|
|
|
|
|
به جستجوي تو به جستجوي تو قابي کهنه مي گيرد. جريان باد را پذيرفتن، نامت سپيده دمي که بر پيشاني آسمان مي گذرد |
||
|
|
|
|
|
اين جزر و مد چيست كه تا ماه مي رود؟ درياي درد كيست كه در چاه مي رود؟ اين سان كه چرخ مي گذرد بر مدار شوم بيم خسوف و تيرگي ماه مي رود گويي كه چرخ بوي خطر را شنيده است يك لحظه مكث كرده، به اكراه مي رود آبستن عزاي عظيمي است، كاين چنين آسيمه سر نسيم سحرگاه مي رود امشب فرو فتاده مگر ماه از آسمان يا آفتاب روي زمين راه مي رود؟ در كوچه هاي كوفه صداي عبور كيست؟ گويا دلي به مقصد دلخواه مي رود دارد سر شكافتن فرق آفتاب آن سايه اي كه در دل شب راه مي رود. |
||
|
|
|
|
|
وقتي بچه بودم، ميگفتند: بچهاي!. در جواني ميگفتند: خامي!. حالا ميگن: ناپختهاي! گير كردم تو هياهوي سياستمآبانه اين مردم فيلسوف منش كه ماست خوردنشونم ايدئولوژيك و عميق نشون ميدن. ويترينشون پر از متاع پرفروش آرمان و آزادي و مبارزه است، اما توي دكانشون چارچوب ميفروشن. . . اگر بخوام يه موقع عكسم رو قاب كنم، دلم ميخواد يه گوشهاش از قاب بيرون بزنه، ولي خب چه فايده كه اگه تو چارچوب قرار نگيري، چنان ميشكنندت كه ديگه هيچ چيني بندزني نتونه سرهمات كنه. . . پس هيس! سكوت. |
||