|
|
|
|
|
چون زلف تو ام جانا در عين پريشاني |
||
|
|
|
|
|
گشت غمناك دل و جان عقاب چو ازو دور شد ايام شباب ديد كش دور به انجام رسيد آفتابش به لب بام رسيد بايد از هستي دل بر گيرد ره سوي كشور ديگر گيرد خواست تا چاره ي نا چار كند دارويي جويد و در كار كند صبحگاهي ز پي چاره ي كار گشت برباد سبك سير سوار گله كاهنگ چرا داشت به دشت ناگه ا ز وحشت پر و لوله گشت وان شبان ، بيم زده ، دل نگران شد پي بره ي نوزاد دوان كبك ، در دامن خار ي آويخت مار پيچيد و به سوراخ گريخت آهو استاد و نگه كرد و رميد دشت را خط غباري بكشيد ليك صياد سر ديگر داشت صيد را فارغ و آزاد گذاشت چاره ي مرگ ، نه كاريست حقير زنده را فارغ و آزاد گذاشت صيد هر روزه به چنگ آمد زود مگر آن روز كه صياد نبود آشيان داشت بر آن دامن دشت زاغكي زشت و بد اندام و پلشت سنگ ها از كف طفلان خورده جان ز صد گونه بلا در برده سا ل ها زيسته افزون ز شمار شكم آكنده ز گند و مردار بر سر شاخ ورا ديد عقاب ز آسمان سوي زمين شد به شتاب گفت كه : ‹‹ اي ديده ز ما بس بيداد با تو امروز مرا كار افتاد مشكلي دارم اگر بگشايي بكنم آن چه تو مي فرمايي ›› گفت : ‹‹ ما بنده ي در گاه توييم تا كه هستيم هوا خواه تو ييم بنده آماده بود ، فرمان چيست ؟ جان به راه تو سپارم ، جان چيست ؟ دل ، چو در خدمت تو شاد كنم ننگم آيد كه ز جان ياد كنم ›› اين همه گفت ولي با دل خويش گفت و گويي دگر آورد به پيش كاين ستمكار قوي پنجه ، كنون از نياز است چنين زار و زبون ليك ناگه چو غضبناك شود زو حساب من و جان پاك شود دوستي را چو نباشد بنياد حزم را بايد از دست نداد در دل خويش چو اين راي گزيد پر زد و دور ترك جاي گزيد زار و افسرده چنين گفت عقاب كه :‹‹ مرا عمر ، حبابي است بر آب راست است اين كه مرا تيز پر است ليك پرواز زمان تيز تر است من گذشتم به شتاب از در و دشت به شتاب ايام از من بگذشت گر چه از عمر ،دل سيري نيست مرگ مي آيد و تدبيري نيست من و اين شه پر و اين شوكت و جاه عمرم از چيست بدين حد كوتاه؟ تو بدين قامت و بال ناساز به چه فن يافته اي عمر دراز ؟ پدرم نيز به تو دست نيافت تا به منزلگه جاويد شتافت ليك هنگام دم باز پسين چون تو بر شاخ شدي جايگزين از سر حسرت بامن فرمود كاين همان زاغ پليد است كه بود عمر من نيز به يغما رفته است يك گل از صد گل تو نشكفته است چيست سرمايه ي اين عمر دراز ؟ رازي اين جاست،تو بگشا اين راز›› زاغ گفت : ‹‹ ار تو در اين تدبيري عهد كن تا سخنم بپذيري عمرتان گر كه پذيرد كم و كاست دگري را چه گنه ؟ كاين ز شماست ز آسمان هيچ نياييد فرود آخر از اين همه پرواز چه سود ؟ پدر من كه پس از سيصد و اند كان اندرز بد و دانش و پند بارها گفت كه برچرخ اثير بادها راست فراوان تاثير بادها كز زبر خاك و زند تن و جان را نرسانند گزند هر چه ا ز خاك ، شوي بالاتر باد را بيش گزندست و ضرر تا بدانجا كه بر اوج افلاك آيت مرگ بود ، پيك هلاك ما از آن ، سال بسي يافته ايم كز بلندي ،رخ برتافته ايم زاغ را ميل كند دل به نشيب عمر بسيارش ار گشته نصيب ديگر اين خاصيت مردار است عمر مردار خوران بسيار است گند و مردار بهين درمان ست چاره ي رنج تو زان آسان ست خيز و زين بيش ،ره چرخ مپوي طعمه ي خويش بر افلاك مجوي ناودان ، جايگهي سخت نكوست به از آن كنج حياط و لب جوست من كه صد نكته ي نيكو دانم راه هر برزن و هر كو دانم خانه ، اندر پس باغي دارم وندر آن گوشه سراغي دارم خوان گسترده الواني هست خوردني هاي فراواني هست ›› **** آن چه ز آن زاغ چنين داد سراغ گندزاري بود اندر پس باغ بوي بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور معدن پشه ، مقام زنبور نفرتش گشته بلاي دل و جان سوزش و كوري دو ديده از آن آن دو همراه رسيدند از راه زاغ بر سفره ي خود كرد نگاه گفت : ‹‹ خواني كه چنين الوان ست لايق محضر اين مهمان ست مي كنم شكر كه درويش نيم خجل از ما حضر خويش نيم ›› گفت و بشنود و بخورد از آن گند تا بياموزد از او مهمان پند **** عمر در اوج فلك بر ده به سر دم زده در نفس باد سحر ابر را ديده به زير پر خويش حيوان را همه فرمانبر خويش بارها آمده شادان ز سفر به رهش بسته فلك طاق ظفر سينه ي كبك و تذرو و تيهو تازه و گرم شده طعمه ي او اينك افتاده بر اين لاشه و گند بايد از زاغ بياموزد پند بوي گندش دل و جان تافته بود حال بيماري دق يافته بود دلش از نفرت و بيزاري ، ريش گيج شد ، بست دمي ديده ي خويش يادش آمد كه بر آن اوج سپهر هست پيروزي و زيبايي و مهر فر و آزادي و فتح و ظفرست نفس خرم باد سحرست ديده بگشود به هر سو نگريست ديد گردش اثري زين ها نيست آن چه بود از همه سو خواري بود وحشت و نفرب و بيزاري بود بال بر هم زد و بر جست ا زجا گفت : كه ‹‹ اي يار ببخشاي مرا سال ها باش و بدين عيش بناز تو و مردار تو و عمر دراز من نيم در خور اين مهماني گند و مردار تو را ارزاني گر در اوج فلكم بايد مرد عمر در گند به سر نتوان برد ›› **** شهپر شاه هوا ، اوج گرفت زاغ را ديده بر او مانده شگفت سوي بالا شد و بالاتر شد راست با مهر فلك ، همسر شد لحظهيي چند بر اين لوح كبود نقطه يي بود و سپس هيچ نبود . |
||
|
|
|
|
|
1 يه شب مهتاب ~ ماه مياد تو خواب يه شب ماه مياد |
||
|
|
|
|
|
امشب از آسمان ديده تو شعر ديوانه تب آلودم آري ،آغاز دوست داشتن است از سياهي چرا حذر كردن؟ آه بگذار گم شوم در تو آه بگذار زين دريچه باز داني از زندگي چه ميخواهم؟ آنچه در من نهفته، درياييست بس كه لبريزم از تو مي خواهم بس كه لبريزم از تو مي خواهم آري، آغاز دوست داشتن است |
||
|
|
|
|
|
بر روي ما نگاه خدا خنده ميزند پيشاني ار ز داغ گناهي سيه شود ما را چه غم كه شيخ ،شبي در ميان جمع طوفان طعنه خنده ما را زلب نشست ماييم ... ما كه طعنه زاهد شنيده ايم آن آتشي كه در دل ما شعله ميكشد بگذار تا به طعنه بگويند مردمان |
||
|
|
|
|
|
اي ايران اي مرز پر گهر اي خاکت سرچشمه هنر |
||
|
|
|
|
|
باز من ماندم و خلوتي سرد |
||
|
|
|
|
|
ميگن كلاغ قارقاري |
||
|
|
|
|
|
چو اسير دام توام..رام توام ای محرم رازم |
||
|
|
|
|
|
يک شب از دست کسی |
||
|
|
|
|
|
بعضي اول نگرند وبعضي آخرنگرند.اينهاكه آخرنگرندعزيزندوبزرگند زيرا نظرشان برعاقبت است وآخرت.وآنهاكه به اول نظرمي كنندايشان خاص ترند،مي گويند:چه حاجت است به آخرنظركنيم؟چون گندم كشته اند دراول،جونخواهدرستن درآخر،وآن راكه جوكشته اند گندم نخواهد رستن ،پس نظرشان به اول است وقومي ديگرخاصترند كه نه به اول نظرمي كنند نه به آخر،وايشان رااول وآخر ياد نمي آيد.،غرق اند درحق وقومي ديگرندكه ايشان غرق اند در دنيا،به اول وآخر نمي نگرند ازغايت غفلت ، ايشان علف دوزخند يكي گفت:عاشق مي بايدكه ذليل باشد وخوار باشد وحمول باشد...وازاين اوصاف بر مي شمرد. فرمودكه: عاشق اينچنين مي بايد وقتي كه معشوق خواهد يا نه؟ واگر بي مراد معشوق باشد ،پس او عاشق نباشد ،پيرو مراد خودباشد واگر به مراد معشوق باشد ،چون معشوق او را نخواهد كه ذليل وخوارباشد ،او ذليل وخوارچون باشد؟ پس معلوم شد كه معلوم نيست احوال عاشق ،الا تا معشوق او را چون خواهد. |
||
|
|
|
|
|
هيچ شخصيتي رادرتاريخ نمي توان يافت كه دربين ياران خودبه اندازه رسول خدامحبوبيت داشته باشدواين مسأله اي است كه ابوسفيان دشمن شماره يك پيامبرنيزبه آن معترف بود من درابن نوشتارچندموردازمواردي كه درتاريخ ذكرشده خواهم نگاشت گويند درغزواتي كه پيامبر درآن شركت ميكرد ،پس ازخاتمه نبرد وبازگشت لشكربه شهرمدينه ،مردم شهربراي استقبال ازپيامبروسپاه اسلام به بيرون شهرمي رفتند.ودراولين برخوردباسربازان، ابتداازسلامت پيامبرمي پرسيدندوپس ازاطمينان ازسلامت پيامبر وحمدوسپاس خداآن گاه ازنتيجه نبرد سؤال ميكردندودرآخرجوياي حال افرادخانواده خودكه درركاب پيامبر جنگيده بودند مي شدند.ونقل شده كه پس ازاطلاع ازسلامت پيامبر ساير مصائب راازجمله كشته شدن نزديكترين كسان خودراباروي خوش مي پذيرفتندازعادات رسول خدادربرخوردبااستقبال كنندگان اين بودكه باتك تك آنان مصافحه مي نمود واراحوالشان جويامي شد. ازديگرمواردي كه قابل ذكراست مي توان به وقايع پس ازجنگ موته اشاره كردكه دراين جنگ سپاه 3000 نفره اسلام درحاليكه براي مأموريتي ديگرعازم منطقه موته شده بودناگهان بالشكر200هزار نفري روم مواجه شدوبااينكه دستوري ازپيامبربراي جنگ باروميان نداشتند دليرانه به لشكردشمن زدند.وپس ازشهادت سه فرمانده خوديكي پس ازديگري (زيد بن حارثه ،جعفربن ابيطالب وعبدالله بن رواحه) ونيزكشته شدن بيش از2000 نفرازسربازان وسپردن فرماندهي لشكربه خالدبن وليدكه اوهم رشادتهابه خرج دادو به گفته مورخان 9 شمشيربرسرروميان شكست وآنگاه كه ديددرصورت ادامه جنگ تاآخرين نفركشته خواهندشد فرمان عقب نشيني دادوسپاه اسلام درميان استقبال مردم مدينه به شهربازگشت مردمي كه اين بارباسنگ وناسزابه استقبالشان آمدند به استقبال پدران خود ،به استقبال برادران خودوپسران خود كه چرا ازجنگ گريخته اند چراتاسرحدشهادت نجنگيده اند وحال، خانواده شان چگونه مقابل پيامبرسربلند كنند. ازپيامبر خدانقل شده :مسلمان واقعي نيست آنكه مرابيش ازهرچيز دردنيا دوست نداشته باشد |
||
|
|
|
|
|
زلف برباد مده تا ندهي بربادم نازبنياد مكن تانكني بنيادم مي مخور باهمه كس تانخورم خون جگر سر مكش تا نكشد سر به فلك فريادم زلف راحلقه مكن تا نكني دربندم طره را تاب مده تا ندهي بربادم ياربيگانه مشو تا نبري ازخويشم غم اغيارمخور تا نكني ناشادم رخ برافروز كه فارغ كني ازبرگ گلم قد برافراز كه ازسرو كني آزادم شمع هرجمع مشو ورنه بسوزي مارا يادهرقوم مكن تا نروي ازيادم شهره شهرمشو تا ننهم سر در كوه شور شيرين منما تا نكني فرهادم رحم كن بر من مسكين و به فريادم رس تا به خاك در آصف نرسد فريادم حافظ از جور تو حاشا كه بگرداند روي من از آن روز كه دربند توام آزادم. |
||
|
|
|
|
|
دلم بي تو صبور کوچه ها نيست
ولادت اسوه غیرت ووفاداری ،قمربنی هاشم ،باب الحوائج حضرت ابالفضل العباس عليه السلام مبارك |
||
|
|
|
|
|
و رسالت من اين خواهد بود |
||