تبليغاتX
قصه ی مرغ مهاجر
زندگی دين بزرگي ست كه بر گردن ماست

چون زلف تو ام جانا در عين پريشاني
چون باد سحرگاهم در بي سر و ساماني
من خاكم و من گردم من اشكم و من دردم
تو مهري و تو نوري تو عشقي و تو جاني
خواهم كه ترا در بر بنشانم و بنشينم
تا آتش جانم را بنشيني و بنشاني
اي شاهد افلاكي در مستي و در پاكي
من چشم تورا مانم تو اشك مرا ماني
در سينه سوزانم مستوري و مهجوري
در ديده بيدارم پيدايي و پنهاني
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازي
من سلسله موجم تو سلسله جنباني
از آتش سودايت دارم من و دارد دل
داغي كه نمي بيني دردي كه نمي داني
دل با من و جان بي تو نسپاري و بسپارم
كام از تو و تاب از من نستانم و بستاني
اي چشم رهي سويت كو چشم رهي جويت ؟
روي از من سر گردان شايد كه نگرداني

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/28ساعت   توسط بابك   | 

 گشت غمناك دل و جان عقاب

چو ازو دور شد ايام شباب

ديد كش دور به انجام رسيد

آفتابش به لب بام رسيد

بايد از هستي دل بر گيرد

ره سوي كشور ديگر گيرد

خواست تا چاره ي نا چار كند

دارويي جويد و در كار كند

صبحگاهي ز پي چاره ي كار

گشت برباد سبك سير سوار

گله كاهنگ چرا داشت به دشت

ناگه ا ز وحشت پر و لوله گشت

وان شبان ، بيم زده ، دل نگران

شد پي بره ي نوزاد دوان

كبك ، در دامن خار ي آويخت

مار پيچيد و به سوراخ گريخت

آهو استاد و نگه كرد و رميد

دشت را خط غباري بكشيد

ليك صياد سر ديگر داشت

صيد را فارغ و آزاد گذاشت

چاره ي مرگ ، نه كاريست حقير

زنده را فارغ و آزاد گذاشت

صيد هر روزه به چنگ آمد زود

مگر آن روز كه صياد نبود

آشيان داشت بر آن دامن دشت

زاغكي زشت و بد اندام و پلشت

سنگ ها از كف طفلان خورده

جان ز صد گونه بلا در برده

سا ل ها زيسته افزون ز شمار

شكم آكنده ز گند و مردار

بر سر شاخ ورا ديد عقاب

ز آسمان سوي زمين شد به شتاب

گفت كه : ‹‹ اي ديده ز ما بس بيداد

با تو امروز مرا كار افتاد

مشكلي دارم اگر بگشايي

بكنم آن چه تو مي فرمايي ››

گفت : ‹‹ ما بنده ي در گاه توييم

تا كه هستيم هوا خواه تو ييم

بنده آماده بود ، فرمان چيست ؟

جان به راه تو سپارم ، جان چيست ؟

دل ، چو در خدمت تو شاد كنم

ننگم آيد كه ز جان ياد كنم ››

اين همه گفت ولي با دل خويش

گفت و گويي دگر آورد به پيش

كاين ستمكار قوي پنجه ، كنون

از نياز است چنين زار و زبون

ليك ناگه چو غضبناك شود

زو حساب من و جان پاك شود

دوستي را چو نباشد بنياد

حزم را بايد از دست نداد

در دل خويش چو اين راي گزيد

پر زد و دور ترك جاي گزيد

زار و افسرده چنين گفت عقاب

كه :‹‹ مرا عمر ، حبابي است بر آب

راست است اين كه مرا تيز پر است

ليك پرواز زمان تيز تر است

من گذشتم به شتاب از در و دشت

به شتاب ايام از من بگذشت

گر چه از عمر ،‌دل سيري نيست

مرگ مي آيد و تدبيري نيست

من و اين شه پر و اين شوكت و   جاه

عمرم از چيست بدين حد كوتاه؟

تو بدين قامت و بال ناساز

به چه فن يافته اي عمر دراز ؟

پدرم نيز به تو دست نيافت

تا به منزلگه جاويد شتافت

ليك هنگام دم باز پسين

چون تو بر شاخ شدي جايگزين

از سر حسرت بامن فرمود

كاين همان زاغ پليد است كه بود

عمر من نيز به يغما رفته است

يك گل از صد گل تو نشكفته است

چيست سرمايه ي اين عمر دراز ؟

رازي اين جاست،تو بگشا اين راز››

زاغ گفت : ‹‹ ار تو در اين تدبيري

عهد كن تا سخنم بپذيري

عمرتان گر كه پذيرد كم و كاست

دگري را چه گنه ؟ كاين ز شماست

ز آسمان هيچ نياييد فرود

آخر از اين همه پرواز چه سود ؟

پدر من كه پس از سيصد و اند

كان اندرز بد و دانش و پند

بارها گفت كه برچرخ اثير

بادها راست فراوان تاثير

بادها كز زبر خاك و زند

تن و جان را نرسانند گزند

هر چه ا ز خاك ، شوي بالاتر

باد را بيش گزندست و ضرر

تا بدانجا كه بر اوج افلاك

آيت مرگ بود ، پيك هلاك

ما از آن ، سال بسي يافته ايم

كز بلندي ،‌رخ برتافته ايم

زاغ را ميل كند دل به نشيب

عمر بسيارش ار گشته نصيب

ديگر اين خاصيت مردار است

عمر مردار خوران بسيار است

گند و مردار بهين درمان ست

چاره ي رنج تو زان آسان ست

خيز و زين بيش ،‌ره چرخ مپوي

طعمه ي خويش بر افلاك مجوي

ناودان ، جايگهي سخت نكوست

به از آن كنج حياط و لب جوست

من كه صد نكته ي نيكو دانم

راه هر برزن و هر كو دانم

خانه ، اندر پس باغي دارم

وندر آن گوشه سراغي دارم

خوان گسترده الواني هست

خوردني هاي فراواني هست ››

 ****

آن چه ز آن زاغ چنين داد سراغ

گندزاري بود اندر پس باغ

بوي بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور

معدن پشه ، مقام زنبور

نفرتش گشته بلاي دل و جان

سوزش و كوري دو ديده از آن

آن دو همراه رسيدند از راه

زاغ بر سفره ي خود كرد نگاه

گفت : ‹‹ خواني كه چنين الوان ست

لايق محضر اين مهمان ست

مي كنم شكر كه درويش نيم

خجل از ما حضر خويش نيم ››

گفت و بشنود و بخورد از آن گند

تا بياموزد از او مهمان پند

 ****

عمر در اوج فلك بر ده به سر

دم زده در نفس باد سحر

ابر را ديده به زير پر خويش

حيوان را همه فرمانبر خويش

بارها آمده شادان ز سفر

به رهش بسته فلك طاق ظفر

سينه ي كبك و تذرو و تيهو

تازه  و گرم شده طعمه ي او

اينك افتاده بر اين لاشه و گند

بايد از زاغ بياموزد پند

بوي گندش دل و جان تافته بود

حال بيماري دق يافته بود

دلش از نفرت و بيزاري ، ريش

گيج شد ، بست دمي ديده ي خويش

يادش آمد كه بر آن اوج سپهر

هست پيروزي و زيبايي و مهر

فر و آزادي و فتح و ظفرست

نفس خرم باد سحرست

ديده بگشود به هر سو نگريست

ديد گردش اثري زين ها نيست

آن چه بود از همه سو خواري بود

وحشت و نفرب و بيزاري بود

بال بر هم زد و بر جست ا زجا

گفت : كه ‹‹ اي يار ببخشاي مرا

سال ها باش و بدين عيش بناز

تو و مردار تو و عمر دراز

من نيم در خور اين مهماني

گند و مردار تو را ارزاني

گر در اوج فلكم بايد مرد

عمر در گند به سر نتوان برد ›› 

 ****

شهپر شاه هوا ، اوج گرفت

زاغ را ديده بر او مانده شگفت

سوي بالا شد و بالاتر شد

راست با مهر فلك ، همسر شد

لحظهيي چند بر اين لوح كبود

نقطه يي بود و سپس هيچ نبود .

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/28ساعت   توسط بابك   | 

1

     يه شب مهتاب  ~ ماه مياد تو خواب
     
منو می‌بره  ~ کوچه به کوچه
باغ انگوری  ~ باغ آلوچه
      
دره به دره  ~ صحرا به صحرا
  
اون جا که شبا  ~ پشت بيشه‌ها
      
يه پری مياد  ~ ترسون و لرزون
   
پاشو ميذاره  ~ تو آب چشمه
     
شونه‌می‌کنه  ~ موی پريشون...

۲
      
يه شب مهتاب  ~ ماه مياد تو خواب
   
منو می‌بره  ~ ته اون دره
اون‌جا که شبا  ~ يکه و تنها
    
تک‌درخت بيد  ~ شاد و پراميد
    
می‌کنه به‌ناز  ~ دسشو دراز
 
که يه ستاره  ~ بچکه مث
       
يه چيکه بارون  ~ به جای ميوه‌ش
 
نوک يه شاخه‌ش  ~ بشه آويزون...

۳
    
يه شب مهتاب  ~ ماه مياد تو خواب
    
منو می‌بره  ~ از توی زندون
       
مث شب‌پره  ~ با خودش بيرون،
 
می‌بره اون‌جا  ~ که شب سيا
      
تا دم سحر  ~ شهيدای شهر
  
با فانوس خون  ~ جار می‌کشن
     
تو خيابونا  ~ سر ميدونا:
« ــ عمو يادگار!  ~ مرد کينه‌دار!
   
مستی يا هشيار  ~ خوابی يا بيدار؟»
   
مستيم و هشيار  ~ شهيدای شهر!
      
خوابيم و بيدار  ~ شهيدای شهر!
     
آخرش يه شب  ~ ماه مياد بيرون،
از سر اون کوه  ~ بالای دره
        
روی اين ميدون  ~ رد می‌شه خندون
 

                يه شب ماه مياد

+ نوشته شده در  شنبه 1385/06/25ساعت   توسط بابك   | 

امشب از آسمان ديده تو
روي شعرم ستاره مي بارد
در سكوت سپيد كاغذها
پنجه هايم جرقه مي كارد

شعر ديوانه تب آلودم
شرمگين از شيار خواهشها
پيكرش را دوباره مي سوزد
عطش جاودان آتشها

آري ،آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست

از سياهي چرا حذر كردن؟
شب پر از قطره هاي الماس است
آنچه از شب به جاي مي ماند
عطر سكر آور گل ياس است

آه بگذار گم شوم در تو
كس نيابد زمن نشانه من
روح سوزان وآه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من

آه بگذار زين دريچه باز
خفته در پرنيان رويا ها
با پر روشني سفر گيرم
بگذرم از حصار دنياها

داني از زندگي چه ميخواهم؟
من تو باشم  ‚ تو ‚ پاي تا سر تو
زندگي گر هزار باره بود
بار ديگر تو، بار ديگر تو

آنچه در من نهفته، درياييست
كي توان نهفتنم باشد ؟
با تو زين سهمگين طوفاني
كاش ياراي گفتنم باشد

بس كه لبريزم از تو مي خواهم
بدوم در ميان صحراها
سر بكوبم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج دريا ها

بس كه لبريزم از تو مي خواهم
چون غباري ز خود فرو ريزم
زير پاي تو سر نهم آرام
به سبك سايه تو آويزم

آري، آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/21ساعت   توسط بابك   | 

بر روي ما نگاه خدا خنده ميزند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم
زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش
پنهان ز ديدگان خدا مي نخورده ايم

پيشاني ار ز داغ گناهي سيه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا
نام خدا نبردن از آن به كه زير لب
 بهر فريب خلق بگويي خدا خدا

ما را چه غم كه شيخ ،شبي در ميان جمع
بر رويمان ببست به شادي در بهشت
او ميگشايد ... او كه به لطف و صفاي خويش
گويي كه خاك طينت ما را ز غم سرشت

طوفان طعنه خنده ما را زلب نشست
كوهيم و در ميانه دريا نشسته ايم
چون سينه جاي گوهر يكتاي راستي ست
زين رو به موج حادثه تنها نشسته ايم

ماييم ... ما كه طعنه زاهد شنيده ايم
ماييم ... ما كه جامه تقوا دريده ايم
زيرا درون جامه به جز پيكر فريب
زين راهيان راه حقيقت نديده ايم

آن آتشي كه در دل ما شعله ميكشد
گر در ميان دامن شيخ اوفتاده بود
 ديگر به ما كه سوخته ايم از شرار عشق
نام گناهكاره رسوا نداده بود

بگذار تا به طعنه بگويند مردمان
در گوش هم حكايت عشق مدام ‚ ما
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جريده عالم دوام ما

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/20ساعت   توسط بابك   | 

اي ايران اي مرز پر گهر اي خاکت سرچشمه هنر
دور از تو انديشه بدان پاينده ماني تو جاودان
اي دشمن ار تو سنگ خاره اي من آهنم
جان من فداي خاک پاک ميهنم
* * *
مهر تو چون شد پيشه ام دور از تو نيست انديشه ام
در راه تو کي ارزشي دارد اين جان ما؟
پاينده باد خاک ايران ما
* * *
سنگ کوهت در و گوهر است
خاک دشتت بهتر از زر است
مهرت از دل كي برون کنم
برگو بي مهر تو چون کنم ؟
تا گردش جهان و دور آسمان بپاست
نور ايزدي هميشه رهنماي ماست
* * *
ايران اي خرم بهشت من
روشن از تو سرنوشت من
گر آتش بارد به پيکرم
جز مهرت به دل نپرورم
از آب و خاک و مهر تو سرشته ام
مهرت ار برون رود بميرد اين تنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/15ساعت   توسط بابك   | 

باز من ماندم و خلوتي سرد
خاطراتي ز بگذشته اي دور
ياد عشقي كه با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل گور
روي ويرانه هاي اميدم
دست افسونگري شمعي افروخت
مرده يي چشم پر آتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت
ناله كردم كه اي واي اين اوست
در دلم از نگاهش هراسي
خنده اي بر لبانش گذر كرد
كاي هوسران مرا ميشناسي
قلبم از فرط اندوه لرزيد
واي بر من كه ديوانه بودم
واي بر من كه من كشتم او را
وه كه با او چه بيگانه بودم
او به من دل سپرد و به جز رنج
كي شد از عشق من حاصل او
با غروري كه چشم مرا بست
پا نهادم به روي دل او
من به او رنج و اندوه دادم
من به خاك سياهش نشاندم
واي بر من خدايا خدايا
 من به آغوش گورش كشاندم
در سكوت لبم ناله پيچيد
شعله شمع مستانه لرزيد
چشم من از دل تيرگيها
قطره اشكي در آن چشمها ديد
همچو طفلي پشيمان دويدم
تا كه در پايش افتم به خواري
تا بگويم كه ديوانه بودم
مي تواني به من رحمت آري؟
دامنم شمع را سرنگون كرد
چشم ها در سياهي فرو رفت
ناله كردم مرو ‚ صبر كن ‚ صبر
ليكن او رفت بي گفتگو رفت
واي برمن كه ديوانه بودم
من به خاك سياهش نشاندم
واي بر من كه من كشتم او را
من به آغوش گورش كشاندم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/15ساعت   توسط بابك   | 

ميگن كلاغ قارقاري

تو رو چه به باغ درباري

سكه نداري دون مي خواي؟

عاشق مهربون مي خواي ؟

خوش بود دلم دوستم داري ميگن كه تو حق نداري

يه دل خوشي داشتم اونم ازم گرفتن اجباري

پيغوم رسيد كه اون ورا

جا نيست واسه كوچكترها

آهاي كلاغ ديوونه اونجا جاي بزرگونه

خوش بود دلم يكي هست

يه عمر مي شه به پاش نشست

به پاش نشست و مرد براش

غارغاري كرد تو سرسراش

به هر دري زدند كه تا

با هم نباشيم ما دو تا

ميگن بايد فرار كنم

دلمو آخه چكار كنم ؟

پيغوم رسيد كه اين ورا

جا نيست واسه كوچكترها

برو اين ورا پيدات نشه

كسي عاشق صدات نشه

آهاي كلاغ ديوونه

اينجا جاي بزرگونه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/15ساعت   توسط بابك   | 

چو اسير دام توام..رام توام ای محرم رازم
منم آن شمعی که ز شب تا به سحر در سوز و گدازم
ای فتنه بکش يا بنوازم
بی گناهم بده پناهم... کز موی تو آشفته ترم
کن نگاهی به خاک راهی... ای سایه لطفت به سرم
چه کنم ... عشقی غیر از تو نخواهم
به خدا ... مهرت ريزد ز نگاهم
اميدم کو ... جدا از او...
پرپر شده ام ...خاکستر شده ام
آزارم کن .. چو چشم خود بيمارم کن
من زجفايت دلشادم.....از غم عشقت خرسندم
ازهمه عالم بگسستم.... تا که به مهرت پا بندم
عشق و اميد صفايی .. ای عشق من چه بلايی
کی ز وفا جانب ما بازآيی...؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/14ساعت   توسط بابك   | 

يک شب از دست کسی
باده ای خواهم خورد
که مرا با خود، تا آن سوی اسرار جهان خواهد برد!
با من از «هست» به «بود››
با من از نور به تاريکی،
از شعله به دود
با من از آوا تا خاموشی،
دورتر، شايد تا عمق فراموشی
راه خواهد پيمود.
کی از آن سرمستی خواهم رست؟
کی به همراهان خواهم پيوست؟
من، اميدی را در خود
بارور ساخته ام
تاروپودش را، با عشق تو پرداخته ام.
مثل تابيدن مهری در دل
مثل جوشيدن شعری از جان
مثل باليدن عطری در گل
جريان خواهم يافت.
مست از شوق تو
از عمق فراموشی،
راه خواهم افتاد
باز از ريشه به برگ
باز از «بود» به «هست››
باز از خاموشی تا فرياد!
سفر تن را تا خاک تماشا کردی
سفر جان را از خاک به افلاک ببين!
گر مرا می جويی
سبزه ها را درياب!
با درختان بنشين!
کی؟کجا؟آه، نمی دانم
ای کدامين ساقی!
ای کدامين شب!
منتظر می مانم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/13ساعت   توسط بابك   | 

بعضي اول نگرند وبعضي آخرنگرند.اينهاكه آخرنگرندعزيزندوبزرگند

زيرا نظرشان برعاقبت است وآخرت.وآنهاكه به اول نظرمي كنندايشان خاص ترند،مي گويند:چه حاجت است به آخرنظركنيم؟چون گندم كشته اند دراول،جونخواهدرستن درآخر،وآن راكه جوكشته اند گندم نخواهد رستن ،پس نظرشان به اول است

وقومي ديگرخاصترند كه نه به اول نظرمي كنند نه به آخر،وايشان رااول وآخر ياد نمي آيد.،غرق اند درحق

وقومي ديگرندكه ايشان غرق اند در دنيا،به اول وآخر نمي نگرند ازغايت غفلت ،

 ايشان علف دوزخند

 

 

 

يكي گفت:عاشق مي بايدكه ذليل باشد وخوار باشد وحمول باشد...وازاين اوصاف بر

مي شمرد.

فرمودكه: عاشق اينچنين مي بايد وقتي كه معشوق خواهد يا نه؟

واگر بي مراد معشوق باشد ،پس او عاشق نباشد ،پيرو مراد خودباشد

واگر به مراد معشوق باشد ،چون معشوق او را نخواهد كه ذليل وخوارباشد ،او ذليل وخوارچون باشد؟

پس معلوم شد كه معلوم نيست احوال عاشق ،الا تا معشوق او را چون خواهد.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/06/11ساعت   توسط بابك   | 

هيچ شخصيتي رادرتاريخ نمي توان يافت كه دربين ياران خودبه اندازه رسول خدامحبوبيت داشته باشدواين مسأله اي است كه ابوسفيان دشمن شماره يك پيامبرنيزبه آن معترف بود

من درابن نوشتارچندموردازمواردي كه درتاريخ ذكرشده خواهم نگاشت

گويند درغزواتي كه پيامبر درآن شركت ميكرد ،پس ازخاتمه نبرد وبازگشت  لشكربه شهرمدينه ،مردم شهربراي استقبال ازپيامبروسپاه اسلام به بيرون شهرمي رفتند.ودراولين برخوردباسربازان، ابتداازسلامت پيامبرمي پرسيدندوپس ازاطمينان ازسلامت پيامبر وحمدوسپاس خداآن گاه ازنتيجه نبرد سؤال ميكردندودرآخرجوياي حال افرادخانواده خودكه درركاب پيامبر جنگيده بودند مي شدند.ونقل شده كه پس ازاطلاع ازسلامت پيامبر ساير مصائب راازجمله كشته شدن نزديكترين كسان خودراباروي خوش مي پذيرفتندازعادات رسول خدادربرخوردبااستقبال كنندگان اين بودكه باتك تك آنان مصافحه مي نمود واراحوالشان جويامي شد.

ازديگرمواردي كه قابل ذكراست مي توان به وقايع پس ازجنگ موته اشاره كردكه دراين جنگ سپاه 3000 نفره اسلام درحاليكه براي مأموريتي ديگرعازم منطقه موته شده بودناگهان بالشكر200هزار نفري روم مواجه شدوبااينكه دستوري ازپيامبربراي جنگ باروميان نداشتند دليرانه به لشكردشمن زدند.وپس ازشهادت سه فرمانده خوديكي پس ازديگري (زيد بن حارثه ،جعفربن ابيطالب وعبدالله بن رواحه) ونيزكشته شدن بيش از2000 نفرازسربازان وسپردن فرماندهي لشكربه خالدبن وليدكه اوهم رشادتهابه خرج دادو به گفته مورخان 9 شمشيربرسرروميان شكست وآنگاه كه ديددرصورت ادامه جنگ تاآخرين نفركشته خواهندشد فرمان عقب نشيني دادوسپاه اسلام درميان استقبال مردم مدينه به شهربازگشت مردمي كه اين بارباسنگ وناسزابه استقبالشان آمدند به استقبال پدران خود ،به استقبال برادران خودوپسران خود كه چرا ازجنگ گريخته اند چراتاسرحدشهادت نجنگيده اند وحال، خانواده شان چگونه مقابل پيامبرسربلند كنند.

ازپيامبر خدانقل شده :مسلمان واقعي نيست آنكه مرابيش ازهرچيز دردنيا دوست نداشته باشد

 

  

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/06/10ساعت   توسط بابك   | 

زلف برباد مده تا ندهي بربادم     

نازبنياد مكن تانكني بنيادم

 

مي مخور باهمه كس تانخورم خون جگر

سر مكش تا نكشد سر به فلك فريادم

 

زلف راحلقه مكن تا نكني دربندم

طره را تاب مده تا ندهي بربادم

 

ياربيگانه مشو تا نبري ازخويشم

غم اغيارمخور تا نكني ناشادم

 

رخ برافروز كه فارغ كني ازبرگ گلم

قد برافراز كه ازسرو كني آزادم

 

شمع هرجمع مشو ورنه بسوزي مارا

يادهرقوم مكن تا نروي ازيادم

 

شهره شهرمشو تا ننهم سر در كوه

شور شيرين منما تا نكني فرهادم

 

رحم كن بر من مسكين و به فريادم رس

تا به خاك در آصف نرسد فريادم

 

حافظ  از جور تو حاشا كه بگرداند روي

من از آن روز كه دربند توام آزادم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/08ساعت   توسط بابك   | 

دلم بي تو صبور کوچه ها نيست

و يا آن عابر بي ادعا نيست

دلم بي تو پر از خوناب درد است

دلم را جز نگاه تو دوا نيست

دلم بي تو غريب شهر غمهاست

دلم جز با غم تو آشنا نيست

دل من که غروبي سرد وخسته است

افقهاي غمش را انتها نيست

دلي که شوره زار حسرت توست

به خاکش ذره اي هم ردپا نيست.

 

 

ولادت اسوه غیرت ووفاداری ،قمربنی هاشم ،باب الحوائج

حضرت ابالفضل العباس عليه السلام مبارك  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/07ساعت   توسط بابك   | 

و رسالت من اين خواهد بود
 تا دو استكان چاي داغ را
 از ميان دويست جنگ خونين
 به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
 با خداي خويش
 چشم در چشم هم نوش كنيم
 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/06ساعت   توسط بابك   |