تبليغاتX
قصه ی مرغ مهاجر
زندگی دين بزرگي ست كه بر گردن ماست

شما همراه  زاده  شدید و تا ابد همراه خواهید بود .

 

هنگامی که بال های سفیدِ مرگ، روزتان را پریشان می کنند همراه خواهید بود .

 

آری شما در خاطرخاموش خداوند نیز همراه خواهید بود .

 

اما در همراهی خود  حد فاصل را نگاه دارید، و بگذارید بادهای آسمان در میان

 

شما به رقص در آیند .

 

جام یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید .

 

از نان خود به یکدیگر بدهید ، اما از یک گِرده نان مخورید.

 

با هم بخوانید و برقصید و شادی کنید، ولی یکدیگر را تنها بگذارید، همان گونه

 

که تارهای ساز تنها هستند، با آن که از یک نغمه به ارتعاش در می آیند .

 

دل ِ خود را به یکدیگر بدهید، اما نه برای نگه داری  زیرا که فقط دست زندگی

 

می تواند دل هایتان را نگه دارد .

 

در کنار ِ یکدیگر باستید، اما نه تنگاتنگ ، زیرا که ستونهای معبد دور از هم

 

ایستاده اند، و درختِ بلوط و درختِ سرو در سایه  یکدیگر نمی بالند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/25ساعت   توسط بابك   | 

دركنج دلم عشق كسي خانه ندارد

 

كس جاي دراين خانه ويرانه ندارد

 

دل رابه كف هركه نهم ،بازپس آرد

 

كس تاب نگهداري ديوانه ندارد

 

دربزم جهان جزدل حسرت كش مانيست

 

آن شمع كه مي سوزدوپروانه ندارد

 

گفتم: مه من ! ازچه تودردام نيفتي؟

 

گفتا: چه كنم ؟ دام شما دانه ندارد

 

اي آه مكش زحمت بيهوده ،كه تأثير

 

راهي به حريم دل جانانه ندارد

 

ازشاه وگداهركه دراين ميكده ره يافت

 

جز خون دل خويش به پيمانه ندارد

 

درانجمن عقل فروشان ننهم پاي

 

ديوانه سرصحبت فرزانه ندارد

 

تاچندكني قصه اسكندرو دارا؟

 

ده روزه ي عمراين همه افسانه ندارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/16ساعت   توسط بابك   | 

شادمان از بارش يكريز باران

 

زير سقف خيس و نمناك سحرگاهان ابري

 

مي دوم از خانه بيرون

 

بر لبانم مي نشينند

 

 قطره هاي نرم باران

 

اين گهرهاي درخشان

 

 

 

چون كوير خشك و تشنه

 

با دوصد شور وترانه

 

قطره هارا مي ربايم

 

قطر ه هارا مي سرايم

 

 

آرزو دارم :

 

كه  سگهاي زمانه

 

دير گاهي را به خواب خستگي هاشان بمانند

 

يا كه عوعويي نخوانند

 

تاكه اين باران بخواند

 

تا كه اين باران ببارد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/15ساعت   توسط بابك   | 

 

پرده توري برف

 

جلوپنجره آويخته است.

 

 

مرد، باخاطره عشقي دور،

 

مانده سرگرم دراين روز زمستاني سرد

 

يادها مي ريزند

 

ازسرشاخه انديشه او

 

برگهايي همه زرد.

 

 

زن دراين سوي اتاق،

 

مانده تنهاباخويش

 

عشق اوخاطره دوري نيست،

 

زيرچشم اورا ، افسوس كنان مي نگرد.

 

برلبش مي گذرد:

 

« وه چه نزديك وچه دوري ازمن »

 

 

مرد، تنها درخويش،

 

بي صدا مي گريد؛

 

خيره درچشم خيالي كه به اومي خندد،

 

مي كشد آهي ولب مي بندد

 

وه چه دوري وچه نزديك به من.

 

 

پرده نازك اشك

 

جلو پنجرة چشم زن آويخته است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/15ساعت   توسط بابك   |