تبليغاتX
قصه ی مرغ مهاجر
زندگی دين بزرگي ست كه بر گردن ماست

 

فرمانروايي كه مي كوشيد تا مرزهاي جنوبي كشورش را گسترش

 

دهد، با مقاومت هاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمت هاي

 

سردار به حدي رسيدكه خشم فرمانروا رابرانگيخت ، بنا براين او

 

تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار كرد . عاقبت سردار و

 

همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا در آمدند و براي محاكمه و

 

مجازات به پايتخت فرستاده شدند.

فرمانروا از سردار پرسيد : اي سردار ، اگر من از گناهت بگذرم و

آزادت كنم ، چه ميكني ؟

سردار پاسخ داد : اي فرمانروار، اگر از من بگذري به وطنم باز

خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.

فرمانروا پرسيد : و اگر از جان همسرت در گذرم ، آن گاه چه

خواهي كرد؟

سردار گفت : آن وقت جانم را فدايت خواهم كرد !

فرمانروا از پاسخي كه شنيد آن چنان يكه خورد كه نه تنها سردار و

همسرش را بخشيد بلكه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي

انتخاب كرد.

سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد : آيا ديدي سرسراي كاخ

فرمانروا چقدر زيبا بود ؟ دقت كردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب

ساخته شده بود؟

همسر سردار گفت : راستش رابخواهي ، من به هيچ چيز توجه

نكردم .

سردار با تعجب پرسيد : پس حواست كجا بود ؟

همسرش در حالي كه به چشمان سردار نگاه ميكرد به او گفت : تمام

حواسم به تو بود . به چهره مردي نگاه ميكردم كه گفت حاضر است

به خاطر من جانش را فدا كند!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/23ساعت   توسط بابك   | 

كودكي كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد:«مي‌گويند فردا شما مرا به زمين

مي‌فرستيد، اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي‌توانم براي زندگي به آنجا

بروم؟»

خداوند پاسخ داد: « از ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يكي را براي تو در نظر

گرفته‌ام. او از تو نگهداري خواهد كرد.»اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود

يا نه :«اما اينجا در بهشت، من هيچ كار جز خندين و آواز خواندن ندارم و اينها براي

شادي من كافي هستند.»

خداوند لبخند زد «فرشته تو باريت آواز مي‌خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو

عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.»

كودك ادامه داد: «من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي

دانم؟»

خداوند او را نوازش كرد و گفت: «فرشته تو ، زيباترين و شيرين ‌ترين واژه‌هايي را كه

ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد

داد كه چگونه صحبت كني.»

كودك با ناراحتي گفت: «وقتي مي‌خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم؟»

اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت: «فرشته‌ات، دستهايت را دركنار هم قرار

خواهد داد و به تو ياد مي‌دهد كه چگونه دعاكني.»

كودك سرش رابرگرداند وپرسيد: «شنيده‌ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي‌كنند.

چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟ »

- «فرشته‌ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي اگربه قيمت جانش تمام شود.»

كودك با نگراني ادامه داد: «اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي‌توانم شما راببينم ،

ناراحت خواهم بود.»

خدواند لبخند زد و گفت:‌ «فرشته‌ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهدكرد و به تو

راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من هميشه دركنار تو خواهم بود.»

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي‌شد. كودك مي‌دانست كه بايد

به زودي سفرش را آغاز كند.

او به آرامي يك سئوال ديگر از خداوند پرسيد: «خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم لطفاً

نام فرشته‌ام را به من بگوييد.»

خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد:

«نام فرشته‌ات اهميتي ندارد. به راحتي ميتواني او را مادر صدا كني .»

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/22ساعت   توسط بابك   | 

اي محبوب!

 

اگربخواهم آنچه درسر دارم بگويم ، كتابها مي شود

 

 اما آنچه دردل دارم بيش ازدوكلمه نيست:

 

دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/15ساعت   توسط بابك   | 

 درپي يك حكم ناعادلانه ومغرضانه علي دائي 4جلسه ازهمراهي تيمش محروم شد.

روزگارغريبي است

براي فراموش كردن زحمات وخدمات اين بزرگمرد فوتبال كشورمان وآسيا كه الحق والانصاف سرجمع افتخارات همه بازيكنان ومربيان فوتبال كشورمان درطول تاريخ معادل نيمي ازافتخارات اونيست بعقيده من خيلي زود بود. جريحه داركردن احساسات ميليون ها ايراني كه عاشق اويند وقدرشناس زحمات او كاري بس جاهلانه بود .اينان كه بركرسي رياست نشسته اند تنهابه اعتبار يك امضاء ،بدانند كه ديريازود رفتني اند ،دائي اما مي ماند باخاطره تعصب مثال زدني اش در زمين وبازيهاي حماسي اش براي مردم ما

دائي بي شك  الگوي يك ورزشكار سالم پرتلاش  موفق ووطن پرست است وظيفه همه ما اما قدرشناسي وحفظ حرمت امثال اوست كه حقيقتاً كم نظيرند .فوتبال ما شايد تا سالهاي سال نظير اورا به خود نبيند .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/15ساعت   توسط بابك   | 

چشم دل بازكن كه جان بيني

 

آنچه ناديدني است آن بيني

 

گربه اقليم عشق روي آري

 

همه آفاق ، گلستان بيني

 

برهمه اهل اين زمين به مراد

 

گردش دور آسمان بيني

 

آن چه بيني ، دلت همان خواهد

 

وآنچه خواهد دلت همان بيني ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/15ساعت   توسط بابك   | 

من سكوت اختران آسمان دانم كه چيست

 

من سكوت عمق بحر بيكران دانم كه چيست

 

من سكوت دختر محجوب پراحساس را

 

درحضورمرد محبوب جوان دانم كه چيست

 

من سكوتي راكه تنها با نواي سازوچنگ

 

درميان انجمن گردد بيان دانم كه چيست

 

هم سكوت جنگل خاموش راپيش ازبهار

 

هم سكوت مرگبارمردگان دانم كه چيست

 

داستان ماه رادربدروتربيع وهلال

 

ماجراي شمس رابااختران دانم كه چيست

 

اعتراضات ملائك آنچه گفتندآشكار

 

وآنچه راكردند درخاطر نهان دانم كه چيست

 

آنچه حق آموخت آدم را زاسماء جمال

 

وآنچه آدم خواند بر افرشتگان دانم كه چيست

 

سرّ آن خاك مبارك پي كه درطوفان نوح

 

شد رهائي بخش نوح ونوحيان دانم كه چيست

 

آنچه آتش راگلستان كرد برجان خليل

 

وآنچه گلشن راكندآتشفشان دانم كه چيست

 

يونس اندربطن ماهي باخدا دانم چه گفت

 

رمزآن  زندان بي نام ونشان دانم كه چيست

 

عطسه آدم كه روح القدس برمريم دميد

 

وآنچه برد اورا براوج آسمان دانم كه چيست

 

گفت محي الدين كه حيوان شواگرخواهي كمال

 

مي نگويم هيچ وحشرمردمان دانم كه چيست

 

گفت رومي من زبسياري گفتارم خموش

 

گفته وناگفته اي داناي جان دانم كه چيست

 

قصه نرگس كه شدمخمورچشم مست خويش

 

غصه هاتف زعشق آن جوان دانم كه چيست

 

آنچه راآموخت حافظ ازخط زيباي يار

 

وآنچه گفت ازجوهرلعل بتان دانم كه چيست

 

هفت خطم گرچه خطي مي نخوانم غيرعشق

 

خط زيبابرجمال شاهدان دانم كه چيست

 

گرچه طفلم درطريق عشق و ابجدخوان علم

 

مبدأ وپايان كارعارفان دانم كه چيست

 

طفل عشقا دعوي باطل مكن خاموش باش

 

من سكوت طفل عشق بي زبان دانم كه چيست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/14ساعت   توسط بابك   |