|
|
|
|
|
حاجيان رخت چو ازمكه برند مدتي درعقب سر نگرند تابه جايي كه حرم درنظراست چشم حجاج به دنبال سراست من هم ازكوي تو گر بستم بار بازبا كوي تو دارم سر و كار چشم دل سوي تو دارم شب و روز چشم بركوي تو دارم شب و روز توصنم قبله آمال مني چون كنم صرف نظر؟ مال مني روي رخشنده تو قبله ماست مردم ديده ي ما قبله نماست. |
||
|
|
|
|
|
خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام |
||
|
|
|
|
|
خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار خوی من کی خوش شود بیروی خوبت ای نگار بیتو هستم چون زمستان خلق از من در عذاب با تو هستم چون گلستان خوی من خوی بهار بیتو بیعقلم ملولم هر چه گویم کژ بود من خجل از عقل و عقل از نور رویت شرمسار آب بد را چیست درمان؟ باز در جیحون شدن خوی بد را چیست درمان؟ بازدیدن روی یار آب جان محبوس میبینم در این گرداب تن خاک را بر میکنم تا ره کنم سوی بحار
شربتی داری که پنهانی به نومیدان دهی تا فغان در ناورد از حسرتش امیدوار چشم خود ای دل ز دلبر تا توانی برمگیر گر ز تو گیرد کناره ور تو را گیرد کنار |
||
|
|
|
|
|
احمد الله علي معدلة السلطاني احمد شيخ اويس حسن ايلخاني خان بن خان و شهنشاه شهنشاه نژاد آن كه ميزيبد اگر جان جهانش خواني ديده ناديده به اقبال تو ايمان آورد مرحبا اي به چنين لطف خدا ارزاني ماه اگر بيتو بر آيد به دو نيمش بزنند دولت احمدي و معجزهء سبحاني جلوهء بخت تو دل ميبرد از شاه و گدا چشم بد دور كه هم جاني و هم جاناني بر شكن كاكل تركانه كه در طالع توست بخشش و كوشش خاقاني و چنگز خاني گر چه دوريم به ياد تو قدح ميگيريم بعد منزل نبود در سفر روحاني از گل پارسيم غنچهء عيشي نشكفت حبذا دجلهء بغداد و مي ريحاني سر عاشق كه نه خاك در معشوق بود كي خلاصش بود از محنت سر گرداني اي نسيم سحري خاك در يار بيار كه كند حافظ از و ديدهء دل نوراني |
||
|
|
|
|
|
لب باز مـــگير يک زمـــان از لـب جـــــام تا بــــستانی کام جــــهان از لب جــــام در جام جهان چو تلخوشيرين بهم است اين از لــب يار خــــواه و آن از لب جـــام |
||
|
|
|
|
|
دوش بی روی تو آتش به سرم بر میشد و آبی از دیده میآمد که زمین تر میشد تا به افسوس به پایان نرود عمر عزیز همه شب ذکر تو میرفت و مکرر میشد چون شب آمد همه را دیده بیارامد و من گويی اندر بن مویم سر نشتر میشد آن نه می بود که دور از نظرت میخوردم خون دل بود که از دیده به ساغر میشد از خیال تو به هر سو که نظر میکردم پیش چشمم در و دیوار مصور میشد چشم مجنون چو بخفتی همه لیلی دیدی مدعی بود اگرش خواب میسر میشد هوش میآمد و میرفت و نه دیدار تو را می بدیدم نه خیالم ز برابر میشد گاه چون عود بر آتش دل تنگم میسوخت گاه چون مجمره ام دود به سر بر میشد گویی آن صبح کجا رفت که شبهای دگر نفسی میزد و آفاق منور میشد... |
||
|
|
|
|
|
به دنبال كدامين قصه و افسانه ميگردي؟
|
||
|
|
|
|
|
به همین سادگی رفتی
|
||
|
|
|
|
|
نه خنده کرد و نه گرييد بل به خنده گريست
|
||
|
|
|
|
|
ديدمش آخر به كوري چشم من آبستن من كوري چشم مرا آبستن از اهريمن من بچه ديوي خود همين فردا برآرد شيون من سرگذارد خواب را بر دامن سيمين تن من هر دم از ديدار او تابنده گردد آذر من واي بر من واي بر من راستي را واي برمن اين همان سيمينبراستم؟ اين همان زيبنده ماهست؟ اين همان افسونگراستم؟ اين همان گل اين همان مي اين همان سيمينبراستم؟ اين همان برگ گل استم اين همان مشك تراستم؟ اين همان شوخ است كآتش ريخت بر بام و در من؟ واي برمن واي برمن آتشم بر جان زدي بر جان زدي جانت نبخشم پيش يزدان گريم و در پيش يزدانت نبخشم سوختي جان و تنم زينگونه آسانت نبخشم گر ببخشم هر گناهي را گناهانت نبخشم داوريها را چه خواهي گفت پيش داور من؟ واي بر من واي بر من گفتمت ديگر نبينم باز ديدم باز ديدم در دو چشم دلفريبت عشق ديدم ناز ديدم قامت طناز ديدم گونه غماز ديدم برگ گل ديدم ميان برگ گل شيراز ديدم ديدم آن بيدي كه هر روز آمدي آنجا بر من واي بر من واي بر من ديدم آن دشت سيه! شام سيه! شاخ كهن را جاده را گله را چوپان مست نايزن را سروها را بيدها را مرغكان خوش سخن را آن پرستوهاي شورانگيز را آن نارون را وآنهمه پيمان كه روزي سخت آمد باور من واي بر من واي بر من خواستم پيش آيم و لعل گهربارت ببوسم نرگس مستت ببوسم چشم بيمارت ببوسم طره پيچنده و جعد فسونكارت ببوسم چون دگر باران كه بوسيدم دگر بارت ببوسم عشق من ميخواند نوزت يار خويش و ياور من واي بر من واي بر من دل طپيدن كرد و جان پر زد كه در پايت در افتد بال بگشايد ز تير چشم شهلايت در افتد دام را در طره زلف سمن سايت در افتد در ميان آتش از رخسار زيبايت در افتد عقل آوا زد كه اي نادان چه ميسوزي بر من واي بر من واي بر من او دگر يا رتو ني يار تو ني با ديگران شد شمع بزم ناكسان!خصم تن دانشوران شد مست شد ديوانه شد همخوابه افسونگران شد گوهرش والا نبود از گوهريها دلگران شد در كف ديوان مست افتاد آخر گوهر من واي بر من واي بر من خسته من رنجور من بيمار من بي بال و پر من تا سحر بيدار من همدرد مرغان سحر من پرشكسته من بلا كش من به شيدايي سمر من سوخته من كوفته من كشته من اختر شمر من دشمنيها كرد با من طالع من اختر من واي بر من واي برمن شكرلله چشم من روشن زديوان بار داري بار داري گوهرو گل داري و گلزار داري باده داري عشق داري دلبر عيار داري ماه داري سرو داري سروخوشرفتار داري پيش من زينسان ميا زيرا كه سوزي زاخگر من واي بر من واي بر من اي درخت بارور بار آوري بار تو نازم قامت سرو تو و رخسار خونبار تو نازم چشم عيار تو و عهد تو و كار تو نازم وينهمه بيشرمي رخسار و ديدار تو نازم اينچنين گردن مكش شرمنده بگذر از بر من واي بر من واي بر من ياد باد آنشب كه نام از دختر آينده گفتي سر بسوي آسمانها كردي و با خنده گفتي گر بيادت هست نام كوكبي تابنده گفتي خود ثريا گفتي و خوش گفتي و زيبنده گفتي نام اين دختر ثريا كن به ياد دختر من واي بر من واي بر من بوسه زن بر چهر او سنگ جفا بر لانه دل شانه كن برزلف او آتش فشان كاشانه دل ناز او كش تا كشد آتش سر از ويرانه دل مهد او جنبان كه جنباني بناي خانه دل گاهش از شادي بلرزان تا بلرزد پيكر من اي بد آيين خانه عشق تو ويران تو گردد كودك آينده تو دشمن جان تو گردد كشت پيمان تو ام خصم تو پيمان تو گردد هر شب از اشك تو گوهر ريز دامان تو گردد تا گهر ريزد به رنج و درد تو چشم تر من واي بر من واي بر من زين سفر گر باز گردم دست دلداري بگيرم كوري چشم تورا شادي كنان ياري بگيرم دختر شیرین لب و زیبنده رخساری بگیرم ماهرويي گيرم و شوخ فسونكاري بگيرم تا بگويي بار ديگر خاك عالم بر سر من واي برمن واي برمن |
||
|
|
|
|
|
آدم از بي بصري بندگي آدم كرد گوهري داشت ولي خرج قباد و جم كرد يعني از خوي غلامي زسگان پست تراست من نديدم كه سگي پيش سگي سر خم كرد! |
||