تبليغاتX
قصه ی مرغ مهاجر
زندگی دين بزرگي ست كه بر گردن ماست

وقتی که من بچه بودم ،
پرواز یک بادبادک
می بردت از بام های سحرخیزی پلک
تا
نارنجزاران خورشید .
آه ،
آن فاصله های کوتاه .
وقتی که من بچه بودم ،
خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد ،
و اشکهای درشتش
از پشت آن عینک ذره بینی
با صوت قرآن می آمیخت .

وقتی که من بچه بودم ،
آب و زمین و هوا بیشتر بود ،
وجیرجیرک
شب ها
درمتن موسیقی ماه و خاموشی ژرف
آواز می خواند .

وقتی که من بچه بودم ،
لذت خطی بود
ازسنگ
تا زوزه آن سگ پیر و رنجور .
آه ،
آن دستهای ستمکار معصوم .


وقتی که من بچه بودم ،
می شد ببینی
آن قمری ناتوان را
که بالش
زین سوی قیچی
باباد می رفت –
می شد،
آری
می شد ببینی ،
و با غروری به بیرحمی بی ریایی
تنها بخندی .


وقتی که من بچه بودم ،
درهرهزاران و یک شب
یک قصه بس بود
تاخواب و بیداری خوابناکت
سرشار باشد .


وقتی که من بچه بودم ،
زورخدا بیشتر بود .


وقتی که من بچه بودم ،
برپنجره های لبخند
اهلی ترین سارهای سرور آشیان داشتند ،
آه ،
آن روزها گربه های تفکر
چندین فراوان نبودند .


وقتی که من بچه بودم ،
مردم نبودند .


وقتی که من بچه بودم ،
غم بود ،
اما
کم بود .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/30ساعت   توسط بابك   | 

ده دقيقه سكوت به احترام دوستان و نياكانم
 غژ و غژ گهواره هاي كهنه و جرينگ جرينگ زنگوله ها
 دوست خوب من
وقتي مادري بميرد قسمتي از فرزندانش را با خود زير گل خواهد برد
ما بايد مادرانمان را دوست بداريم
 وقتي اخم مي كنند و بي دليل وسايل خانه را به هم مي ريزند
ما بايد بدويم دستشان را بگيريم
تا مبادا كه خداي نكرده تب كرده باشند
 مابايد پدرانمان را دوست بداريم
برايشان دمپايي مرغوب بخريم
 و وقتي ديديم به نقطه اي خيره مانده اند برايشان يك استكان چاي بريزيم
 پدران ‚ پدران ‚ پدرانمان را
 ما بايد دوست بداريم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/29ساعت   توسط بابك   | 

روزجمعه فيلم آتش بس به كارگرداني خانم تهمينه ميلاني وبابازي خوب محمدرضا گلزارومهنازافشارراديدم

بنده شخصاًتخصصي درنقدفيلم ندارم اما درموردفيلم آتش بس كه مضموني روان شناسانه داشته وبراساس كتاب شفاي كودك درون خانم لوسيا كاپاچيونه ساخته شده بايدعرض كنم اگردرموردويژگيهاي فني فيلم نتوانم اظهارنظركنم اما موضوع فيلم ونيزاستقبال خوب تماشاگران ازاين فيلم نويدروزهاي بهتربراي سينماي مارا مي دهد.

پرداختن به مضامين روان شناسانه ونيزشخصيتهايي كه دچاربيماري رواني هستند(كه براي مخاطبين عادي قابل درك نيستند)ديرزماني است درسينماي غرب خصوصاًهاليوودجريان داشته است ،شخصيتهايي كه شايدبراي مردم عادي غيرقابل باورامابراي روان شناسان قابل تشخيص وجذاب هستند.

خلاصه بعدازفيلم قرمزبابازي بسيارخوب محمدرضا فروتن درنقش بيماررواني اي  كه فكرميكردعاشق است(به سبك هاليوود) فيلم آتش بس رامي توان كاري عميق واثرگذاردراين عرصه دانست بااين تفاوت كه نگاه روان شناسانه فيلم پنهان ومستترنيست.

ديدن اين فيلم را به همه علاقمندان به شناخت درون خودتوصيه مي كنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/29ساعت   توسط بابك   | 

هميشه با مني اي نيمه ي جدا از من
بريده باد زبانم ، چه ناروا گفتم
تو نيمه نيستي اي جان ، تمام من هستي
 اگر به قهر بگيرد تورا خدا از من
چگونه بي تو توانم زيست ؟
چگونه بي تو توانم ماند ؟
چگونه بي تو سخن بر زبان توانم راند ؟
هميشه در من بودي ، هميشه مي خواندي
 صداي گرم تو در استخوان من مي گشت
هميشه با من بودي ، هميشه دور از من
هميشه نام خوشت بر زبان من مي گشت
 غروبگاهان ، در كوچه هاي خلوت شهر
 كه بوي پيچك ، هذيان عاشقي مي گفت
تو در كنار من آهسته راه مي رفتي
و در كرانه ي چشمان كهربايي تو
بهار ، در چمن سبز باغ ها مي خفت
شبي كه باران در كوچه ها فرو مي ريخت
تو مي رسيدي و ، باران موي تو بر دوش
ز موي خيس تو ، عطري غريب بر مي خاست
من از تنفس عطر غريب او ، مدهوش
در آن خيابان ، شب هاي سبز فرودين
صداي پاي تو و پاي من طنين مي بست
 نسيم ، بوسه ي ما را به آسمان مي برد
و سايه هاي من و تو ز روشنايي ماه
 چه نقش ها كه در آيينه ي زمين مي بست
چه نيمه شب ها كز پشت شيشه هاي كبود
ستاره ها را با هم شماره مي كرديم
و چون زبان من و تو ز گفتگو مي ماند
 نگاه مي كرديم و اشاره مي كرديم
 دو روز يا ده سال ؟
نمي توانم ، هرگز نمي توانم گفت
 ازين خوشم كه فروبست ريشه در دل ما
گلي كه از پس ده سال يا دوروز شكفت
 ز من مپرس كه آيا زمان چگونه گذشت
كه من حساب شب و روز را نمي دانم
من از تو ، يك تپش دل جدا نمي مانم
من از تو ، روي نخواهم تافت
 من از تو ،‌ دل نتوانم كند
 تو نيز دانم كز من نمي بري پيوند
 هميشه با مني اي نيمه ي جدا از من
مباد آنكه بگيرد تورا خدا از من.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/28ساعت   توسط بابك   | 

روسري ِ قشنگت، به رنگ ِ برگ ِ باغه!
قلب ِ تو ظهر مرداد، مثل تنور داغه!
با اون چشاي ميشي، وقتي ديوونه مي شي،
تو ني ني ِ نگاهت، يه عالمه چراغه!

يه شعر ِ ناتمومي! يه قصه ي نگفته!
وقتي كه بي صدايي، ترانه حرف ِ مُفته!
مثل ِ چراغ ِ اميد، مثل ِ ظهور ِ خورشيد،
وقتِ طلوع ِ چشمات، سايه زمين ميفته!

گونه هات سيب ِ گلاب! نفست يه شعر ِ ناب!
هميشه كنارمي، توي بيداري ُ خواب!

تو سايه بون ِ پلكات، از تو نفس مي گيرم!
كوچه ي كودكي رُ، از آينه پس مي گيرم!
خنده ي تو كليد قفلاي پيش ِ رومه،
يه شاه كليد براي قفل ِ قفس مي گيرم!

دست ِ تو سرزمين ِ، كولي ِ قصّه هامه!
چشم ِ تو چلچراغه، روشن ِ اين شبامه!
وقتي كه هستي هستم، از عطر ِ واژه مستم،
بي تو تو هر ترانه يه جمله ناتمامه!

گونه هات سيب ِ گلاب! نفست يه شعر ِ ناب!
هميشه كنارمي، توي بيداري ُ خواب!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/26ساعت   توسط بابك   | 

دستاي من پينه ترك، دستاي تو مثل ِ بلور!
دور ُ وَر ِ تو قـُلقـُله، حوالي ِ ما سوت ُ كور!
من يه جوون ِ آس ُ پاس، تو اما طناز ُ سوسول!
تو جيب ِ من چن تا سوراخ، تو جيب ِ‌تو يه گولّه پول!
تو و ُ‌موبايل ُ تلفن، من ُ يه چهار تا دوزاري!
بند دلم پاره مي شه، تا گوشي ر ُ بر مي داري!

من بچه ي راه آهنٌ تو بچه ي نياورون!
خودت بگو! من چه جوري بگم: بيا باهام بمون؟

خونه ي ما اجاره اي، يه قوطي كبريت! لونه موش!
يه گوشه گاز ِ پيكنيكي، يه گوشه دستشويي ُ دوش!
خونه ي تو ويلاييه، جكوزي ُ سونا داره!
آشپزتون هر روز برات دَه جور غذار بار مي ذاره!
غذاي من دَمپُختك ُ، نيمرو ِ و ُ نون ُ پنير!
اين جوريه حكايت ِ قصّه ي عاشق ِ فقير!

من مَرد ِ آسمون جُـلُ تو دختر ِ شاه پريون!
خودت بگو! من چه جوري بگم: بيا باهام بمون؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/26ساعت   توسط بابك   | 

از پيش من برو كه دل آزارم
ناپايدار و سست و گنه كارم
در كنج سينه يك دل ديوانه
در كنج دل هزار هوس دارم
قلب تو پاك و دامن من ناپاك
من شاهدم به خلوت بيگانه
تو از شراب بوسه من مستي
من سرخوش از شرابم و پيمانه
چشمان من هزار زبان دارد
من ساقيم به محفل سرمستان
تا كي ز درد عشق سخن گويي
گر بوسه خواهي از لب من بستان
عشق تو همچو پرتو مهتابست
تابيده بي خبر به لجن زاري
باران رحمتي است كه مي بارد
بر سنگلاخ قلب گنهكاري
من ظلمت و تباهي جاويدم
تو آفتاب روشن اميدي
بر جانم اي فروغ سعادتبخش
دير است اين زمان كه تو تابيدي
دير آمدی و دامنم از كف رفت
دير آمدي و غرق گنه گشتم
از تند باد ذلت و بدنامي
افسردم و چو شمع تبه گشتم
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/23ساعت   توسط بابك   | 

براي هر ستاره‌اي كه ناگهان
در آسمان
غروب مي‌كند
دلم هزار پاره‌است

دل هزار پاره را،
خيال آنكه آسمان
-
هميشه و هنوز -
پر از ستاره‌است
چاره‌است

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/21ساعت   توسط بابك   | 

سلام مي كنم به باد،
به بادبادك و بوسه،
به سكوت و سوال
و به گلداني،
كه خواب ِ گل ِ هميشه بهار مي بيند!
سلام مي كنم به چراغ،
به «چرا» هاي كودكي،
به چالهاي مهربان ِ گونه ي تو!
سلام مي كنم به پائيز ِ پسين ِ پروانه،
به مسير ِ مدرسه،
به بالش ِ نمناك،
به نامه هاي نرسيده!
سلام مي كنم به تصوير ِ زني نِي زن،
به نِي زني تنها،
به آفتاب و آرزوي آمدنت!
سلام مي كنم به كوچه، به كلمه،
به چلچله هاي بي چهچه،
به همين سر به هوايي ِ ساده!
سلام مي كنم به بي صبري،
به بغض، به باران،
به بيم ِ باز نيامدن ِ نگاه ِ تو...

باوركن من به يك پاسخ كوتاه،
به يك سلام ِ سر سري راضيم!
آخر چرا سكوت مي كني؟

 

 

***************

 

 

آنقدر بي خيال از بازنگشتنت گفتي،
كه گمان كردم سر به سر ِ اين دل ِ‌ساده مي گذاري!
به خودم گفتم
اين هم يكي از شوخي هاي شاد كننده ي توست!
ولي آغاز ِ آواز ِ بغض ِ گرفته ي من،
در كوچه هاي بي دار و درخت ِ خاطره بود!
هاشور ِ اشك بر نقاشي ِ چهره ام
و عذاب ِ شاعر شدن در آوار هر چه واژه ي بي چراغ!
ديروز از پي ِ گناهي سنگين، گذشته را مرور كردم!
از پي ِ تقلبي بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم!
بايد مي فهميدم چرا مجازاتم كرده اي!
شايد قتل ِ مورچه هايي كه در خيابان
به كف ِ كفش ِ من مي چسبيدند،
اين تبعيد ناتمام را معنا كند!
يا شيشه اي كه با توپ ِ سه رنگ ِ من،
در بعدازظهر تابستان ِ هشت سالگي شكست!
يا سنگي كه با دست ِ من
كلاغ ِ حياط ِ خانه ي مادربزرگ را فراري داد!
يا نفرين ِ ناگفته ي گدايي، كه من
با سكه ي نصيب نشده ي او براي خودم بستني خريم!
وگرنه من كه به هلال ابروي تو،
در بالاي آن چشمهاي جادويي جسارتي نكرده ام!
امروز هم به جاي خونبهاي آن مورچه ها،
ده حبه قند در مسير ِ مورچه هاي حياطمان گذاشتم!
براي آن پنجره ي قديمي شيشه ي رنگي خريدم!
يك سير پنير به كلاغ خانه ي مادربزرگ
و يك اسكناس ِ سبز به گداي در به در ِ خيابان دادم!
پس تو را به جان ِ جريمه ي اين همه ترانه،
ديگر نگو بر نمي گردي!

 

 

**************

 

 

يادم نرفته است!
گفتي : از هراس ِ باز نگشتن،
پشتِ سرم خاكاب نكن!
گفتي : پيش از غروب ِ بادبادكها برخواهم گشت!
گفتي: طلسم ِ تنهاي ِ تو را،
با وِردي از اراد ِ آسمان خواهم شكست!
ولي باز نگشتي
و ابر ِ بي باران اين بغضهاي پياپي با من ماند!
تكرار ِ تلخ ِ ترانه ها با من ماند!
بي مرزي ِ اين همه انتظار با من ماند!
بي تو،
من ماندم و الهه ي شعري كه مي گويند
شعر تمام شعران را انشاء مي كند!
هر شب مي آيد
چشمان ِ منتظرم را خيس ِ گريه مي كند
و مي رود!
امشب، اما
در ِ اتاق را بسته ام!
تمام پنجره ها را بسته ام!
حتا گوشهايم را به پنبه پوشانده ام،
تا صداي هيچ ساحره اي را نشنوم!
بگذار الهه ي شعر،
به سروقت ِ شاعران ِ‌ديگر ِ اين دشت برود!
 مي خواهم خودم برايت بنويسم!
مي بيني؟ بي بي ِ دريا!
ديگر كارم به جوانب ِ جنون رسيده است!
مي ترسم وقتي كه - گوش ِ شيطان كر! -
از اين هجرت ِ بي حدود برگردي،
ديگر نه شعري مانده باشد،
نه شاعري!
كم كم ياد گرفته ام به جاي تو فكر كنم،
به جاي تو دلواپس شوم،
حتا به جاي تو بترسم!
چون هميشه كنار ِ مني!
كنارمي، اما...
صد داد از اين «اما»!

 

********************

فرض كن پاك كني برداشتم
و نام تو را
از سر نويس ِ تمام نامه ها
و از تارك ِ تمام ترانه ها پاك كردم!
فرض كن با قلمم جناق شكستم!
به پرسش و پروانه پشت كردم
و چشمهايم را به روي رويش ِ رؤيا و روشني بستم!
فرض كن ديگر آوازي از آسمان ِ بي ستاره نخواندم،
حجره ي حنجره ام از تكلم ترانه تهي شد
و ديگر شبگرد ِ كوچه ي شما،
صداي آواز هاي مرا نشنيد!
بگو آنوقت،
با عطر ِ آشناي اين همه آرزو چه كنم؟
با التماس اين دل ِ در به در!
با بي قراري ٍ ابرهاي باراني...
باور كن به ديدار ِ آينه هم كه مي روم،
خيال ِ تو از انتهاي سياهي ِ چشمهايم سوسو مي زند!
موضوع دوري ِ دستها و ديدارها مطرح نيست!
همنشين ِ نفسهاي من شده اي! خاتون!
با دلتنگي ِ ديدگانم يكي شده اي!

 

 

*******************

ديگر ساعتي بر دست ِ من نخواهي ديد!
من بعد عبور ِ ريز ِ عقربه ها را مرور نخواهم كرد!
وقتي قراري ما بين ِ نگاه ِ من
و بي اعتنايي نگاه ِ تو نيست،
ساعت به چه كار ِ من مي آيد؟
مي خواهم به سرعت ِ پروانه ها پير شوم!
مثل ِ همين گل ِ سرخ ِ ليوان نشين،
كه پيش از پريروز شدن ِ امروز
مي پژمرد!
دوست دارم كه يك شبه شصت سال را سپري كنم،
بعد بيايم و با عصايي در دست،
كنار خياباني شلوغ منتظرت شوم،
تا تو بيايي،
مرا نشناسي،
ولي دستم را بگيري و از ازدحام ِ خيابان عبورم دهي!
حالا مي روم كه بخوابم!
خدا را چه ديده اي!
شايد فردا
به هيئت پيرمردي برخواستم!
تو هم از فردا،
دست ِ تمام پيرمردان ِ وامانده در كنار ِ خيابان را بگير!
دلواپس نباش!
آشنايي نخواهم داد!
قول مي دهم آنقدر پير شده باشم،
كه از نگاه كردن به چشمهايم نيز،
مرا نشناسي!
شب بخير!

 

************

برف سنگين زمستون همه چي رو كرده پنهون
 آدماي شهر برفي خوابيدن تو خونه هاشون
آدمك برفي خسته روي برف و يخ نشسته
چشماش رو به انتهاي شب بي ستاره بسته
دگمه ي لباسش از سنگ ، دلش از خواب زمين تنگ
كلاهش يه سطل خالي ، رو لباش خنده ي كمرنگ
 دور گردنش يه شاله ،‌چشماش از جنس ذغاله
اون مي خواد راه بره اما مي دونه كه اين محاله

تنها همين آدمك از خواب زمين با خبره
 يخ زده اما هنوزم از من و ما زنده تره

 آدمك دلش شكسته ، ازنشستن شده خسته
 براي رفتن از اينجا برف و يخ راهش رو بسته
اون توبرف و يخ اسيره ، دوس داره كه پر بگيره
 حاضره براي فتح يك قدم حتي بميره
تيله هاي داغ اشكش روي گونه هاش نشستن
پيچيده تو گوش كوچه صداي ترد شكستن
 هق هق گريه ي تلخش توي شب بلنده اما
 بسكه يخ بسته دلامون صداش رو نمي شنويم ما

 تنهاهمين آدمك از خواب زمين باخبره
 يخ زده اما هنوزم از من و ما زنده تره

 فردا بچه هاي كوچه ديدن اون رفته از اينجا
 اما انگار جاي پاهاش روي برف نمونده بر جا
 روي برفا باقي مونده ، اثر يه جاي خالي
يه دونه سطل شكسته ، با دو تا چشم ذغالي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/18ساعت   توسط بابك   | 

دوري اما همكناري ، آخر اين انتظاري
 توي زمهرير دستام ، نفس گرم بهاري
 يه پرنده ،‌ يه اميدي ، مث دفتر سفيدي
 خط خورشيد چشات رو ، روي مشق شب كشيدي
 يه نشونه ، يه چراغي ، در نقره كوب باغي
براي ساحل خلوت ، مث تابستون داغي
مثل دريا پر رازي ، از ترانه بي نيازي
تيله ي آخر عشقي ، براي نجات بازي

تو مث ماه قشنگي تو شب شعراي نابم
من يه لبخند قديمي رو لب عكس تو قابم
 تو مث سيب گلابي ،‌مثه بيداري تو خوابي
 عمري چشمام رو بستم ،‌ يه دفه بيا به خوابم

با ستاره همنگاهي ، چهره ي زلال ماهي
 مثل يه حدس درستي سر ترديد دو راهي
 جرأت دستاي آدم ، براي چيدن سيبي
 يه دريچه روي ديوار ،‌ يه دليلي واسه تكرار
 هم مث سلام اول ،‌هم مث خدانگهدار
يه پلي واسه رفاقت ، زنگ بيداري ساعت
هر جا باشي مث سايه ، باتوام تا بي نهايت

تو مث ماه قشنگي تو شب شعراي نابم
 من يه لبخند قديمي رو لب عكس تو قابم
 تو مث سيب گلابي ، مث بيداري تو خوابي
 عمري چشمام رو بستم ، يه دفه بيا به خوابم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/18ساعت   توسط بابك   | 

باز باران

با ترانه

با گهرهاي فراوان

مي خورد بر بامِ خانه

من به پشتِ شيشهْ تنها

ايستاده:

در گذرها رودها راه اوفتاده.

*

شاد و خرّم

يك دو سه گنجشكِ پرگو

باز هر دم

مي پرند اين سو و آن سو

*

مي خورد بر شيشه و در

مشت و سيلي

آسمان امروز ديگر

نيست نيلي

*

يادم آرد روزِ باران

گردشِ يك روز ديرين

خوب و شيرين

تويِ جنگل هاي گــــيلان:

*

كودكي ده ساله بودم

شاد و خرّم

نرم و نازك

چست و چابك

*

از پرنده

از چرنده

از خزنده

بود جنگل گرم و زنده

*

آسمان آبي چو دريا

يك دو ابر اينجا و آنجا

چون دلِ من روزِ روشن.

*

بوي جنگل، تازه و تر

همچو مي، مستي دهنده

بر درختان مي زدي پَر

هر كجا زيبا پرنده.

*

بركه ها آرام و آبي

برگ و گل هر جا نمايان

چترِ نيلوفر، درخشان

آفتابي.

*

سنگ ها از آب جسته

از خزه پوشيده تن را

بس وزغ آنجا نشسته

دَم به دَم در شور و غوغا.

*

رودخانه

با دو صد زيباْ ترانه

زيرِ پاهاي درختان

چرخ مي زد... چرخ مي زد همچو مستان.

*

چشمه ها چون شيشه هاي آفتابي

نرم و خوش در جوش و لرزه

تويِ آنها سنگ ريزه

سرخ و سبز و زرد و آبي.

*

با دو پاي كودكانه

مي دويدم همچو آهو

مي پريدم از سرِ جو

دور مي گشتم ز خانه.

*

مي پراندم سنگ ريزه

تا دهد بر آب لرزه

بهرِ چاه و بهرِ خاله

مي شكستم كَـردِه خاله

*

مي كشانيدم به پايين

شاخه هاي بيدمشكي

دست من مي گشت رنگين

از تمشكِ سرخ و مشكي

*

مي شنيدم از پرنده

داستان هاي نهاني

از لبِ بادِ وزنده

رازهايِ زندگاني.

*

هر چه مي ديدم در آنجا

بود دلكش، بود زيبا

شاد بودم،

مي سرودم:

*

" روز! اي روزِ دلارا!

داده ات خورشيدِ رخشان

اين چنين رخسارِ زيبا

ورنه بودي زشت و بي جان!

*

اين درختان

با همه سبزيّ و خوبي

گو، چه مي بودند جز پاهاي چوبي

گر نبودي مهرِ رخشان!

*

روز! اي روز دلارا!

گر دلارايي ست از خورشيد باشد.

اي درختِ سبز و زيبا!

هر چه زيبايي ست از خورشيد باشد..."

*

اندك اندك، رفته رفته، ابرها گشتند چيره

آسمان گرديد تيره

بسته شد رخسارهء خورشيدِ رخشان

ريخت باران، ريخت باران.

*

جنگل از بادِ گريزان

چرخ ها مي زد چو دريا.

دانه هاي گردِ باران

پهن مي گشتند هر جا.

*

برق چون شمشيرِ بـرّان

پاره مي كرد ابرها را

تندرِ ديوانه غـرّان

مشت مي زد ابرها را.

*

رويِ بركه، مرغِ آبي

از ميانه، از كناره،

با شتابي

چرخ مي زد بي شماره

*

گيسويِ سيمينِ مِـه را

شانه مي زد دستِ باران

بادها با فوتِ خوانا

مي نمودندش پريشان.

*

سبزه در زيرِ درختان

رفته رفته گشت دريا

تويِ اين دريايِ جوشان

جنگلِ وارونه پيدا.

*

بس دلارا بود جنگل!

به! چه زيبا بود جنگل!

بس ترانه، بس فسانه

بس فسانه، بس ترانه

*

بس گوارا بود باران!

به! چه زيبا بود باران!

مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني

رازهايِ جاوداني، پندهايِ آسماني:

*

" بشنو از من، كودكِ من!

پيشِ چشمِ مردِ فردا

زندگاني – خواه تيره، خواه روشن –

هست زيبا، هست زيبا، هست زيبا! "

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/16ساعت   توسط بابك   | 

ساغر به كف گرفته و خنداني

اين خون توست! واي... چه مي نوشي؟

رگ را گسسته اي كه «شراب است اين»

بهر فناي خويش چه مي كوشي

تا لحظه يي كشيده كني قامت،

بر قلب خود گذاشته اي پا را

با اين دل شكسته نمي ارزد

ديدن جمال و جلوه ي دنيا را.

آخر بگو كه عطر جواني را

از غنچه ي خيال كه مي بويي؟

آخر بگو كه گرمي و شادي را

در شعله ي نگاه كه مي جويي؟

اي آشنا! به خلوت شبهايت

مهتاب ديدگان كه مي خندد؟

وان بوسه هاي خامش پنهانت

راه سخن به لعل كه مي بندد؟

اي اخگر نهفته به خاكستر!

فرياد! از براي كه مي سوزي؟

افسرده مي شوي ّ و نمي دانم

پنهان ز ماجراي كه مي سوزي.

اي باز ِ تيزپر كه گرفتاري!

بر پاي خويش، بند كه را داري؟

اي شير پر غرور كه در دامي!

بر سرـ بگو!ـ كمندِ كه را داري؟

دردا كه راز دار ي ِ ‌چشمانت

جان مرا ز سينه به لب آورد.

كاوش درين غروب پر از ابهام

از بهر من سياهي شب آورد!

اي رمز ناگشوده! كليدت را

در دست ِ‌عاج فامْْ، كه پنهان كرد؟

اي موج ناغنوده! كدامين عشق

سرگشته ات ز گردش توفان كرد؟

اي غنچه ي جواني و سر مستي!

نشكفته، از چه سوخته گلبرگت؟

گر اشكِ ديده مي كندت شاداب،

بگذار ره ببندم بر مرگت!

اي چهره ي نهفته به تاريكي!

بگذار آشناي تو باشم من.

بگذار تا نهان تو را بينم،

بر درد تو دواي تو باشم من...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/16ساعت   توسط بابك   | 

گُل بود و سبزه بود و سرودِ پرنـده بود

در آفتاب ، گرميِ شـــادي دهنده بود

بر آب و خاك ، بادِ بــهشتي وزنده بود

در باغ بود كــاجي پر شاخ و سهمگين

دستي به يادگاري صـد سال پيش از اين

بر آن درخت ، نامِ دو دلــداده كَنده بود

 

پروانه و فريدون ، صد سال پيش از اين

يك روز آمدند در اين بــاغِ دلنشين

گُل بود و سبزه بود و دلِ تندِ فـروَدين:

مي زد نسيم نرمك بر رويِ بركه چنگ

مي گشت قويِ سيمين بر آبِ سيمرنگ

خورشيد گَردِ زرين مي ريخت بر زمين.

 

بر روي شاخه ، مرغكِ خوشرنگ مي سرود:

" بنگر! چگونه غنچه ي نازك دهان گشود!

گلشن جه رنگِ زيبــا دارد به تار و پود!

سرتاسر است هستيِ جاويد و نيست مرگ.

به به! چه دلرباست تماشايِ رقــصِ برگ!

به به! چه دلكش است سرودِ نسيم و رود! "

 

با سايه روي سبزه ،گُــلِ تازه مي نوشت:

" بنگر! چگونه رفته زمين ، آمده بــهشت!

بنگر! چگونه آمده زيبـــا و رفته زشت!

هرگز به باختر نرود مــــــهرِ تابدار

ديگر ز تيره روزي ، دور است روزگـــار

ديگر ز تيره بختي ، پاك است ســرنوشت. "

 

پــروانه مي نشست به هر جا و مي پريد

زنـــبور، شيره از لبِِ گلبرگ مي مكيد

بر رويِ گــُل ، نسيمِ دل انگيز مي وزيد

عكسِ درخـت را به دلِ آب مي گسيخت

خرگوش مي دويد و به سوراخ مي گريخت

آنگاه مي گـريخت ز سوراخ و مي دويد

 

پـروانه و فريدون ،صد سال پيش از اين

 يك روز آمدند در اين بــاغِ دلنشين.

گفتند: " نيست جايي زيباتر از زمـين! "

زيرا كه سبزه بود و ســرودِ پرنده بود

در آفتاب ،گــرميِ شادي دهنده بود

بس دلنواز بود تماشايِ فـــروَدين...

 

امـروز، زيرِ شاخه ي اين كـــاجِ سهمناك

پـــروانه و فـريدون گرديده اند خــاك

رخسارِ زردِ باغ، پُر از درد و رنـــج و باك

خورشيد نيست... گرميِ شادي دهنده نيست...

گُل نيست... سبزه نيست... سرودِ پرنده نيست.

از بادِ سخت ، دامنِ درياچه چــاك چــاك.

 

امّـا, هنوز بر تنه ي كـــاجِ سالدار

نامِ دو يارِ ديرين مانده به يــادگار...

بالاي كـــاج ، تندر، در ابرِ اشكبار

مي غرّد از تــهِ دل: " اي تيره آسمان!

جز نام ، چيزِ ديگر مانَـد در اين جهان؟

يا نـام نيز مي رود از يــادِ روزگار؟ "

 

 گلچين گيلاني

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/15ساعت   توسط بابك   | 

گريه كردم ‚ گريه كردم اما دردمو نگفتم
تكيه دادم به غرورم ‚ تا ديگه از پا نيفتم
چه ترانه بي اثر بود ‚ مثل مش زدن به ديوار
اولين فصل شكستن ‚ آخرين خدانگهدار
 دس تكون دادن آخر توي اون كوچه ي خلوت
 بغض بي وقفه ي آواز ‚ واژه هاي بي مروت
بوته ي ياس ديگه اون
عطري كه دوس داشتي نداد
كوچه ي آشتي كنونم
دلا رو آشتي نداد
من به قله مي رسيدم ‚ اگه هم ترانه بودي
صد تا سد رو مي شكستم ‚ اگه تو بهانه بودي
با تو پيسوز ترانه يه چراغ شعله ور بود
لحظه ها چه عاشقانه ‚ قاصدك چه خوش خبر بود
كوچه ها بدون بن بست آسمون پر از ستاره
 شبا بي هراس خنجر ‚ واژه ها شعر دوباره
بوته ي ياس ديگه اون
عطري كه دوس داشتي نداد
كوچه ي آشتي كنونم
دلا رو آشتي نداد

 

***********

 

نازنين ! نگام نكن ! نگاه تو ممنوعه
تو بايد بخندي ‚ اينجا آه تو ممنوعه
حرف دريا رو نزن بركه ي ما مردابه
نرو سمت شهر رويا ‚ راه تو ممنوعه

توي كوچه ها صداي پاي تو ممنوعه
هق هق ممتد گريه هاي تو ممنوعه
نفسات رو مي شمارن دقيقه هاي لعنتي
اين ترانه رو نخون ! صداي تو ممنوعه

 نازنين ! سكوت تو صدا تر از فرياده
 باخته هر كس كه به قانون قفس تن داده
بذار اين نابلدا سكوت رو فرياد بزنن
 صداي قديمي تو تا ابد آزاده

نازنين !‌خيال پرواز تو قفس ممنوعه
 نگا كن !‌ تو شهر قصه ها نفس ممنوعه
حتي پشت در بسته نميشه ترانه خوند
 مير غضب داد مي زنه : ترانه بس ! ممنوعه

تو غروب حنجره ‚ طلوع تو ممنوعه
 شب مي ترسه از صدات وقوع تو ممنوعه
سايه ها آخر خطن ‚ آخه خط خوندنت
 خط پايان شبه ‚ شروع تو ممنوعه

 نازنين ! سكوت تو صدا تر از فرياده
 باخته هر كس كه به قانون قفس تن داده
بذار اين نابلدا سكوت رو فرياد بزنن
 صداي قديمي تو تا ابد آزاده

*************

شونه به شونه مي ولي چه دور راه من و تو
 اين همه دريا فاصله س بين نگاه من و تو
 كنارمي اما دلت اونور فانوس شبه
من با تو مهربونم وحرف تو نيش عقربه
هزار تا شب گذشته از قصه ي پر غصه ي ما
اين آخرين ضيافته ! شهرزاد بي قصه بيا
عزيز من ! ببخش اگه
 تلخي واژه با منه
 درد رو اگه داد بزنم
 ديوار صوتي ميشكنه
بيا تا شام آخر رو كنار هم سحر كنيم
براي فهميدن هم يه بار ديگه خطر كنيم
من نمي خوام كه مثل من به آينه نگا كني
من با تو باشم اما تو بازم من رو صدا كني
دلم مي خواد كه حرفاي من رو بخوني از چشام
وقتي كه آواز مي خونم ‚ دل بدي به بغض صدام
عزيز من ! ببخش اگه
 تلخي واژه با منه
 درد رو اگه داد بزنم
 ديوار صوتي ميشكنه

************

واسه فهميدن ِ‌چشمات،

عمريه تو تب ُ تابم!

بستر ِ خاطره سرده،

شعله ور شو توي خوابم!

 

من ُ راه بده به چشمات!

بذار از دنيا رهاشم!

بذار از قعر ِ سياهي،

با ستاره همصداشم!

 

عاشقانه كه مي خندي، غصه ها از اينجا مي رن!

ميدونم پيش ِ نگاهت، اين ترانه ها حقيرن!

 

وقتي از هق هق ِ بارون،

نقطه چين ِ‌تن ِ شيشه،

ياد ِ من باش كه مي خونم،

براي تو تا هميشه!

 

ياد ِ من باش! من كه دستام،

زير ِ ساطور ِ سكوته!

مي دونم صدتا ترانه،

توي پيچ ُ تاب ِ موته!

 

عاشقانه كه مي خندي، غصه ها از اينجا مي رن!

ميدونم پيش ِ نگاهت، اين ترانه ها حقيرن!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/15ساعت   توسط بابك   | 

خورشيد خانوم ! خورشيد خانوم ! شب اومده خواستگاري
 ما رو فراموش نكني ! رو عهدمون پا نذاري
خورشيد خانوم يه وقت نري كنيز ديو شب بشي
ساده نشي گول نخوري همسر مير غضب بشي
تو قصر ديو شب بايد با بي چراغي سر كني
اين همه عاشقو بايد دوباره در به در كني
ما عمريه خاطر خواه نور شماييم به خدا
دنبال يه رشته از اون موي طلاييم به خدا
 خورشيد خانوم ! خورشيد خانوم  خواستگارات قلابيه
به فكر قيچي كردن اون موهاي آفتابيه
ميگن شما منتظرين كه شب ستاره دار بشه
دل سياهش مثه ما عاشق و بي قرار بشه
خورشيدخانوم ! باور نكن اين كلك دوباره رو
ما خيلي وقته مي شناسيم اين شب بي ستاره رو
حتي اگه بگين : بمير !‌ شب جواب رد نميده
اين شب تاريك كلك هفتاد و هفتا جون داره
مي ميره اما دوباره تو قصه مون پا مي ذاره
خورشيد خانوم طلوع كنين
 تا اين شب اينجا نمونه
خروس واسه طلوعتون
 دوباره آواز بخونه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/15ساعت   توسط بابك   | 

مي خوام بگم: دوسِت دارم! به پنجره ! به آسمون!
به اين شب ِ آينه دزد! به تك درخت ِ كوچه مون!
مي خوام بگم: دوسِت دارم! به تو! به اسم ِ نقطه چين!
به گريه هاي بي هوا! به كولي ِ كوچه نشين!
مي خوام بگم: دوسِت دارم! به هر رفيق ُ نارفيق!
به شاعراي بي غزل! به جنگلاي بي حريق!
ميخوام بگم: دوسِت دارم! به قاتلم! به روزگار!
به اون كسي كه ميندازه به گردنم طناب ِ دار!

دنياي ما عوض مي شه، تنها با اين جمله ي ناب:
دوسِت دارم، دوسِت دارم، دوسِت دارم تو اين عذاب!

مي خوام بگم: دوسِت دارم! به بادبادك! به مدرسه!
به تركه ي خيس ِ انار، كنار ِ درس ِ هندسه!
ميخوام بگم: دوسِت دارم! به مرغ ِ عشق ِ بي قفس!
به جغد ِ پير ِ بد صدا! به ني زناي بي نفس!
ميخوام بگم: دوسِت دارم! به هر چي خوبه، هر چي بد!
به خونه هاي كاگِلي! به سيباي توي سبد!
مي خوام بگم: دوسِت دارم! به بغض ِ تلخ ِ انتظار!
به بدترين فصل ِ سفر! به آخرين سوتِ قطار!

دنياي ما عوض مي شه، تنها با اين جمله ي ناب:
دوسِت دارم، دوسِت دارم، دوسِت دارم تو اين عذاب!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/15ساعت   توسط بابك   | 

با توأم! تو كه به عشقت مي گي عشق ِ آسموني،
بگو از زخماي پير ِ اين قبيله چي مي دوني؟
تو كه غير از قـُـلُ زنجير تا حالا هيچّي نديدي،
تو كه جز صداي گريه هيچ صدايي نشنيدي،
تو كه چرخيدي يه عمر ي تو همين مدار ِ تكرار،
هميشه زندگي كردي، ميون چهار تا ديوار،
چي مي دوني از تبار ِ ساكت ِ نفس بريده؟
چي مي دوني از ستاره؟ چي مي دوني از سپيده؟

تو شبيخون ِ سكوت ،حنجره پاره پاره شد!
واسه ما حبس ِ ترانه تنها راه ِ چاره شد!
ما به قصاب باشي گفتيم كه گناهمون چيه؟
هر علامت ِ سوال چنگك يه قناره شد!

حالا ما رُ خوب نگاه كن، كه گرفتار ِ سواليم!
اما از وحشت ِ ساطور، مث ِ نعش ِ مرده لاليم!
ما ر ُ قاب بگير تو ذهنت، كه فراموشي يه ننگه!
وقتي بيداري گناهه، زنگِ ساعتا قشنگه!
دل به پشت ابرا نسپار، وقتي پاهات رو زمينه!
مث ِ يه چشمه سفر كن، راه ‌ِ آبادي همينه!
عاشقم باش تا بتونيم، شب ُ پُشت ِ سر بذاريم!
ما براي همصدايي، حرف ِ تازه كم نداريم!

تو شبيخون ِ سكوت، حنجره پاره پاره شد!
واسه ما حبس ِ ترانه تنها راه ِ چاره شد!
ما به قصاب باشي گفتيم كه گناهمون چيه؟
هر علامت ِ سوال چنگك يه قناره شد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/15ساعت   توسط بابك   | 

ببخشين اين جسارتُ كه گفته بوديم عاشقيم!
گفته بوديم واسه شما، ما تنها فرد ِ لايقيم!
ببخشين اين جسارت ُ! ماه ِ قشنگ ِ نازنين!
جاي شما آسمونه، جاي ما خاك ِ اين زمين!
ببخشين اين جسارت ُ كه دل هنوز در به دره!
يه عمره كه گليممون، از پاي ما كوتاه تره!

حتا يه بارم واسه ما زمونه پا نداده!
فكر ُ خيال ِ شما هم از سرما زياده !

ما رُ ببخشين كه رو باد، خونه مي ساختيم بَراتون!
ما رُ ببخشين كه هنوز يادمونه خنده هاتون !
ما رُ ببخشين! كه هنوز خوابا رُ جدي مي گيريم !
ما كُجا و شُما كُجا! شما زيادين واسه ما!
ما كم مياريم پيش اون چشم عسل ريز شُما!

حتا يه بارم واسه ما زمونه پا نداده!
فكرُ خيال شُما هَم از سَرما زياده !

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/14ساعت   توسط بابك   | 

با من بموني ، ميشكني! اين يه حقيقته! عزيز!
تا فرصتي مونده بَرات، از اين حقيقت بگُريز!
با من بموني، ميشكني!زندگي شوخي نداره !
توي مسيرش يه روزي ، عشقمونُ جا مي ذاره!

قصه ي عشق منُ تو ، عشق آتيش به پنبه بود!
عشق ستاره بود به روز، عشق يه سَد بود به يه رود!

اين جا نمون امّا بدون ، هر جا كه باشي با مني !
خودت اينُ خوب مي دوني : با من بموني ، مي شكني !
با من نمون اما بدون ، كه بي تو مي گيره دِلمَ!
تو يه شناسنامه ييُ، من مثِ مُهر ِ باطلم!

قصه ي عشق ِ منُ تو، عشق ِ آتيش به پنبه بود!
عشق ِ ستاره بود به روز، عشق ِ يه سد بود به يه رود!

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/14ساعت   توسط بابك   | 

يادت نره كه ياد ِ تو هميشه همراه ِ منه!

يادت نره كه خواستنت مثل ِ نفس كشيدنه!

يادت نره كه آينه از طپش ِ تو روشنه!

يادت نره نبودنت جونم ُ آتيش مي زنه!

 

بغض ِ تو ياس ِ‌پرپره، شب تو چشات شناوره!

دل واسه تو در به دره! يادت نره! يادت نره!

عاشق ِ تو قلندره! از همه ديوونه تره!

ناز ِ تو ر ُ خوب مي خره! يادت نره! يادت نره!

 

يادت نره كه خسته ام از اين فراموشي ِ بد!

يه حرف ِ تكراري شدم، مثل ِ مدار ِ جزر ُ مد!

يادت نره ترانه هام دفتر ِ خاطراتمه!

يادت نره بدون ِ تو سقوط ِ من دم به دمه!

 

بغض ِ تو ياس ِ پرپره، شب تو چشات شناوره!

دل واسه تو در به دره! يادت نره! يادت نره!

عاشق ِ تو قلندره! از همه ديوونه تره!

ناز ِ تو ر ُ خوب مي خره! يادت نره! يادت نره!

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/14ساعت   توسط بابك   | 

شبا كه با خيال ِ تو سر روي بالش مي ذارم،
براي ديدنت همه ش، ستاره ها ر ُ مي شمارم!
وقتي كه خوابم مي بره، چشماي تو سر مي رسن!
دوباره رؤيايي مي شه، حال ُ هواي خواب ِ من!
اما تو گاهي نمياي، ما ر ُ تو خواب جا مي ذاري!
روي قرار ِ هر شبت با دل ِ ما، پا مي ذاري!

قشنگ ِ روزگار ِ دل! هميشه تو خواب ِ مني!
من مث ِ ايستگاه قطار، تو سوت سَر رسيدني!
بذار يه كم بنوشم از، چايي خوشرنگ ِ چشات،
من ُ از اين شب ِ كبود، ببر به سمت ِ روشني!

شباي تلخ ِ‌دوريه، شباي بي خوابي ِ من!
پس چرا هيچّي نمي گي؟ خسته شدم! حرفي بزن!
براي يك بار كه شده، موقع ِ بيداري بيا!
نگو نمي شه! عشق ِ من! اگه دوسم داري بيا!
تا كي به عشق ديدنت، تو شهر ِ خواب سفر كنم!
بگو تا كي به جاي تو، با خواباي تو سر كنم؟

قشنگ ِ روزگار ِ دل! هميشه تو خواب ِ مني!
من مث ِ ايستگاه قطار، تو سوت سَر رسيدني!
بذار يه كم بنوشم از، چايي خوشرنگ ِ چشات،
من ُ از اين شب ِ كبود، ببر به سمت ِ روشني!

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/14ساعت   توسط بابك   | 

چرا رفتي، چرا؟- من بي قرارم،
به سر، سوداي آغوش تو دارم.-
نگفتي ماهتاب امشب چه زيباست؟
نديدي جانم از غم ناشكيباست؟
نه هنگام گل و فصل بهارست؟
نه عاشق در بهاران بيقرارست؟
نگفتم با لبان بسته ي خويش
به تو راز درون خسته ي خويش؟
خروش از چشم من نشنيد گوشت؟
نياورد از خروشم در خروشت؟
اگر جانت ز جانم آگهي داشت
چرا بي تابيم را سهل انگاشت؟
كنار خانه ي ما كوهسارست:
ز ديدار رقيبان بركنارست.
چو شمع مهر خاموشي گزيند،
شب اندر وي به آرامي نشيند.
ز ماه و پرتو سيمينه ي او
حريري اوفتد بر سينه ي او.
نسيمش مستي انگيزست و خوشبوست،
پر از عطر شقايق هاي خودروست.
بيا با هم شبي آنجا سرآريم،
دمار از جان دوري ها برآريم!
خيالت گرچه عمري يار من بود،
اميدت گرچه در پندار من بود،
بيا امشب شرابي ديگرم ده!
ز ميناي حقيقت ساغرم ده!
دل ديوانه را ديوانه تر كن.
مرا از هر دو عالم بي خبر كن.
بيا! دنيا دو روزي بيشتر نيست؛
پي ِ فرداش فرداي دگر نيست.
بيا... اما نه، خوبان خود پرستند:
به بندِ مهر، كمتر پاي بستند.
اگر يك دم شرابي مي چشانند،
خمارآلوده عمري مي نشانند.
درين شهر آزمودم من بسي را:
نديدم باوفا زانان كسي را.
تو هم هر چند مهر بي غروبي،
به بي مهري گواهت اين كه خوبي.
گذشتم من ز سوداي وصالت،
مرا تنها رها كن با خيالت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/12ساعت   توسط بابك   | 

رفتم اما دل من مانده برِ دوست هنوز
مي برم جسمي و، جان در گرو اوست هنوز
هر چه او خواست، همان خواست دلم بي كم و كاست
گرچه راضي نشد از من دل آن دوست هنوز
گر چه با دوري ي ِ او زندگيَم نيست، ولي
ياد او مي دمدم جان به رگ و پوست هنوز
بر سرو سينه ي من بوسه ي گَرْمش گل كرد
جان ِ ‌حسرت زده زان خاطره خوشبوست هنوز.
رشته ي مهر و وفا شُكر كه از دست نرفت
بر سر شانه ي من تاري از آن موست هنوز
بكَشد يا بكُشد، هر چه كند دَم نزنم
مرحبا عشق كه بازوش به نيروست هنوز
هم مگر دوست عنايت كند و تربيتي
طبع من لاله ي صحرايي ِ خودروست هنوز
با همه زخم كه سيمين به دل از او دارد
مي كشد نعره كه آرامِ دلم اوست هنوز...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/11ساعت   توسط بابك   | 

دستِ کوتاهِ من و دامنِ آن سروِ بلند

سايه سوخته دل! اين طمعِ خام مبند

دولتِ وصل تو اي ماه نصيبِ که شود

تا از آن چشم خورَد باده و آن لب گل قند

خوش تر از نقشِ تواَم نيست در آئينه چشم

چشمِ بد دور، زهي نقش و زهي نقش پسند

خلوتِ خاطرِ ما را به شکايت مشکن

که من از وي شدم اي دل به خيالي خرسند

منِ ديوانه که صد سلسله بگسيخته ام

تا سرِ زلفِ تو باشد نکشم سر ز کمند

قصه عشقِ من آوازه به افلاک رساند

همچو حسنِ تو که صد فتنه در آفاق افکند

سايه از ناز و طرب سر به فلک خواهم سود

اگر افتد به سرم سايه آن سروِ بلند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/11ساعت   توسط بابك   | 

يك بيابان برف و سرما،
جاده‌اي دلگير و تنها

انتهاي جاده‌ي تاريك،
روزني از نور:
.................“
كلبه‌اي زيبا

اندرون كلبه‌ ي زيبا :
عاشقي محو تماشاي خيال يار،
ميزند بر تار،

كام عاشق : با نواي بلبلي غمديده هم آواز

ساز عاشق : مست و حيران نواي آن دل بشكسته از آتشفشان ناز،

جان عاشق : شاد، چون استاره‌اي گمنام،
گمشده در كهكشان راز.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/11ساعت   توسط بابك   |