|
|
|
|
|
درين سراي بيكسي ، كسي به در نميزند به دشت پرملال ما پرنده پر نميزند يكي ز شب گرفتگان چراغ بر نميكند كسي به كوچه سار شب در سحر نميزند نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار دريغ كز شبي چنين سپيده سر نميزند دل خراب من دگر خراب تر نميشود كه خنجر غمت ازين خراب تر نميزند گذرگهي است پر ستم كه اندرو بغير غم يكي صلاي آشنا به رهگذر نميزند چه چشم پاسخ است ازين دريچه هاي بسته ات؟ برو كه هيچكس ندا به گوش كر نميزند نه سايه دارم و نه بر ، بيفكنندم و سزاست اگر نه ، بر درخت تر كسي تبر نميزند |
||
|
|
|
|
|
سينه ازآتش دل درغم جانانه بسوخت آتشي بود دراين خانه كه كاشانه بسوخت تنم ازواسطه دوري دلبربگداخت جانم ازآتش مهررخ جانانه بسوخت سوزدل بين كه زبس آتش اشكم دل شمع دوش برمن زسرمهرچوپروانه بسوخت آشنائي نه، غريب است كه دلسوزمن است چون من ازخويش برفتم دل بيگانه بسوخت خرقه زهد مراآب خرابات ببرد خانه عقل مراآتش ميخانه بسوخت چون پياله دلم ازتوبه كه كردم بشكست همچولاله جگرم بي مي وميخانه بسوخت ماجرا كم كن وباز آ كه مرامردم چشم خرقه ازسربه درآوردوبه شكرانه بسوخت ترك افسانه بگو حافظ ومي نوش دمي كه نخفتيم شب وشمع به افسانه بسوخت. |
||
|
|
|
|
|
گيرم که در باورتان به خاک نشستم و ساقه های جوانم از ضربه های تبر هاتان زخم دار است ، با «ريشه» چه مي کنيد؟ گيرم که بر سر اين بام بنشسته در کمين پرنده اي پرواز را علامت ممنوع ميزنيد با «جوجه» های نشسته در آشيانه چه مي کنيد؟ گيرم که ميزنيد ،گيرم که ميبريد ،گيرم که مي کشيد با رويش ناگزير «جوانه» چه مي کنيد؟ |
||
|
|
|
|
|
هرگز شكست نخوردن موفقيت نيست، موفقيت حقيقي اين است كه بعد ازهرشكست دوباره برخيزي كسي مي گويد: شب فرارسيده است ، اما ديگري مي گويد: صبح در راه است. شكايت از ديگران اغلب اذعان به بي صلاحيتي خويشتن است. اگر بعد ازشكست وناكامي باز هم احساس شجاعت كرديد ،بدانيد كه همه چيز را ازدست نداده ايد وقتي درجاده اشتباه قرار داريد ، ازدويدن چه سودي حاصل مي شود؟ بي خرد مي گويد : من گذشته وحالم راتباه كرده ام .وخردمند مي گويد : هنوز آينده دراختيارمن است. اغلب اشخاص از آنرو درزندگي موفق نمي شوند كه اصولاًنمي دانند چه خواسته اي دارند. به همراه تغيير ، تغيير نكنيد ، قبل از تغيير ، تغيير كنيد. |
||
|
|
|
|
|
از زمزمه دلتنگيم، از همهمه بيزاريم نه طاقت خاموشي، نه ميل سخن داريم آوار پريشاني ست، رو سوي چه بگريزيم؟ هنگامۀ حيراني ست، خود را به که بسپاريم؟ تشويش هزار «آيا»، وسواس هزار «اما»، يك عمر نميديديم در خويش چه ها داريم دوران شکوه باغ از خاطرمان رفتهست امروز که صف در صف خشکيده و بيباريم دردا که هدر داديم آن ذات گرامي را تيغيم و نميبريم، ابريم و نميباريم ما خويش ندانستيم بيداريمان از خواب گفتند که بيداريد، گفتيم که بيداريم. من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته اميد رهايي نيست وقتي همه ديواريم |
||