تبليغاتX
قصه ی مرغ مهاجر
زندگی دين بزرگي ست كه بر گردن ماست

با تو لحظه هام پر از نور
بي تو تاريكه و سرده
مثل خورشيده حضورت
دنيا دور تو مي گرده
گلاي سرخ تو باغچه همشون ارزوني تو
منو از خودم گرفته عشق آسموني تو
همه ي ترسم از اينه تو رو از دست بدم آخر
نبايد عقربه ها رو بذارم برن جلوتر
كاشكي خيلي پيش از اينها عشق من تو رو مي ديدم
آخه من تو شهر چشمات به خود خودم رسيدم
اومدي با ترن صبح از يه شهر دور و بي نام
تو يه تعبير قشنگي واسه ي تموم خوابام
مثل خواب معبدي دور كه پر از راز و نيازه
پرم از محبت تو پرم از يه عشق تازه

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/30ساعت   توسط بابك   | 

دل داده ام بر باد، بر هر چه بادا باد

مجنون‌تر از ليلي، شيرين‌تر از فرهاد

اي عشق از آتش، اصل و نسب داري

از تيره‌ی دودي، از دودمان باد

آب از تو طوفان شد، خاک از تو خاکستر

از بوي تو آتش، در جان باد افتاد

هر قصر بي شيرين، چون بيستون ويران

هر کوه بي فرهاد، کاهي بدست باد

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند

ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد

 

از خاک ما در باد، بوي تو مي‌آيد

تنها تو مي‌ماني، ما مي‌رويم از ياد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/28ساعت   توسط بابك   | 

زهي عشق زهي عشق كه ما راست خدارا

چه نغز است وچه خوب است وچه زيباست خدارا

                                                     ((حضرت مولانا))

 

عشق جاریست
عشق آزادیست
عشق آغاز آدمی زادیست
عشق جاریست
عشق آزادیست
عشق آغاز آدمی زادیست

عشق آتش به سینه داشتن است
دم همت بر او گماشتن است
تپش نقد باغ بر دانه است
در شب پیله وقت پروانه است

عشق جاریست
عشق آزادیست
عشق آغاز آدمی زادیست

زندگی چیست؟
عشق ورزیدن
زندگی را به عشق بخشیدن
زندگی چیست؟
عشق ورزیدن
زندگی را به عشق بخشیدن

زنده است آنکه
عشق می ورزد
دل و جانش به عشق می ارزد

عشق جاریست
عشق آزادیست
عشق آغازآدمی زادیست

عشق جاریست
عشق آزادیست
عشق آغازآدمی زادیست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/27ساعت   توسط بابك   | 

عزيزم آي عزيزم آي عزيزم

من ِ بي تو يه تكرار گريزم

بذار خونه امو تو چشات بسازم

بذار توخلوت تنت بسوزم

آره بذار بسوزم وبسازم

 

آخه جرم من چي بوده؟

 به جز عاشق ِ تو بودن

قسم اسمتو خوردن

 ازتومثنوي سرودن

بگو حرف بزن صدات مرهم وتسكين درده

بودنت حضور نور ومرگ لحظه هاي سرده

 

 

عزيزم آي عزيزم آي عزيزم

واسه تو با يه لشكردرستيزم

تويه بي اعتناي بي خيالي

ولي من روي حرفمم هنوزم

 

اگه رفتي بدون كه مرد تنها

 توروعوض نمي كردبايه دنيا

بدون كه لايق سادگيات بود

 بدون تو وقت غصه پابه پات بود

 

عزيزم آي عزيزم آي عزيزم

من ِ بي تو يه تكرار گريزم

بذار خونه امو تو چشات بسازم

بذار توخلوت تنت بسوزم

آره بذار بسوزم وبسازم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/27ساعت   توسط بابك   | 

شب عاشقان بيدل چه شبي دراز باشد
تو بيا كز اول شب در صبح باز باشد
عجبست، اگر توانم كه سفر كنم زدستت
بكجا رود كبوتر كه اسير باز باشد؟
زمحبتت نخواهم كه نظر كنم برويت
كه محب صادق آنست كه پاكباز باشد
بكرشمهء عنايت نگهي بسوي ما كن
كه دعاي دردمندان ز سر نياز باشد
سخني كه نيست طاقت كه زخويشتن بپوشم
بكدام دوست گويم كه محل راز باشد؟
چه نماز باشد آنرا كه تو در خيال باشي؟
تو صنم نمي‌گذاري كه مرا نماز باشد
نه چنين حساب كردم، چو تو دوست مي‌گرفتم
كه ثنا و حمد گوئيم و جفا و ناز باشد
دگرش چو باز بيني، غم دل مگوي سعدي
كه شب وصال كوتاه و سخن دراز باشد
قدمي كه برگرفتي بوفا و عهد ياران
اگر از بلا بترسي، قدم مجاز باشد 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/27ساعت   توسط بابك   | 

خداوندا!

 

ازخشيت خود آنقدر نصيب ما كن كه  مانع معصيت شود

وازطاعت آن قدرنصيب ما كن كه موجب رضوان شود

واز يقين آن قدر نصيب ماكن كه سختيهاي زندگي بر ما آسان گردد

 

خداوندا!

ما رابه مصيبت ديني مبتلا نكن

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/26ساعت   توسط بابك   | 

حال دل با تو گفتنم هوس است

خبر دل شنفتنم هوس است

طمع خام بين كه قصه ي فاش

از رقيبان نهفتنم هوس است

شب قدري چنين عزيز وشريف

با تو تا روز خفتنم هوس است

وه كه دردانه اي چنين نازك

درشب تار سفتنم هوس است

اي صبا امشبم مدد فرماي

كه سحرگه شكفتنم هوس است

از براي شرف به نوك مژه

خاك راه تو رُفتنم هوس است

همچو حافظ به رغم مدعيان

شعر رندانه گفتنم هوس است

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/25ساعت   توسط بابك   | 

خالي ام ! خالي از آواز ، خالي از جرأت پرواز

 

اي غزل ترين ترانه ! منو از ازل بياغاز

 

من رو پر كن از ستاره ، از يه فرياد دوباره

 

از يه آهنگ قديمي كه خريداري نداره

 

من رو پر كن از پرستو ، از شب نگاه آهو

 

از تو خاكستر دريا ، زنده شو ! ترانه بانو !

 

با تو بادبادك رؤيا توي پنجه ها ي باده

 

بي تو حتي يه چراغم از سر كوچه زياده

 

 

ترانه ي سكوتمو تنها تو مي شنوي عزيز !

 

عطر زلال غزلو رو تن لحظه هام بريز !

 

 

 

بگو از شب تا خروسخون فاصله چن تا ستاره س ؟

 

بگو كي لحظه ي ناب اون تولد دوباره س؟

 

بگو تا سفره ي هف سين چن تايخبندون سرده ؟

 

بگو چشماي ترانه چن تا بغض رو گريه كرده ؟

 

بگو با مني كه نبض روزگار رو دس بگيرم

 

بگو تا از اين زمونه خنده هام رو پس بگيرم

 

بگو هستي كه بمونم ، پشت زندگي نميرم

 

تو كه تو قصه نباشي ،‌ از تموم قصه سيرم

 

 

ترانه ي سكوتم رو تنها تو مي شنوي عزيز!

 

عطر زلال غزلو رو تن لحظه هام بريز !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/19ساعت   توسط بابك   | 

بی تو چون شبهای دیگر
امشب آرامی ندارم
در سکوت کوچه تو
نیمه شب ره می سپارم

آن زمان این کوچه هر شب
کوچه میعاد ما بود
بر لب ما تا سحرگه
قصه فردای ما بود

این زمان افکنده بر ما
سایه ، دیوار جدایی
ای خدا آخر کجا رفت
روزگار آشنایی

ای کویر سینه من
بوته های آتشت کو
در شب سرد جدایی
شعله های سرکشت کو


+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/19ساعت   توسط بابك   | 

ديدي نمي‌توانيم محتاج هم نباشيم
ديدي نمي‌توانيم بي‌يكدگر بمانيم


گفتم چه بايدم كرد در روزهاي فرقت
با من بساز يارا كز دل‌شكستگانيم


گفتم تفاوت ما با عاشقان ديروز
داني كه چيست يارا ، ما هر دو عاشقانيم


ديدي ميان گريه دستان عاشق ما
در هم تنيد تا ما از همدگر نمانيم


ديدي كه شام هجران چندي نماند آخر
من بي‌قرار و بي‌تاب گفتم كه بي‌زمانيم


گفتي كه دوست دارم ، گفتم كه دوست دارم
گفتي ببين كه اينك ما برتر از زمانيم


ديدي كه گرمي ما روياند صد ستاره
پاييز خشك فرقت دانست ما بهاريم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/17ساعت   توسط بابك   | 

عاشقی محنت بسیار كشید
تا لب دجله به معشوقه رسید
نشده از گل رویش سیراب
كه فلك دسته گلی داد به آب
نازنین چشم به شط دوخته بود
فارغ از عاشق دلسوخته بود
دید در روی شط آید به شتاب
نوگلی چون گل رویش شاداب
گفت به به چه گل زیباییست
لایق دست چو من رعنائیست
حیف ازین گل كه برد آب او را
كند از منظره نایاب او را
زین سخن عاشق معشوقه پرست
جست در آب چو ماهی از شست
خواست كازاد كند از بندش
نام گل برد و در آب افكندش
گفت رو تا كه ز هجرم برهی
نام بی مهری بر من ننهی
مورد نیكی خاصت كردم
از غم خویش خلاصت كردم
باری آن عاشق بیچاره چو بط
دل به دریا زد و افتاد به شط
دید آبی ست فراوان و درست
به نشاط آمد و دست از جان شست
دست و پایی زد و گل را بربود
سوی دلدارش پرتاب نمود
گفت كای آفت جان سنبل تو
ما كه رفتیم ، بگیر این گل تو
جز برای دل من بوش مكن
عاشق خویش فراموش مكن
بكنش زیب سر ای دلبر من
یاد آبی كه گذشت از سر من

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/17ساعت   توسط بابك   | 

وقتی سنگای یه قل دو قل تو بازی میشکنه
یه جوری زل میزنی انگاری تقصیر منه
پا میشی قهر میکنی بیرون میری از تو بازی
تا باهات حرف میزنم شونتو بالا میندازی
سنگا شاید بتونن فاصله مونو کم کنن
نمی خوام خراب بشه پل میون تو و من
نمی خوام مثل دلم بشکنم و دوباره باز
بمونم با غم تو ،تو شبای دور و دراز


همیشه وقت عروس بردن من که میرسه
یه دفعه خسته میشی بهم میگی بازی بسه
تو میدونی تو دلم نیت بردن ندارم
حتی وقتی بیشتر از نوبت تو بار میارم
یه بهونست بازیمون تا بشینم کنار تو
تا دوباره ببری این دل پاک باخته رو
اما حیف که تو فقط شکستنو خوب بلدی
تا ته بازی غریبه موندنو خوب بلدی

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/16ساعت   توسط بابك   | 

تنهاییم را با تو قسمت میکنم . سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من . عالمی نیست
غم آنقدر دارم که میخواهم تمام فصلها را

 بر سفره رنگین خود بنشانمت . بنشین . غمی نیست...
حوای من . بر من مگیر این خودستایی را که بی شک

 تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/13ساعت   توسط بابك   | 

تنها بودم
توي دنياي خدا تنها بودم
تک و تنها بي عشق
نميدونستم من..
زندگي از کجا شروع ميشه..
به کجا..به کجا ختم ميشه..
همه جا دنبال عشق مي گشتم..
تو ي هر خط و خبر
توي هر رفت و گذر
همه جا دنبال عشق مي گشتم..
همه جا دنبال عشق مي گشتم..

توي هر موج صدا
توي هر خنده ي شيرين
توي هر صداي باد
همه جا دنبال عشق مي گشتم..
همه جا دنبال عشق مي گشتم..

ناگهان..ناگهان عشق رو تو چشماي تو پيدا کردم..
آره تو چشماي تو..!
تو که هميشه با من دوست بودي
تو که نزديک تر از همه بودي
همه جا دنبال من بودي و من دنبال تو
من چه غافل بودم..
همه جا دنبال عشق مي گشتم..
همه جا دنبال عشق مي گشتم..

تنها بودم..
تنها بودم..

توي دنياي خدا تنها بودم..
تنها...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/13ساعت   توسط بابك   | 

تنها بودم
توي دنياي خدا تنها بودم
تک و تنها بي عشق
نميدونستم من..
زندگي از کجا شروع ميشه..
به کجا..به کجا ختم ميشه..
همه جا دنبال عشق مي گشتم..
تو ي هر خط و خبر
توي هر رفت و گذر
همه جا دنبال عشق مي گشتم..
همه جا دنبال عشق مي گشتم..

توي هر موج صدا
توي هر خنده ي شيرين
توي هر صداي باد
همه جا دنبال عشق مي گشتم..
همه جا دنبال عشق مي گشتم..

ناگهان..ناگهان عشق رو تو چشماي تو پيدا کردم..
آره تو چشماي تو..!
تو که هميشه با من دوست بودي
تو که نزديک تر از همه بودي
همه جا دنبال من بودي و من دنبال تو
من چه غافل بودم..
همه جا دنبال عشق مي گشتم..
همه جا دنبال عشق مي گشتم..

تنها بودم..
تنها بودم..

توي دنياي خدا تنها بودم..
تنها...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/13ساعت   توسط بابك   | 

مادرم قربون موهاي سفيدت
مادرم فداي اسم نازنينت
تو نباشي مادرم دنيا چه پوچه
جاي موندن نداره، لحظه ي كوچه

مثل خورشيدي به آسمون عمرم
كه اگه غروب كني منم ميميرم
تو فقط اشاره كن ببين واسه تو
حاضرم مرگو توي بغل بگيرم

مهربون تر از تو هيچكسي نبوده
شعله وجود من بي تو يه دوده
قيمت بودنمو عمرت گذاشتي
كي بجز تو لالايي هامو سروده

مادرم مرهم دردم الهي دورت بگردم
تو فقط شريك اشك و بغض و اخم و رنج و خنده‌ام

سايه ات از سرم نشه كم به خدا بي تو ميميرم
واسه من تويي پر و بال ، بموني هزار هزار سال
بموني هزار هزار هزار هزار ... سال

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/13ساعت   توسط بابك   | 

يک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت
خانه‌ات آباد کاين ويرانه بوی گل گرفت
از پريشان گويی‌ام ديدی پريشان خاطرم
زلف خود را شانه کردی شانه بوی گل گرفت
پرتو رنگ رخت با آن گل‌افشانی که داشت
در زيارتگاه دل پروانه بوی گل گرفت
...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/13ساعت   توسط بابك   | 

من آن خنجر به پهلويم، که دردم را نمي گويم
به زير ضربه هاي غم، نيفتد خم به ابرويم


مرا اينگونه گر خواهي، دلت را آشيانم کن
من آن نشکستني هستم، بيا و امتحانم کن

غرور اي ناجي حرمت، تو با من پا به پايي کن
به هنگام سقوط من، تو در من خودنمايي کن


من آن خورشيد زرپوشم، که با ظلمت نمي جوشم
بجز آغوش دريا را، نمي گيرم در آغوشم

 

من آم ديوان پربارم كه درخود واژه ها دارم

درون دشت انديشه به غيرازگل نمي كارم

 

من آن ابر بهارانم كه ازخاشاك بيزارم

به جز بر چهره گل ها نمي گريم نمي بارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/12ساعت   توسط بابك   | 

ويرانه نه آن است كه جمشيد بنا كرد

 

ويرانه نه آن است كه فرهاد فرو ريخت

 

ويرانه دل ماست كه با هر نگه تو

 

 صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ريخت

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/12ساعت   توسط بابك   | 

تـــو کـیـسـتـی کـه مـن اینگـونـه بی‌تو بـی‌تـابـم؟

شــب از هــجــوم خیــالــت نـمــی‌بــرد خــوابــم

تـــو کــیـسـتـی کـه مـن از مـوج هـر تبسـم تــو

به ســان قــایــق ســرگــشــتــه روی گـــردابــم

مــــن از کــــجـــا ســر راه تـــــو آمـــدم نـــاگــاه

چـــه کـــرد بــا دل مــن آن نـــگـــاه شــیــــریـــن آه

تــو دوردســت امیــدی و پــای مـن خسته است

چـراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است

تـــو آرزوی بـــلـــنـــدی و دســـت مـــن کــــوتــاه

مــدام پــیـش نـگـــاهــی مـــدام پــیــش نــگــاه

چـه آرزوی مــحــالـی‌اسـت زیــســتــن بــا تــو

مـــرا هـمـی بـگـذارنـــد یــک ســخـــن بــا تــو

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/11ساعت   توسط بابك   | 

دلا شبها نمی نالی به زاری
سر راحت به بالین می گذاری
تو صاحب درد بودی ، ناله سر کن
خبر از درد بی دردی نداری
بنال ای دل که رنجت شادمانیست
بمیر ای دل که مرگت زندگانیست
دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد ، عشق ورزد ، اشک ریزد
مباد آن دم که چنگ نغمه سازت
ز دردی بر نیانگیزد نوایی
مباد آن دم که عود تار و پودت
نسوزد در هوای آشنایی
بنال ای دل که رنجت شادمانیست
بمیر ای دل که مرگت زندگانیست
دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد ، عشق ورزد ، اشک ریزد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/11ساعت   توسط بابك   | 

ناتوان گذشته ام ز کوچه ها
نیمه جان رسیده ام به نیمه راه
چون کلاغ خسته ای در این غروب
می برم به آشیان خود پناه
در گریز از این زمان بی گذشت
در فغان از این ملال بی زوال
رانده از بهشت عشق و آرزو
مانده ام همه غم و همه خیال
این زمان نشسته بی تو با خدا
آن که با تو بود و با خدا نبود
این زمان نشسته بی تو با خدا
آن که با تو بود و با خدا نبود
می کند هوای گریه های تلخ
آن که خنده از لبش جدا نبود

بی تو من کجا روم کجا روم؟
هستی من از تو مانده یادگار
من به پای خود به دامت آمدم
من مگر ز دست خود کنم فرار


+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/11ساعت   توسط بابك   | 

 

گـَر فاصله ای هست میان من و تو


بَردار به لبخندی ،بَردار به پیغامی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/10ساعت   توسط بابك   | 

 

یک آسمون گل لبخند
تقدیم یک نگاه تو
این دل ناز و پاپتی
فدای روی ماه تو


تو از کدوم آسمونی

که با خدا هم زبونی
خدا کنه که تا ابد

بیای کنارم بمونی


تو شهره ی شهر دلم
تو شمع ناز محفلم
توروی قله وايسادی
من رو زمین پا به گلم


تو روح پاک پیکرم
کم نشه سایه ات از سرم
بی تو نمی خوام بمونم
اینه کلام آخرم


یه باغ نور توی چشات
از اون دورا سو می زنه
دنیا مال هر کی که خواست
چشمای تو مال منه
با تموم دلخوشی ها
داری می ری خوب می دونم
باشه برو ولی بگو
چه جوری زنده بمونم؟

ستاره های آسمون
تموم گلهای زمین
همه ش نمی ارزه به یک

 تبسم تو نازنین
با تموم دلخوشیها
داری میری خوب میدونم
باشه برو ولی بگو
چه جوری زنده بمونم؟


تو شهره ی شهر دلم
تو شمع ناز محفلم
توروی قله وايسادی
من رو زمین پا به گلم
تو روح پاک پیکرم
کم نشه سایه ات از سرم
بی تو نمی خوام بمونم
اینه کلام آخرم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/10ساعت   توسط بابك   | 

هر که رفت
پاره اي از دل ما را با خود برد
اما او که با ماست
او که نرفته است
ار او بپرسيد
که چه مي کند با دل ما

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/10ساعت   توسط بابك   |