|
|
|
|
|
وقتی که من بچه بودم ، |
||
|
|
|
|
|
ده دقيقه سكوت به احترام دوستان و نياكانم |
||
|
|
|
|
|
روزجمعه فيلم آتش بس به كارگرداني خانم تهمينه ميلاني وبابازي خوب محمدرضا گلزارومهنازافشارراديدم بنده شخصاًتخصصي درنقدفيلم ندارم اما درموردفيلم آتش بس كه مضموني روان شناسانه داشته وبراساس كتاب شفاي كودك درون خانم لوسيا كاپاچيونه ساخته شده بايدعرض كنم اگردرموردويژگيهاي فني فيلم نتوانم اظهارنظركنم اما موضوع فيلم ونيزاستقبال خوب تماشاگران ازاين فيلم نويدروزهاي بهتربراي سينماي مارا مي دهد. پرداختن به مضامين روان شناسانه ونيزشخصيتهايي كه دچاربيماري رواني هستند(كه براي مخاطبين عادي قابل درك نيستند)ديرزماني است درسينماي غرب خصوصاًهاليوودجريان داشته است ،شخصيتهايي كه شايدبراي مردم عادي غيرقابل باورامابراي روان شناسان قابل تشخيص وجذاب هستند. خلاصه بعدازفيلم قرمزبابازي بسيارخوب محمدرضا فروتن درنقش بيماررواني اي كه فكرميكردعاشق است(به سبك هاليوود) فيلم آتش بس رامي توان كاري عميق واثرگذاردراين عرصه دانست بااين تفاوت كه نگاه روان شناسانه فيلم پنهان ومستترنيست. ديدن اين فيلم را به همه علاقمندان به شناخت درون خودتوصيه مي كنم. |
||
|
|
|
|
|
هميشه با مني اي نيمه ي جدا از من |
||
|
|
|
|
|
روسري ِ قشنگت، به رنگ ِ برگ ِ باغه! |
||
|
|
|
|
|
دستاي من پينه ترك، دستاي تو مثل ِ بلور! |
||
|
|
|
|
|
از پيش من برو كه دل آزارم ناپايدار و سست و گنه كارم در كنج سينه يك دل ديوانه در كنج دل هزار هوس دارم قلب تو پاك و دامن من ناپاك من شاهدم به خلوت بيگانه تو از شراب بوسه من مستي من سرخوش از شرابم و پيمانه چشمان من هزار زبان دارد من ساقيم به محفل سرمستان تا كي ز درد عشق سخن گويي گر بوسه خواهي از لب من بستان عشق تو همچو پرتو مهتابست تابيده بي خبر به لجن زاري باران رحمتي است كه مي بارد بر سنگلاخ قلب گنهكاري من ظلمت و تباهي جاويدم تو آفتاب روشن اميدي بر جانم اي فروغ سعادتبخش دير است اين زمان كه تو تابيدي دير آمدی و دامنم از كف رفت دير آمدي و غرق گنه گشتم از تند باد ذلت و بدنامي افسردم و چو شمع تبه گشتم |
||
|
|
|
|
|
براي هر ستارهاي كه ناگهان |
||
|
|
|
|
|
سلام مي كنم به باد، *************** آنقدر بي خيال از بازنگشتنت گفتي، ************** يادم نرفته است! ******************** فرض كن پاك كني برداشتم ******************* ديگر ساعتي بر دست ِ من نخواهي ديد! ************ برف سنگين زمستون همه چي رو كرده پنهون |
||
|
|
|
|
|
دوري اما همكناري ، آخر اين انتظاري |
||
|
|
|
|
|
باز باران با ترانه با گهرهاي فراوان مي خورد بر بامِ خانه من به پشتِ شيشهْ تنها ايستاده: در گذرها رودها راه اوفتاده. * شاد و خرّم يك دو سه گنجشكِ پرگو باز هر دم مي پرند اين سو و آن سو * مي خورد بر شيشه و در مشت و سيلي آسمان امروز ديگر نيست نيلي * يادم آرد روزِ باران گردشِ يك روز ديرين خوب و شيرين تويِ جنگل هاي گــــيلان: * كودكي ده ساله بودم شاد و خرّم نرم و نازك چست و چابك * از پرنده از چرنده از خزنده بود جنگل گرم و زنده * آسمان آبي چو دريا يك دو ابر اينجا و آنجا چون دلِ من روزِ روشن. * بوي جنگل، تازه و تر همچو مي، مستي دهنده بر درختان مي زدي پَر هر كجا زيبا پرنده. * بركه ها آرام و آبي برگ و گل هر جا نمايان چترِ نيلوفر، درخشان آفتابي. * سنگ ها از آب جسته از خزه پوشيده تن را بس وزغ آنجا نشسته دَم به دَم در شور و غوغا. * رودخانه با دو صد زيباْ ترانه زيرِ پاهاي درختان چرخ مي زد... چرخ مي زد همچو مستان. * چشمه ها چون شيشه هاي آفتابي نرم و خوش در جوش و لرزه تويِ آنها سنگ ريزه سرخ و سبز و زرد و آبي. * با دو پاي كودكانه مي دويدم همچو آهو مي پريدم از سرِ جو دور مي گشتم ز خانه. * مي پراندم سنگ ريزه تا دهد بر آب لرزه بهرِ چاه و بهرِ خاله مي شكستم كَـردِه خاله * مي كشانيدم به پايين شاخه هاي بيدمشكي دست من مي گشت رنگين از تمشكِ سرخ و مشكي * مي شنيدم از پرنده داستان هاي نهاني از لبِ بادِ وزنده رازهايِ زندگاني. * هر چه مي ديدم در آنجا بود دلكش، بود زيبا شاد بودم، مي سرودم: * " روز! اي روزِ دلارا! داده ات خورشيدِ رخشان اين چنين رخسارِ زيبا ورنه بودي زشت و بي جان! * اين درختان با همه سبزيّ و خوبي گو، چه مي بودند جز پاهاي چوبي گر نبودي مهرِ رخشان! * روز! اي روز دلارا! گر دلارايي ست از خورشيد باشد. اي درختِ سبز و زيبا! هر چه زيبايي ست از خورشيد باشد..." * اندك اندك، رفته رفته، ابرها گشتند چيره آسمان گرديد تيره بسته شد رخسارهء خورشيدِ رخشان ريخت باران، ريخت باران. * جنگل از بادِ گريزان چرخ ها مي زد چو دريا. دانه هاي گردِ باران پهن مي گشتند هر جا. * برق چون شمشيرِ بـرّان پاره مي كرد ابرها را تندرِ ديوانه غـرّان مشت مي زد ابرها را. * رويِ بركه، مرغِ آبي از ميانه، از كناره، با شتابي چرخ مي زد بي شماره * گيسويِ سيمينِ مِـه را شانه مي زد دستِ باران بادها با فوتِ خوانا مي نمودندش پريشان. * سبزه در زيرِ درختان رفته رفته گشت دريا تويِ اين دريايِ جوشان جنگلِ وارونه پيدا. * بس دلارا بود جنگل! به! چه زيبا بود جنگل! بس ترانه، بس فسانه بس فسانه، بس ترانه * بس گوارا بود باران! به! چه زيبا بود باران! مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني رازهايِ جاوداني، پندهايِ آسماني: * " بشنو از من، كودكِ من! پيشِ چشمِ مردِ فردا زندگاني – خواه تيره، خواه روشن – هست زيبا، هست زيبا، هست زيبا! " |
||
|
|
|
|
|
ساغر به كف گرفته و خنداني اين خون توست! واي... چه مي نوشي؟ رگ را گسسته اي كه «شراب است اين» بهر فناي خويش چه مي كوشي تا لحظه يي كشيده كني قامت، بر قلب خود گذاشته اي پا را با اين دل شكسته نمي ارزد ديدن جمال و جلوه ي دنيا را. آخر بگو كه عطر جواني را از غنچه ي خيال كه مي بويي؟ آخر بگو كه گرمي و شادي را در شعله ي نگاه كه مي جويي؟ اي آشنا! به خلوت شبهايت مهتاب ديدگان كه مي خندد؟ وان بوسه هاي خامش پنهانت راه سخن به لعل كه مي بندد؟ اي اخگر نهفته به خاكستر! فرياد! از براي كه مي سوزي؟ افسرده مي شوي ّ و نمي دانم پنهان ز ماجراي كه مي سوزي. اي باز ِ تيزپر كه گرفتاري! بر پاي خويش، بند كه را داري؟ اي شير پر غرور كه در دامي! بر سرـ بگو!ـ كمندِ كه را داري؟ دردا كه راز دار ي ِ چشمانت جان مرا ز سينه به لب آورد. كاوش درين غروب پر از ابهام از بهر من سياهي شب آورد! اي رمز ناگشوده! كليدت را در دست ِعاج فامْْ، كه پنهان كرد؟ اي موج ناغنوده! كدامين عشق سرگشته ات ز گردش توفان كرد؟ اي غنچه ي جواني و سر مستي! نشكفته، از چه سوخته گلبرگت؟ گر اشكِ ديده مي كندت شاداب، بگذار ره ببندم بر مرگت! اي چهره ي نهفته به تاريكي! بگذار آشناي تو باشم من. بگذار تا نهان تو را بينم، بر درد تو دواي تو باشم من... |
||
|
|
|
|
|
گُل بود و سبزه بود و سرودِ پرنـده بود در آفتاب ، گرميِ شـــادي دهنده بود بر آب و خاك ، بادِ بــهشتي وزنده بود در باغ بود كــاجي پر شاخ و سهمگين دستي به يادگاري صـد سال پيش از اين بر آن درخت ، نامِ دو دلــداده كَنده بود پروانه و فريدون ، صد سال پيش از اين يك روز آمدند در اين بــاغِ دلنشين گُل بود و سبزه بود و دلِ تندِ فـروَدين: مي زد نسيم نرمك بر رويِ بركه چنگ مي گشت قويِ سيمين بر آبِ سيمرنگ خورشيد گَردِ زرين مي ريخت بر زمين. بر روي شاخه ، مرغكِ خوشرنگ مي سرود: " بنگر! چگونه غنچه ي نازك دهان گشود! گلشن جه رنگِ زيبــا دارد به تار و پود! سرتاسر است هستيِ جاويد و نيست مرگ. به به! چه دلرباست تماشايِ رقــصِ برگ! به به! چه دلكش است سرودِ نسيم و رود! " با سايه روي سبزه ،گُــلِ تازه مي نوشت: " بنگر! چگونه رفته زمين ، آمده بــهشت! بنگر! چگونه آمده زيبـــا و رفته زشت! هرگز به باختر نرود مــــــهرِ تابدار ديگر ز تيره روزي ، دور است روزگـــار ديگر ز تيره بختي ، پاك است ســرنوشت. " پــروانه مي نشست به هر جا و مي پريد زنـــبور، شيره از لبِِ گلبرگ مي مكيد بر رويِ گــُل ، نسيمِ دل انگيز مي وزيد عكسِ درخـت را به دلِ آب مي گسيخت خرگوش مي دويد و به سوراخ مي گريخت آنگاه مي گـريخت ز سوراخ و مي دويد پـروانه و فريدون ،صد سال پيش از اين يك روز آمدند در اين بــاغِ دلنشين. گفتند: " نيست جايي زيباتر از زمـين! " زيرا كه سبزه بود و ســرودِ پرنده بود در آفتاب ،گــرميِ شادي دهنده بود بس دلنواز بود تماشايِ فـــروَدين... امـروز، زيرِ شاخه ي اين كـــاجِ سهمناك پـــروانه و فـريدون گرديده اند خــاك رخسارِ زردِ باغ، پُر از درد و رنـــج و باك خورشيد نيست... گرميِ شادي دهنده نيست... گُل نيست... سبزه نيست... سرودِ پرنده نيست. از بادِ سخت ، دامنِ درياچه چــاك چــاك. امّـا, هنوز بر تنه ي كـــاجِ سالدار نامِ دو يارِ ديرين مانده به يــادگار... بالاي كـــاج ، تندر، در ابرِ اشكبار مي غرّد از تــهِ دل: " اي تيره آسمان! جز نام ، چيزِ ديگر مانَـد در اين جهان؟ يا نـام نيز مي رود از يــادِ روزگار؟ "
گلچين گيلاني |
||
|
|
|
|
|
گريه كردم ‚ گريه كردم اما دردمو نگفتم *********** نازنين ! نگام نكن ! نگاه تو ممنوعه توي كوچه ها صداي پاي تو ممنوعه نازنين ! سكوت تو صدا تر از فرياده نازنين !خيال پرواز تو قفس ممنوعه تو غروب حنجره ‚ طلوع تو ممنوعه نازنين ! سكوت تو صدا تر از فرياده *************
شونه به شونه مي ولي چه دور راه من و تو ************ واسه فهميدن ِچشمات، عمريه تو تب ُ تابم! بستر ِ خاطره سرده، شعله ور شو توي خوابم! من ُ راه بده به چشمات! بذار از دنيا رهاشم! بذار از قعر ِ سياهي، با ستاره همصداشم! عاشقانه كه مي خندي، غصه ها از اينجا مي رن! ميدونم پيش ِ نگاهت، اين ترانه ها حقيرن! وقتي از هق هق ِ بارون، نقطه چين ِتن ِ شيشه، ياد ِ من باش كه مي خونم، براي تو تا هميشه! ياد ِ من باش! من كه دستام، زير ِ ساطور ِ سكوته! مي دونم صدتا ترانه، توي پيچ ُ تاب ِ موته! عاشقانه كه مي خندي، غصه ها از اينجا مي رن! ميدونم پيش ِ نگاهت، اين ترانه ها حقيرن! |
||
|
|
|
|
|
خورشيد خانوم ! خورشيد خانوم ! شب اومده خواستگاري |
||
|
|
|
|
|
مي خوام بگم: دوسِت دارم! به پنجره ! به آسمون! |
||
|
|
|
|
|
با توأم! تو كه به عشقت مي گي عشق ِ آسموني، |
||
|
|
|
|
|
ببخشين اين جسارتُ كه گفته بوديم عاشقيم! |
||
|
|
|
|
|
با من بموني ، ميشكني! اين يه حقيقته! عزيز! |
||
|
|
|
|
|
يادت نره كه ياد ِ تو هميشه همراه ِ منه! يادت نره كه خواستنت مثل ِ نفس كشيدنه! يادت نره كه آينه از طپش ِ تو روشنه! يادت نره نبودنت جونم ُ آتيش مي زنه! بغض ِ تو ياس ِپرپره، شب تو چشات شناوره! دل واسه تو در به دره! يادت نره! يادت نره! عاشق ِ تو قلندره! از همه ديوونه تره! ناز ِ تو ر ُ خوب مي خره! يادت نره! يادت نره! يادت نره كه خسته ام از اين فراموشي ِ بد! يه حرف ِ تكراري شدم، مثل ِ مدار ِ جزر ُ مد! يادت نره ترانه هام دفتر ِ خاطراتمه! يادت نره بدون ِ تو سقوط ِ من دم به دمه! بغض ِ تو ياس ِ پرپره، شب تو چشات شناوره! دل واسه تو در به دره! يادت نره! يادت نره! عاشق ِ تو قلندره! از همه ديوونه تره! ناز ِ تو ر ُ خوب مي خره! يادت نره! يادت نره!● |
||
|
|
|
|
|
شبا كه با خيال ِ تو سر روي بالش مي ذارم، |
||
|
|
|
|
|
چرا رفتي، چرا؟- من بي قرارم، |
||
|
|
|
|
|
رفتم اما دل من مانده برِ دوست هنوز |
||
|
|
|
|
|
دستِ کوتاهِ من و دامنِ آن سروِ بلند سايه سوخته دل! اين طمعِ خام مبند دولتِ وصل تو اي ماه نصيبِ که شود تا از آن چشم خورَد باده و آن لب گل قند خوش تر از نقشِ تواَم نيست در آئينه چشم چشمِ بد دور، زهي نقش و زهي نقش پسند خلوتِ خاطرِ ما را به شکايت مشکن که من از وي شدم اي دل به خيالي خرسند منِ ديوانه که صد سلسله بگسيخته ام تا سرِ زلفِ تو باشد نکشم سر ز کمند قصه عشقِ من آوازه به افلاک رساند همچو حسنِ تو که صد فتنه در آفاق افکند سايه از ناز و طرب سر به فلک خواهم سود اگر افتد به سرم سايه آن سروِ بلند. |
||
|
|
|
|
|
يك بيابان برف و سرما، |
||