تبليغاتX
قصه ی مرغ مهاجر
زندگی دين بزرگي ست كه بر گردن ماست
با ديدن فيلم ۳۰۰ مهمترين سوالي كه به ذهنم رسيد اين بود كه هدف سازندگان اين فيلم ازتهيه وپخش آن چي بوده ؟ فيلمي كه به هيچ وجه از سينماي فوق مدرن هاليوود باآن همه دبدبه وكبكبه انتظارنميرفت

فيلمنامه ضعيف صحنه سازي هاي كارتوني تحريف آشكارتاريخ

اگرفروش فيلم طبق ادعاي سازندگان آن خوب بوده قطعاًبه عواملي غيرازخودفيلم برميگردد

من نه بعنوان يك ايراني بلكه به عنوان كسي كه تاحدودي فيام هاي خوب ديده ام به فيلم ۳۰۰ نمره صفر ميدهم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/31ساعت   توسط بابك   | 

وقتی گوش شنوا نیست
 حرف تازه ای ندارم
سر عاشقی نمونده
 که به صحرا بگذارم

 شور شاعرانه ای نیست
غزل و ترانه ای نیست
به لب آینه حتی
 حرف عاشقانه ای نیست

هر کسی می پرسد ازمن
در چه حالی در چه کاری ؟
 تو که اهل روزگاری
خبر تازه چه داری

 می بینن اما می پرسن
چه سوال خنده داری

 چی بگم وقتی که هیچکس
منو از من نمی فهمه
حرفای نگفتنی رو
جز به گفتن نمی فهمه

غم آدم دیدنی نیست
 قصه ی شنیدنی نیست
بعضی حرفا رو باید دید
 بعضی حرفا گفتنی نیست


وقتی گوش شنوا نیست

شوق گفتن نمی مونه
 وقتی جاده رو به هیچه
پای رفتن نمی مونه
...

 

خبر تازه چه دارم
خبر تازه چه داری


تو چرا باید بپرسی
تو که اهل روزگاری
می بینی اما می پرسی
چه سوال خنده داری

 
وقتی گوش شنوا نیست
 حرف تازه ای ندارم
 سر عاشقی نمونده
که به صحرا بگذارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/31ساعت   توسط بابك   | 

گر بدينسان زيست بايد پست

 

من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم

 

بر بلند کاج خشک کوچه بن بست.

 

 

گر بدينسان زيست بايد پاک

 

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ايمان خود چون کوه

 

يادگاري جاودانه

 

بر تراز بي بقاي خاک

 



 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/31ساعت   توسط بابك   | 

وقتي دستام خالي باشه
وقتي باشم عاشق تو
غير دل چيزي ندارم
که بدونم لايق تو

دلمو از مال دنيا
به تو هديه داده بودم
با تموم بي پناهي
به تو تکيه داده بودم

هر بلايي سرم اومد
همه زجري که کشيدم
همه رو به جون خريدم
ولي از تو نبريدم
هرجا بودم با تو بودم
هرجا رفتم تو رو ديدم
تو سبک شدن تو رويا
همه جا به تو رسيدم

اگه احساسمو کشتي
اگه از ياد منو بردي
اگه رفتي بي تفاوت
به غريبه سر سپردي

بدون اينو که دل من
شده جادو به طلسمت
يکي هست اينور دنيا
که تو يادش مونده اسمت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/31ساعت   توسط بابك   | 

لبت نگوید و پیداست . میگوید دلت آری
که این سان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری
دلت میآید آیا از زبانی این همه شیرین
تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری؟
نمیرنجم اگر باور نداری عشق نابم را
که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری
چه میپرسی ضمیر شعرهایم کیست . آن من
مبادا لحظه ای حتی مرا اینگونه پنداری
تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت
به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری
چه زیبا میشود دنیا برای من اگر روزی
تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری
چه فرقی میکند فریاد یا پژواک . جان من
چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری
صدایی از صدای عشق خوشتر نیست . حافظ گفت
اگر چه بر صدایش زخمها زد تیغ تاتاری


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/30ساعت   توسط بابك   | 

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
 دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من! نه اینکه مرا شعر تازه نیست
 من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز
من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست
 با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
 دریا که از اهالی این روزگارنیست
امشب ولی هوای جنون موج میزند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
 ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین
دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/30ساعت   توسط بابك   | 

چه كسي خواهد ديد ؟
مردنم را بي تو
گاه مي‌انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي‌گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا ميشنوي
روي خندان تو را كاشكي ميديدم
شانه بالا زدنت را بي قيد
و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد
و تكان دادن سر ...
چه كسي باور كرد ؟
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ...
ميتوانی تو به من زندگاني بخشي
يا بگيري از من آنچه را مي‌بخشي

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/29ساعت   توسط بابك   | 

اي نسل اسير وطنم !

آزادي تو مذهب من است

 

29 خرداد سي امين سالگرد عروج معلم عرفان ، برابري وآزادي

دكترعلي شريعتي برهمگان تسليت باد

 

روحش شاد وراهش پر رهرو باد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/29ساعت   توسط بابك   | 

تو که دستت به نوشتن آشناست
دلت از جنس دل خسته ی ماست
دل دريا رو نوشتی ،
همه دنيا رو نوشتی ،
دل ما رو بنويس

تو که دستت به نوشتن آشناست
دلت از جنس دل خسته ی ماست
دل دريا رو نوشتی،
همه دنيا رو نوشتی ،
دل ما رو بنويس

بنويس هر چه که ما رو به سر اومد
بد قصه ها گذشت و بدتر اومد
بگو از ما که به زندگی دچاريم
لحظه ها رو می کشيم نمی شماريم
بنويس از ما که در حال فراريم
توی اين پاييز بد فکر بهاريم
دل دريا رو نوشتی ،
همه دنيا رو نوشتی ،
دل ما رو بنويس

دست من خسته شد از بس که نوشتم
پای من آبله زد بس که دويدم
تو اگر رسيده ای ما رو خبر کن
چرا اونجا که تويی من نرسيدم


تو که از شکنجه زار شب گذشتی
از غبار بی سوار شب گذشتی
تو که عشق و با نگاه تازه ديدی
بادبان به سينه ی دريا کشيدی


دل دريا رو نوشتی ،
همه دنيا رو نوشتی ،
دل ما رو بنويس

بنويس از ما كه عشقو نشناختيم
حرف خالی زديم و قافيه باختيم
بگو از ما که تو خونمون غريبيم
لحظه لحظه در فرار و در فريبيم
بگو از ما که به زندگی دچاريم
لحظه ها رو می کشيم نمی شماريم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/28ساعت   توسط بابك   | 

بوی موهات زیر بارون
بوی گندمزار نمناک
بوی سبزه زار خیس
بوی خیس تن خاک

جاده های مهربونی
رگای آبی دستات
غم بارون غروب
ته چشمات تو صدات


قلب تو شهر گل یاس
دست تو بازار خوبی
اشک تو بارون روی ِ مرمر دیوار خوبی


ای گِل آلوده گُل من
ای تن آلوده دل پاک
دل تو قبله این دل
تن تو ارزونی خاک


بوی موهات زیر بارون
بوی گندم زار نمناک
بوی شوره زار خیس
بوی خیس تن خاک

یاد بارون و تن تو
یاد بارون و تن خاک
بوی گُل تو شوره زار
بوی خیس تن خاک


همیشه صدای بارون
صدای پای تو بوده
همدم تنهاییام
قصه های تو بوده


وقتی که بارون می باره
تو رو یاد من می یاره
یاد گلبرگای خیس ِروی خاک شوره زاره


ای
گِل آلوده گل من
ای تن آلوده دل پاک
دل تو قبله این دل
تن تو ارزونی خاک
تن تو ارزونی خاک
تن تو ارزونی خاک
تن تو ارزونی خاک

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/28ساعت   توسط بابك   | 

از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است. فاطمه، یک “زن” بود، آن‌چنان که اسلام می‌خواهد که زن باشد. تصویر سیمای او را پیامبر  خود رسم کرده بود و او را در کوره‌های سختی و فقر و مبارزه و آموزش‌های عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود.
وی در همه‌ی ابعاد گوناگون “زن بودن” نمونه شده بود.
مظهر یک “دختر”، در برابر پدرش.
مظهر یک “همسر” در برابر شویش.
مظهر یک “مادر” در برابر فرزندانش.
مظهر یک “زن مبارز و مسؤول” در برابر زمانش و سرنوشت جامعه‌اش.
وی خود یک “امام” است، یعنی یک نمونه‌ی مثالی، یک تیپ ایده‌آل برای زن، یک “اسوه”، یک “شاهد” برای هر زنی که می‌خواهد “شدن خویش” را خود انتخاب کند.
او با طفولیت شگفتش، با مبارزه‌ی مدامش در دو جبهه‌ی خارجی و داخلی، در خانه‌ی پدرش، خانه‌ی همسرش، در جامعه‌اش، در اندیشه و رفتار و زندگیش، “چگونه بودن” را به زن پاسخ می‌داد.
نمی‌دانم چه بگویم؟ بسیار گفتم و بسیار ناگفته ماند.
در میان همه جلوه‌های خیره کننده‌ روح بزرگ فاطمه، آنچه بیشتر از همه برای من شگفت‌انگیز است این است که فاطمه همسفر و همگام و هم‌پرواز روح عظیم علی است.
او در کنار علی تنها یک همسر نبود، که علی پس از او همسرانی دیگر نیز داشت. علی در او به دیده یک دوست، یک آشنای دردها و آرمان‌های بزرگش می‌نگریست و انیس خلوت بیکرانه و اسرارآمیزش و همدم تنهایی‌هایش.
این است که علی هم او را به گونه‌ دیگری می‌نگرد و هم فرزندان او را.
پس از فاطمه، علی همسرانی می‌گیرد و از آنان فرزندانی می‌یابد. اما از همان آغاز، فرزندان خویش را که از فاطمه بودند با فرزندان دیگرش جدا می‌کند. اینان را “بنو علی” می‌خواند و آنان را “بنو فاطمه”.
شگفتا، در برابر پدر، آن هم علی، نسبت فرزند به مادر و پیغمبر نیز دیدیم که او را به گونه‌ی دیگر می‌بیند. از همه‌ی دخترانش تنها به او سخت می‌گیرد، از همه‌ تنها به او تکیه می‌کند. او را ـ در خردسالی ـ مخاطب دعوت بزرگ خویش می‌گیرد.
نمی‌دانم از او چه بگویم؟ چگونه بگویم؟
خواستم از “بوسوئه” تقلید کنم، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لویی، از “مریم” سخن می‌گفت. گفت: هزار و هفتصد سال است که همه‌ سخنوران عالم درباره مریم داد سخن داده‌اند.
هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌های مریم را بیان کرده‌اند.
هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان در ستایش مریم همه‌ ذوق و قدرت خلاقه‌شان را به کار گرفته‌اند.
هزار و هفتصد سال است که همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پیکرسازان بشر، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی‌های اعجاز‌گر کرده‌اند.
اما مجموعه‌ گفته‌ها و اندیشه‌ها و کوشش‌ها و هنرمندی‌های همه در طول این قرن‌های بسیار، به اندازه‌ این کلمه نتوانسته‌اند عظمت‌های مریم را بازگویند که: “مریم، مادر عیسی است”.
و من خواستم با چنین شیوه‌ای از فاطمه بگویم. باز درماندم:
خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه ‌ی بزرگ است.
دیدم فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد(ص) است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.
باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه، فاطمه است»

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/28ساعت   توسط بابك   | 

 نفس برآمد و کام از تو برنمی آید

فغان که بخت من از خواب در نمی آید

صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش

که آب زندگی ام در نظر نمی آید

قد بلند تورا تا به بر نمی گیرم

درخت کام و مرادم به بر نمی آید

مگر به روی دلارای یار ما ور نی

به هیچ وجه دگر کار بر نمی آید

مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید

وزان غریب بلا کش خبر نمی آید

ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا

ولی چه سود یکی کارگر نمی آید

بسم حکایت دل هست با نسیم سحر

ولی به بخت من امشب سحر نمی آید

درین خیال به سر شد زمان عمر و هنوز

بلای زلف سیاهت به سر نمی آید

ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس

کنون ز حلقه زلفت به در نمی آید

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/28ساعت   توسط بابك   | 

هرگزبه دنبال كسي نباش كه بتوني باهاش زندگي كني بلكه

 

به دنبال كسي باش كه بدون او نتوني زندگي كني

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/28ساعت   توسط بابك   | 

يارب ديگرطاقتم طي شد
يابسوزانم يانجاتم ده


عاشق ،عاشق گشته ام يارب
يابكش ديگرياحياتم ده

من كجا او كجا
نه اوخبر زمن دارد
نه من نشان ازاودارم


اوجدا من جدا
به سينه سوز غم دارم
ز ديده اشك خون بارم

يارب ديگرطاقتم طي شد
يابسوزانم يانجاتم ده


عاشق، عاشق گشته ام يارب
يابكش ديگرياحياتم ده

روز و شب نصيب من آه آتشين بود
صبح وشام عاشقان واي اگرچنين بود
من آتشي زسوزدل به سينه دارم
چه همدمي ببين نشسته دركنارم

مكن فغان اي دل
دراين جهان اي دل
دواي درد آنگه پيدا شود
كه عاشق ازهجران رسواشود

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/28ساعت   توسط بابك   | 

ای که رفته با خود ،دلی شکسته بردی


اینچنین به طوفان، تن مرا سپردی

ای که مهر باطل ،زدی به دفتر من

بعد تو نیامد، چه ها که بر سر من


ای خدای عالم چگونه باورم بود

آن که روزگاری پناه و یاورم  بود

سایه اش نماند همیشه بر سر من

زیر لب بخندد به مرگ و پرپر من


رفتی و ندیدی که بی تو شکسته بال و خسته ام

رفتی و ندیدی که بی تو چگونه پر شکسته ام

رفتی و نهادی چه آسان دل مرا به زیر پا

رفتی و خیالت زمانی نمیکند مرا رها



ای به دل آشنا، تا که هستم بیا

وای من اگر نیایی

 

وای من اگر نیایی

وای من اگر نیایی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/28ساعت   توسط بابك   | 

دنیا رو من میبینم

توی چشای خستت
سایه غم نشسته

روی لبای بستت

قفل سکوتو بشکن
دنیای ما قشنگه
دنیای مای عاشق
آسمونش یه رنگه

قلب من از تو روشنه
برکت صبح روشنی
بی تو نمیتونم باشم
هر جا برم تو با منی


بخون تو خونه چشام

 ببین فقط تو رو میخوام
دوستت دارم دوستت دارم
تو زندگیم تو رو دارم


تو خلوت یه کوهی
غروب چشمه ساری
یه آینه نجیبی
پرنده رهایی


تنت مثل کویره
کویر گرم و خاکی
تو تشنه ای ولیکن

همیشه خوب و پاکی


قلب من از تو روشنه
برکت صبح روشنی
بی تو نمیتونم باشم
هر جا برم تو با منی


بخون تو خونه چشام

ببین فقط تو رو میخوام
دوستت دارم دوستت دارم
تو زندگیم تو رو دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/27ساعت   توسط بابك   | 

من به دنبال اتاقی خالی
روزها می گردم
تا از اینجا بروم.

من به دنبال اتاقی خالی
کز دل پنجره اش
عطر گل بوته ی شبنم زده ای می گذرد
کز دل پنجره اش
ناله و سوز نی غمزده ای میگذرد
روزهاست می گردم
تا از اینجا بروم.

من به دنبال گلیمی ساده
سقفی از چوب و حصیر
سردری افتاده
من به دنبال هوای خنک آزادی
و دری، پنجره ای باز به یک آبادی
روزهاست می گردم
تا از اینجا بروم.

من به دنبال هوایی نه چنین آلوده
روزگاری نه چنین افسرده
روزهایی نه چنین پژمرده
روزها می گردم
تا از اینجا بروم.

من به دنبال اتاقی خالی
روزها می گردم
کز سر کوچه ی آن
جوی آبی
چشمه ای می گذرد
که مرا عصر به عصر
به تماشا ببرد.

کاش که پیرزنی
صاحب یک بز پیر
با دو تا مرغ و خروس
و سگی بازیگوش
کاش همسایه ی دیوار به دیوار اتاقم باشد.

کاش که توی حیاطش باشد
دوسه تایی از درختان بلند
چند تایی نارنج
و چناری که کلاغی هر روز
به سراغش برود.

و من
هر روز
به عشق گل روشان
بروم
پنجره را باز کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/27ساعت   توسط بابك   | 

همون که فکر نمیکردیم نموندش
دیدی رفت و دل ما را سوزوندش
دیدی عشقی نبود در تار و پودش
دیدی گفت عاشقه عاشق نبودش

امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه
تموم خونه ها بیدار این خونه فقط خوابه
تو که رفتی تو که رفتی هوای خونه تب داره
داره از در و دیوارش غم عشق تو میباره


دارم میمییرم از بس غصه خوردم
بیا برگرد تا از عشقت نمردم
دارم میمییرم از بس غصه خوردم
بیا برگرد تا از عشقت نمردم

همون که فکر نمیکردیم نموندش
دیدی رفت و دل ما را سوزوندش

حیاط خونه دلگیره درختا همه خاموشن
به جای کفتر و گنجشک کلاغای سیاه پوشن
چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی
دیگه ساعت رو طاقچه شده کارش فراموشی

تو که رفتی تو که رفتی هوای خونه تب داره
داره از در و دیوارش غم عشق تو میباره

دیگه بارون نمیباره اگرچه ابر بسیاره
تو که نیستی تو این خونه دیگه آشفته بازاره
تموم گُلا خشکیدن مثل خار بیابونا
دیگه از رنگ و رو رفته کوچه و خیابونا
امید و شوق و دلگرمی همه رفته از این خونه
بی تو زندگی سخته اما مردن چه آسونه

تو که رفتی تو که رفتی هوای خونه تب داره
داره از در و دیوارش غم عشق تو میباره

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/27ساعت   توسط بابك   | 

من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون ازغصه توست


یه دفعه مثل یه آهو توی صحراها رمیدی
بس که چشم تو قشنگ بود گله گرگ رو ندیدی
دل نبود توی دلم تورو گرگا نبینن
اونا با دندون تیز به کمینت نشینن
الهی من فدای تو چه کار کنم برای تو
اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو

 
یه دفعه مثل پرنده قفس عشقو شکستی
پر زدی تو آسمونا رفتی اون دورا نشستی
دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغا
غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغا
نخوره سنگی به بالت
پرت نشه فکرو خیالت


من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست

یه دفعه مثل یه گل رفتی تو دست خزون
سیل بارون و تگرگ میومد از آسمون
بردمت تو گلخونه که نریزه رو سرت
که یه وقت خیس نشه یخ کنه بال و پرت
نشکنی زیر تگرگ نریزه از تو یه برگ


من تموم قصه هام قصه توست

اگه غمگینه اون از غصه توست

یه دفه مثل یه شمع داشتی خاموش میشدی
اگه پروانه نبود تو فراموش میشدی
آره پروانه شدم که پرام سوخته شه
تا آتیش دل تو به دلم دوخته شه
که بسوزه پرو بالم که راحت بشه خیالم


دارم از تو مینویسم تو که غم داره نگات
اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات
اونقده میگم تا خسته شم
با عشق تو شکسته شم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/27ساعت   توسط بابك   | 

ميگن كلاغ قارقاري

تو رو چه به باغ درباري

سكه نداري دون مي خواي؟

عاشق مهربون مي خواي ؟

خوش بود دلم دوستم داري ميگن كه تو حق نداري

يه دل خوشي داشتم اونم ازم گرفتن اجباري

پيغوم رسيد كه اون ورا

جا نيست واسه كوچكترها

آهاي كلاغ ديونه اونجا جاي بزرگونه

خوش بود دلم يك كسي هست

يه عمر مي شه به پاش نشست

به پاش نشست و مرد براش

قارقاري كرد تو سرسراش

به هر دري زدند كه تا

با هم نباشيم ما دو تا

ميگن بايد فرار كنم

دلمو آخه چكار كنم ؟

پيغوم رسيد كه اين ورا

جا نيست واسه كوچكترها

برو اين ورا پيدات نشه

كسي عاشق صدات نشه

آهاي كلاغ ديوونه

اونجا جاي بزرگونه

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/26ساعت   توسط بابك   | 

به دنبال محبت بودی ای یار

دلت با بی وفایی شد گرفتار

تورو من هرچه آزردم

به روزت هرچی آوردم

تو باز عاشقتر از پیشی

داری عاشقترم میشی

تو کارت مهربونی بود

تو عشقت آسمونی بود...

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/26ساعت   توسط بابك   | 

يك قدم به سوي آبادي
صد قدم به سوي ويراني
زندگي‌ام پر از اين لحظه‌هاست
و من اسير اين لحظه‌ها

لحظه‌هاي هيچ
لحظه هاي پوچ
لحظه‌هايي كه مرا از دست زندگي گرفتند
و به مرداب فريب بردند
چيزي به فرو رفتنم نمانده
چيزي به تمام‌شدنم نمانده
در سايه سنگيني كه بر روي زندگي‌ام افتاده
وزش نابودي را مي‌بينم
و از نزديك دستها
صداي طبل بيهودگي را مي‌شنوم
كه با تپش قلب من مي‌آميزد
و در اين آميزش حسي هست قديمي و آشنا
حس تنهايي و غربت و انتظار

حس تنهايي و غربت و انتظار
اين وزش نابودي است يا ضربان قلب وحشت كه بر سقف زندگي‌ام مي‌وزد؟
چيزي به فرو ريختنم نمانده
چيزي به تمام شدنم نمانده

تلاش بيهوده اي است تو را از خود داشتن
تلاشي بيهوده
مثل دست و پا زدن در مرداب
مثل بيداري بعد از مرگ

تلاشي بيهوده مثل رو بوسي ماه با خورشيد
مثل فشردن دستهاي روشنايي
تلاش بيهوده‌اي است تو را از خود داشتن
تلاشي بيهوده

من در نهايت حوصله نشسته‌ام
تا تو به خود آيي و مرا طلب كني
جستجو كن مرا جستجو كن مرا
كه من در يك قدمي تو ايستاده‌ام
و گم نيستم

نگاه كن از وراي نيستي
تا نبض هستي
در كنار تو ايستاده‌ام
نگاه كن

نگاه كن از آن سوي سرزمين نامعلوم
تا اين سوي دشت آشكار
در كنار تو ايستاده‌ام
نگاه كن

به كجا مي‌روي؟
به كجا مي‌روي؟
كه در انتهاي راه كسي جز من در انتظارت نيست

نگاه كن
از وراي نيستي
تا نبض هستي
در كنار تو ايستاده‌ام
از آن سوي سرزمين نامعلوم
تا اين سوي دشت آشكار
در كنار تو ايستاده‌ام
سبز و سرشار
در كنار تو ايستاده‌ام
و سايه‌اي نيستم از خاطري دور
به كجا مي‌روي؟

تمام شب
در انتظار طلوع خورشيد
ذرات تاريكي را شمردم
تمام شب
تمام شب
در انتظار طلوع خورشيد نشسته‌ام
تا به من بگويد
با عشق تو چه بايد كرد
و بهاي با تو بودن چيست
كه دل بريدن جواب حل اين معما نمي‌باشد
و از خود گذشتن اتفاق ديرينه‌اي است

تلاش بيهوده‌اي است تو را از خود داشتن
تلاش بيهوده

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/26ساعت   توسط بابك   | 

زندگی بیشترش سوختن است درس آموختن است
یک برادر دارم واسه من دیوارش از همه کوتاهتر است
توی روزای گرفتاری و تنگدستی من
زندگی زندگی انتظاری ست که آدم ز برادر دارد

زندگی نیست به جز حرف محبت به کسی
ورنه هر خار و خسی زندگی کرده بسی

زندگی فانوسیست لب دریای خیال آویزان
میتوان آنرا دید و نه بیش، روشن است اما به اندازهء خویش
زندگی تابلوئی ست نیمهء راه
که ز سر منزل مقصود خبر می آرد
کار او هشدار است گر مسافر رهش بیدار است
زندگی تجربهء تلخ فراوان دارد
دو سه تا کوچه و پسکوچه و اندازهء یک عمر بیابان دارد
زندگی زندانی ست که درآن بیشتر از زندانی زندانبان دارد

زندگی نیست به جز حرف محبت به کسی
ورنه هر خار و خسی زندگی کرده بسی

زندگی دین بزرگي ست که بر گردن ماست

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/26ساعت   توسط بابك   | 

تا حالا فکرشو کردی چه خوب میشه که برگردی

می خشکه آب دریاها
خراب میشه همه راهها
اگه کشتیم ما امروزو
میمیرن همه فرداها

قیامت میشه ما با هم نباشیم
نمی چرخه فلک از هم جدا شیم
دیگه روزی نميمونه که شب شه
دیگه عاشق کجاست تا جون ببخشه

همه رودخونه ها بی آب
شکسته قامت مهتاب
برای این دل عاشق تموم زندگی در خواب
تموم جنگلا خالی یا سیل برده یا خشکسالی
غم گلهای خشکیده ز هم دنیا رو پاشیده

میافته چرخ از گردون
میره خورشید توی زندون
میریزن سنگها از کوهها
بوی غم میده شب بوها

قیامت میشه ما با هم نباشیم
نمی چرخه فلک از هم جدا شیم
زمین و آسمون دور میشن از هم
میشینه گرد غم بر روی عالم

میافته چرخ از گردون
میره خورشید توی زندون
میریزن سنگها از کوهها
بوی غم میده شب بوها

زمان و ساعتش وامیسته از کار
طبیعت از طبیعت میشه بیکار
دیگه روزی نمونه که شب شه
دیگه عاشق کجاست تا جون به لب شه

نمیبینم دیگه قشنگی ها رو
سیاه میبینه چشمام رنگی ها رو
به چشم من که اینجوره
تو که نیستی چشام کوره
مثل آبه رو آتیشه
تو باشی دنیا خوب میشه

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/25ساعت   توسط بابك   | 

همه رفتند کسی دور و برم نیست
چنین بیکس شدن در باورم نیست

نگار من رفتی تو از کنار من
وای از من و این دل بیقرار من
رحمی کن ای خدا به روزگار من
دل ناگرونم که ز یادت برم
نمیره این غصه دیگه از سرم


یادم بمون ای مهربون
یه وقت نشی نامهربون

همه رفتند کسی با ما نموندش
کسی خط دل ما را نخوندش
همه رفتند ولی این دل مارا
همون که فکر نمیکردیم سوزوندش

شبا که تنها توی راهی
محو نگاه اون ستاره هائی
یادت باشه که یارت
یه گوشه ای نشسته تو تنهائی
حرفات همش حرف از دوستت دارم بود


چشات میگفت دلت گرفتارم بود
چشات میگفت دلت گرفتارم بود

یادم بمون یه وقت نرم ز یادت
یادت باشه یادت باشه
کی بود که هی عشقو نشون میدادت
شبا که تنها توی راهی
محو نگاه اون ستاره هائی
یادت باشه که یارت
یه گوشه ای نشسته تو تنهائی
دل ناگرونم که ز یادت برم
نمیره این غصه دیگه از سرم


یادم بمون ای مهربون
یه وقت نشی نامهربون

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/25ساعت   توسط بابك   |