي برم،تو گنج مي بري. من در کارخانه ي تو کار ميکنم. و در اينجا هيچ فرقي بين من و تو نيست: وقتي که من کار مي کنم، تو خسته مي شوي، وقتي که من خسته مي شوم ، تو براي استراحت به شمال مي روي، وقتي که من بيمار مي شوم ،تو براي معالجه به خارج مي روي. من در کارخانه ي تو کار مي کنم. و در اينجا همه کارها به نوبت است: يک روز من کار مي کنم، تو کار نمي کني، روز ديگر تو کار نمي کني ، من کار مي کنم. من در کارخانه ي تو کار مي کنم کارخانه ي تو بزرگ است. اما کارخانه ي تو هر قدر هم بزرگ باشد، از کارخانه ي خدا که بزرگتر نيست. کارخانه ي خدا از کارخانه ي تو و از همه ي کارخانه ها بزرگتر است. و در کارخانه ي خدا همه ي کارها به نوبت است، در کارخانه ي خدا همه چيز عادلانه تقسيم مي شود. در کارخانه ي خدا ، همه کار مي کنند. در کارخانه ي خدا ، حتي خدا هم کار مي کند. |
||
|
|
|
|
|
بلبل شدم بر نغمه ي من راه بستي كفتر شدم بال اميدم را شكستي سازي شدم تا در شب تاري بمويم دستي برآوردي و تارم را گسستي آهو شدم در سايه ي جنگل خزيدم با تير بي هنگام در خونم كشيدي سيبي شدم تا بر درختي خانه گيرم دستي شدي نا گه مرا از شاخه چيدي رودي شدم تا سر به دريا ها گذارم سنگي شدي شوق و شتابم را گرفتي رفتم كه مردابي شوم در خواب رفته طوفان شدي آرام و خوابم را گرفتي غمخانه يي دارم به نام زندگاني افسرده ام اي نغمه ي شادي كجايي؟ زنداني شب هاي تلخ و سهمگينم آخر بگو اي صبح آزادي كجايي؟ |
||
|
|
|
|
|
مادر! مرا ببخش فرزند خشمگين و خطا كار خويش را مادر! حلال كن كه سرا پا ندامت است با چشم اشكبار، ز پيشم چو مي روي سر تا به پاي من غرق ملامت است. هر لحظه در برابر من اشك ريختي از چشم پُر ملال تو خواندم شكايتي بيچاره من، كه با همه ي اشك هاي تو هرگز نداشت راه گناهم نهايتي تو گوهري كه در كف طفلي ُفتاده اي من، ساده لوح كودك ِگوهر نديده ام گاهي به سنگ جهل، گهر را شكسته ام گاهي به دست خشم به خاكش كشيده ام
مادر! مرا ببخش . صد بار از خطاي پسر اشك ريختي اما لبت به شِكوه ي من آشنا نبود بودم در اين هراس كه نفرين كني ولي كار تو از براي پسر جز دعا نبود. بعد از خدا ، خداي دل و جان من توئي من،بنده اي كه بار گنه مي كشم به دوش تو، آن فرشته اي كه زمهرت سرشته اند چشم از گناهكاري فرزند خود بپوش.
اي بس شبان تيره كه در انتظار من
فانوس چشم خويش ــ به ره ، بر فروختي بس شام هاي تلخ كه من سوختم ز تب تو در كنار بستر من دست بر ُدعا بر ديدگان مات پسر ديده دوختي تا كاروان رنج مرا همرهي كني با چشم خواب سوز چون شمع دير پاي هر شب، گريستي تا صبح ، سو ختي. شب هاي بس دراز نخفتي كه تا پسر خوابَد به ناز بر اثر لاي لاي تو رفتي به آستانه مرگ از براي من اي تن به مرگ داده، بميرم براي تو
اين قامت خميده ي در هم شكسته ات گوياي داستان ملال گذشته هاست رخسار رنگ رفته و چشمان خسته ات ويرانه اي ز كاخ جمال گذشته هاست.
در چهره تو مهر و صفا موج مي زند اي شهره در وفا و صفا! مي پَرستمت در هم شكسته چهره تو ، معبد خداست اي بارگاه قدس خدا ! مي پرستمت.
مادر! من از كشاكش اين عمر رنج زاي بيمارو خسته جان به پناه تو آمدم دور از تو هر چه هست، سياهيست ، نور نيست من در پناه روي چو ماه تو آمدم مادر ! مرا ببخش فرزند خشمگين و خطا كار خويش را مادر ،حلال كن كه سرا پا ندامت است با چشم اشكبار ز پيشم چو مي روي سر تا به پاي من غرق ملامت است |
||
|
|
|
|
|
رفتارمن عادي است امّا نمیدانم چرا |
||
|
|
|
|
|
اين ترانه بوى نان نمى دهد بوى حرف ديگران نمى دهد سفره دلم دوباره باز شد سفره اى كه بوى نان نمى دهد نامه اى كه ساده و صميمى است بوى شعر و داستان نمى دهد: ... با سلام و آرزوى طول عمر كه زمانه اين زمان نمى دهد كاش اين زمانه زير و رو شود روى خوش به ما نشان نمى دهد يك وجب زمين براى باغچه يك دريچه آسمان نمى دهد وسعتى به قدر جاى ما دو تن گر زمين دهد، زمان نمى دهد فرصتى براى دوست داشتن نوبتى به عاشقان نمى دهد هيچ كس برايت از صميم دل دست دوستى تكان نمى دهد هيچ كس به غير ناسزا تو را هديه اى به رايگان نمى دهد كس ز فرط هاى و هوى گرگ و ميش دل به هى هى شبان نمى دهد جز دلت كه قطره اى است بيكران كس نشان زبيكران نمى دهد عشق نام بى نشانه است و كس نام ديگرى بدان نمى دهد جز تو هيچ ميزبان مهربان نان و گل به ميهمان نمى دهد نااميدم از زمين و از زمان پاسخي نه اين، نه آن... نمى دهد پاره هاى اين دل شكسته را گريه هم دوباره جان نمى دهد خواستم كه با تو درددل كنم گريه ام ولى امان نمى دهد... |
||
|
|
|
|
|
خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى لحظه هاى كاغذى را روز و شب تكرار كردن خاطرات بايگانى، زندگى هاى ادارى آفتاب زرد وغمگين، پله هاى رو به پايين سقف هاى سرد و سنگين، آسمان هاى اجارى عصر جدول هاى خالى، پارك هاى اين حوالى پرسه هاى بى خيالى، نيمكت هاى خمارى رونوشت روزها را روى هم سنجاق كردم: شنبه هاى بى پناهى، جمعه هاى بى قرارى عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها خاك خواهد بست روزى، باد خواهد برد بارى روى ميز خالى من، صفحه باز حوادث درستون تسليت ها، نامى از مايادگارى |
||
|
|
|
|
|
اي سايه هاي عشق ديگر مرا ز وسوسه ي دل رها كنيد
|
||
|
|
|
|
|
جويباري بودم از آواز و اشك كاخرم دريا به كام خود كشيد نغمه خوان رفتم به سوي او ولي او به خود مي تافت مهرم را نديد موج مي خنديد و با هر خنده اي صد سرود تازه مي آمد پديد در شتاب شاد خود درياي مست نقشهاي دلربا مي زد بر آب باغهاي واژگون مي آفريد مويه كردم گيسوان كندم عبث اشك من دامان او را تر نكرد واندر آن هنگامه بانگم ناشنيد
جان من با جان دريا جفت شد پرده ها يك يك به چشمانم دريد در سرود موجهاي نعره زن هرچه ديدم جويبار مويه بود فاش مي ديدم كه از لبخند بحر قطره قطره اشك هايم مي چكيد تا ببينم خنده امواج را تا سرود بحرها را بشنوم من ازين پس بيش تر خواهم گريست من ازين پس پيش تر خواهم دويد |
||
|
|
|
|
|
داني چه كردم؟ سنگي به حسرت بر مزار خود نهادم برسنگ گورم كنده شد نام غريبي وينك برآن گوري كه كس را زان خبر نيست ـ حتي نگاه ماه را بر آن گذر نيست ـ يك سنگ برجاست يك نام پيداست داني چه كردم؟ هرشب به بام آسمانها بوسه دادم هر اختري ازبوسه من يادگاريست برسنگ گورم خيره چشم هرستاره گويي نگاه منتظر بر رهگذاريست داني چه كردم؟ تا ناله غم خشك گردد در بن لب لبها فشردم،خنده مستانه كردم اشك نهاني ريختم بر دامن شب خود را به بيدردي، دريغ ،افسانه كردم چون من كسي نا آشنا با خويشتن نيست او مرد در من ، آنكه با من مانده ،من نيست دردا كسي هرگز نجست ازمن نشاني هرچند هرجا نامي ازمن درميان بود برسنگ گورم نقش نام ناشناسي بازيچه رقص نگاه ديگران بود نامي شدم برسنگ گور خويشتن خفتم وين راز را درسينه گوري نهفتم بس مارها برسنگ من دندان فشردند من بي گناهم گرچه ماران نيز مردند اينك بر آن گوري كه كس را زان خبر نيست حتي نگاه ماه را بر آن گذر نيست يك سنگ برجاست يك نام پيداست. |
||
|
|
|
|
|
من آبادي نمي خواهم خرابم كن خرابم كن بسوزان شعله ام كن در دهان شعله آبم كن خوشا آن شب كه با آهي بسوزم هستي خود را خدايا تا گريزم زين تن خاكي شهابم كن به نعمت نيستم مايل خداي خانه را خواهم مرا گر عاشق صادق نمي داني جوابم كن اگر جنت بود بي تو و گر دوزخ بود با تو ز جنت ها گريزانم به دوزخ ها عذابم كن ز شرم تنگدستي مي گريزم از تهي دستان مرا اي دست قدرت يا بميران يا سحابم كن دلم خواهد بسوزم تا به عالم روشني بخشم تو اي مهر آفرين در برج هستي آفتابم كن پس از مرگم تو اي افسانه گو سوز نهانم را
ببر در قصه ها افسانه ي صدها كتابم كن |
||
|
|
|
|
|
كاش مي ديدم چيست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است آه وقتي كه تو لبخند نگاهت را مي تاباني بال مژگان بلندت را مي خواباني آه وقتي كه توچشمانت آن جام لبالب از جاندارو را سوي اين تشنه جان سوخته مي گرداني موج موسيقي عشق از دلم مي گذرد روح گلرنگ شراب در تنم مي گردد دست ويرانگر شوق پرپرم مي كند اي غنچه رنگين، پرپر من در آن لحظه كه چشم تو به من مي نگرد برگ خشكيده ايمان را در پنجه باد رقص شيطان خواهش را در آتش سبز نور پنهاني بخشش را در چشمه مهر اهتزاز ابديت را مي بينم بيش از اين سوي نگاهت نتوانم نگريست اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست كاش مي گفتي چيست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است |
||
|
|
|
|
|
دردهای من جامه نيستند تا زتن درآورم
تا به " رشتهی سخن " درآورم نعره نيستند تا ز " نای جان " برآورم دردهای من
درد مردم زمانه است مردمی که چين پوستينشان مردمی که رنگ روی آستينشان مردمی که نامهايشان جلد کهنه شناسنامههايشان درد میکند من ولی تمام استخوان بودنم لحظههای سادهی سرودنم دردمیکند حرف حرف درد را در دلم نوشته است دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگزیر خويش را رها کنم؟ درد پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را ز برگهای توبهتوی آن جدا کنم؟ دست درد میزند ورق شعر تازهی مرا درد گفته است درد هم شنفته است پس در این ميانه من از چه حرف میزنم؟ درد، نام ديگر من است من چگونه خويش را صدا کنم؟ |
||
|
|
|
|
|
ای پیکری که گرمتر از هستی منی یک لحظه در برابر چشمم برهنه شو بگذار تا لهیب تنت زندهام کند بگذار تا حرارت گلخانهی تنت از عطر غنچههای تو آکندهام کند بر گردن سپید، حریر سیه مبند بگذار تا بر او بچکد نور صبحگاه جام ظریف سینهی خود واژگون مدار تا پر کند نگاه منش از می گناه چشم سیاه خویش به سیمای من بدوز تا قلب گرم من بتپد از فریب او آن ساق خوش تراش بلورین فرو مپوش تا برق چشم من بدود بر نشیب او ای آنکه همچو خوشهی پروین شكفتهای یکدم چو نور شمع ، به بالین من بتاب ! تا نقش مهر خویش نهم بر نگین تو یک شب ، چو موم گرم در آغوش من بخواب |
||
|
|
|
|
|
اگر روزي كسي از من بپرسد كه ديگر قصدت از اين زندگي چيست ؟ بدو گويم كه چون مي ترسم از مرگ مرا راهي به غير از زندگي نيست من آن دم چشم بر دنيا گشودم كه بار زندگي بر دوش من بود چو بي دلخواه خويشم آفريدند مرا كي چاره اي جز زيستن بود؟ من اينجا ميهماني ناشناسم كه با ناآشنايانم سخن نيست بهر كس روي كردم ، ديدم آوخ مرا از او خبر ، او را ز من نيست حديثم را كسي نشنيد ، نشنيد درونم را كسي نشناخت ،نشناخت بر اين چنگي كه نام زندگي داشت سرودم را كسي ننواخت ، ننواخت برونم كي خبر داد از درونم كه آن خاموش و اين آتشفشان بود نقابي داشتم بر چهره ، آرام كه در پشتش چه طوفان ها نهان بود همه گفتند عيب از ديده ي تست جهان را به چه مي بيني كه زيباست ندانم راست است اين گفته يا نه
چه سود از تابش اين ماه و خورشيد كه چشمان مرا تابندگي نيست جهان را گر نشاط زندگي هست مرا ديگر نشاط زندگي نيست |
||
|
|
|
|
|
خوشا دردي! كه درمانش تو باشي خوشا راهي! كه پايانش تو باشي خوشا چشمي! كه رخسار تو بيند خوشا ملكي! كه سلطانش تو باشي خوشا آن دل! كه دلدارش تو گردي خوشا جاني! كه جانانش تو باشي خوشي و خرمي و كامراني كسي دارد كه خواهانش تو باشي چه خوش باشد دل اميدواري كه اميد دل و جانش تو باشي همه شادي و عشرت باشد اي دوست در آن خانه كه مهمانش تو باشي گل و گلزار خوش آيد كسي را كه گلزار و گلستانش تو باشي چه باك آيد ز كس؟ آن را كه او را نگهدار و نگهبانش تو باشي مپرس از كفر و ايمان بيدلي را كه هم كفر و هم ايمانش تو باشي براي آن به ترك جان بگويد دل بيچاره، تا جانش تو باشي «عراقي» طالب درد است دايم به بوي آن كه درمانش تو باشي. |
||
|
|
|
|
|
سيمين بري گل پيكري آري از ماه و گل زيباتري آري همچون پري افسونگري آري ديوانه رويت شدم چه خواهي دگرازمن؟ سرگشته كويت منم نداري خبر ازمن هرشب كه مه بر آسمان گرددعيان دامن كشان گويم به او رازنهان كه بامن چه هاكردي به جانم جفاكردي هم جان وهم جانانه اي اما دردلبري افسانه اي اما اما زمن بيگانه اي اما آزرده ام خواهي چرا تو اي نوگل زيبا؟ افسرده ام خواهي چرا تو اي آفت دلها؟ عاشق كشي شوخي فسون كاري شيرين لبي اما دل آزاري باما سرجوروجفا داري مي سوزم ازهجران تو نترسي ز آه من؟ دست من ودامان تو چه باشد گناه من؟ دارم زتو نامهربان شوقي به دل شوري به جان مي سوزم ازسوزنهان زجانم چه ميخواهي؟ نگاهي به من گاهي يارب برس امشب به فريادم بستان از آن نامهربان دادم بيداد او بركنده بنيادم گو ماه من از آسمان دمي چهره بنمايد تاشاهد اميد من زرخ پرده بگشايد |
||