تبليغاتX
قصه ی مرغ مهاجر
زندگی دين بزرگي ست كه بر گردن ماست

به جستجوي تو
بر درگاه کوه مي گريم،
در آستانه دريا و علف.

به جستجوي تو
در معبر بادها مي گريم،
در چار راه فصول،
در چارچوب شکسته پنجره اي
که آسمان ابرآلوده را

قابي کهنه مي گيرد.
.....
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالي
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟

جريان باد را پذيرفتن،
و عشق را
که خواهر مرگ است
و جاودانگي
رازش را
با تو در ميان نهاد
پس به هيات گنجي در آمدي
بايسته و آزانگيز
گنجي از آن دست
که تملک خاک را و دياران را
از اين سان
دلپذير کرده است!

نامت سپيده دمي که بر پيشاني آسمان مي گذرد
- متبرک باد نام تو!-
و ما همچنان
دوره مي کنيم
شب را و روز را
هنوز را ....

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/22ساعت   توسط بابك   | 

اين جزر و مد چيست كه تا ماه مي رود؟

 

درياي درد كيست كه در چاه مي رود؟

 

اين سان كه چرخ مي گذرد بر مدار شوم

 

بيم خسوف و تيرگي ماه مي رود

 

گويي كه چرخ بوي خطر را شنيده است

 

يك لحظه مكث كرده، به اكراه مي رود

 

آبستن عزاي عظيمي است، كاين چنين

 

آسيمه سر نسيم سحرگاه مي رود

 

امشب فرو فتاده مگر ماه از آسمان

 

يا آفتاب روي زمين راه مي رود؟

 

در كوچه هاي كوفه صداي عبور كيست؟

 

گويا دلي به مقصد دلخواه مي رود

 

دارد سر شكافتن فرق آفتاب

 

آن سايه اي كه در دل شب راه مي رود.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/22ساعت   توسط بابك   | 

وقتي بچه بودم، مي‌گفتند: بچه‌اي!. در جواني مي‌گفتند: خامي!. حالا

 

 مي‌گن: ناپخته‌اي! گير كردم تو هياهوي سياست‌مآبانه اين مردم

 

فيلسوف منش كه ماست خوردنشونم ايدئولوژيك و عميق نشون مي‌دن.

 

ويترين‌شون پر از متاع پرفروش آرمان و آزادي و مبارزه است، اما توي

 

دكان‌شون چارچوب مي‌فروشن. . .

خب من چه‌كار كنم كه دلم نمي‌خواد چارچوب‌مند باشم. . .؟ به‌خدا من

 

اگر بخوام يه موقع عكسم رو قاب كنم، دلم مي‌خواد يه گوشه‌اش از قاب

 

بيرون بزنه، ولي خب چه فايده كه اگه تو چارچوب قرار نگيري، چنان

 

مي‌شكنندت كه ديگه هيچ چيني بندزني نتونه سرهم‌ات كنه. . . پس هيس!

 

سكوت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/07/05ساعت   توسط بابك   |