تبليغاتX
قصه ی مرغ مهاجر
زندگی دين بزرگي ست كه بر گردن ماست

حاجيان رخت چو ازمكه برند

مدتي درعقب سر نگرند

تابه جايي كه حرم درنظراست

چشم حجاج به دنبال سراست

من هم ازكوي  تو گر بستم بار

بازبا كوي تو دارم سر و كار

چشم دل سوي تو دارم شب و روز

چشم بركوي تو دارم شب و روز

توصنم قبله آمال مني

چون كنم صرف نظر؟ مال مني

روي رخشنده تو قبله ماست

مردم ديده ي ما قبله نماست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/30ساعت   توسط بابك   | 

خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام

خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام

خدا رو دوست دارم نه واسه ی جهنم و بهشت

خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت

خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم

خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم

خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکو و مقام

خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودنو یادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشقو تنها نمی ذاره


خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه

خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه

خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با همیم
...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/10ساعت   توسط بابك   | 

خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار

 

  خوی من کی خوش شود بی‌روی خوبت ای نگار 

 

بی‌تو هستم چون زمستان خلق از من در عذاب

 

  با تو هستم چون گلستان خوی من خوی بهار 

 

بی‌تو بی‌عقلم ملولم هر چه گویم کژ بود  

 

من خجل از عقل و عقل از نور رویت شرمسار 

 

آب بد را چیست درمان؟ باز در جیحون شدن

 

  خوی بد را چیست درمان؟ بازدیدن روی یار 

 

آب جان محبوس می‌بینم در این گرداب تن

 

  خاک را بر می‌کنم تا ره کنم سوی بحار

 

شربتی داری که پنهانی به نومیدان دهی

 

  تا فغان در ناورد از حسرتش امیدوار

 

چشم خود ای دل ز دلبر تا توانی برمگیر

 

  گر ز تو گیرد کناره ور تو را گیرد کنار 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/09ساعت   توسط بابك   | 

احمد الله علي معدلة السلطاني

 

 احمد شيخ اويس حسن ايلخاني‏

 

خان بن خان و شهنشاه شهنشاه نژاد

 

آن كه مي‏زيبد اگر جان جهانش خواني‏

 

ديده ناديده به اقبال تو ايمان آورد

 

مرحبا اي به چنين لطف خدا ارزاني

 

ماه اگر بي‏تو بر آيد به دو نيمش بزنند

 

دولت احمدي و معجزه‏ء سبحاني‏

 

جلوه‏ء بخت تو دل مي‏برد از شاه و گدا

 

چشم بد دور كه هم جاني و هم جاناني‏

 

بر شكن كاكل تركانه كه در طالع توست

 

بخشش و كوشش خاقاني و چنگز خاني‏

 

گر چه دوريم به ياد تو قدح مي‏گيريم

 

بعد منزل نبود در سفر روحاني‏

 

از گل پارسيم غنچه‏ء عيشي نشكفت

 

حبذا دجله‏ء بغداد و مي ريحاني‏

 

سر عاشق كه نه خاك در معشوق بود

 

كي خلاصش بود از محنت سر گرداني‏

 

اي نسيم سحري خاك در يار بيار

 

كه كند حافظ از و ديده‏ء دل نوراني‏

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/08ساعت   توسط بابك   | 

لب باز مـــگير يک زمـــان از لـب جـــــام

تا بــــستانی کام جــــهان از لب جــــام

در جام جهان چو تلخ‌و‌شيرين بهم است

اين از لــب يار خــــواه و آن از لب جـــام

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/07ساعت   توسط بابك   | 

دوش بی روی تو آتش به سرم بر میشد

و آبی از دیده میآمد که زمین تر میشد

تا به افسوس به پایان نرود عمر عزیز

همه شب ذکر تو میرفت و مکرر میشد

چون شب آمد همه را دیده بیارامد و من

گويی اندر بن مویم سر نشتر میشد

آن نه می بود که دور از نظرت میخوردم

خون دل بود که از دیده به ساغر میشد

از خیال تو به هر سو که نظر میکردم

پیش چشمم در و دیوار مصور میشد

چشم مجنون چو بخفتی همه لیلی دیدی

مدعی بود اگرش خواب میسر میشد

هوش میآمد و میرفت و نه دیدار تو را

می بدیدم نه خیالم ز برابر میشد

گاه چون عود بر آتش دل تنگم میسوخت

گاه چون مجمره ام دود به سر بر میشد

گویی آن صبح کجا رفت که شبهای دگر

نفسی میزد و آفاق منور میشد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/04ساعت   توسط بابك   | 

به دنبال كدامين قصه و افسانه مي‌گردي؟
در اين بيغوله رد پايي از ياران نمي‌يابي
چراغ شيخ شد خاموش و اين افسانه روشن شد
كه در شهر ددان ميراثي از انسان نمي‌يابي


در دو روز عمر كوته سخت جاني كردم
با همه نامهربانان مهرباني كردم
همدلي هم آشياني هم زباني كردم
بعد از اين بر چرخ بازيگر اميدم نيست نيست
آن سرانجامي كه بخشايد نويدم نيست نيست
هديه از ايام جز موي سپيدم نيست نيست


من نه هرگز شكوه‌اي از روزگاران كرده‌ام
نه شكايت از دورنگي‌هاي ياران كرده‌ام
گرچه شكوه بر زبانم ،مي‌فشارد استخوانم


من كه با اين برگريزان روز و شب سركرده‌ام
صد گل اميــــد را در سينه پرپر كرده‌ام
دست تقدير اين زمانم كرده همرنگ خزانم


پشت سر پلها شكسته ،پيش رو نقش سرابي
هوشيار افتاده مستي در خرابات خــــرابي
مهرباني كيميا شد مردمي ديريـست مرده
سرفرازي را چه داند سر به زيري سرسپرده


مي‌روم دل‌مردگي‌ها را ز سر بيــــرون كنم
گر فلك با مــــن نسازد چرخ را وارون كنم
بر كلام ناهمــاهنگ جدايـــــي خط كشم
در سرود آفرينش نغمــــه‌اي موزون كنم


در دو روز عمر خود بسيار حرمان ديده‌ام
بس ملامتها كز اين نامردمان بشنيده‌ام
سر دهد در گوش جانم موي همرنگ شبانم


من كه عمر رفته بر خاكستر غم چيده‌ام
زين سبب گردي ز خاكستر به خود پاشيده‌ام
گــــر بمانم يا نمانم بند‌ه پيـــــر زمانم
گــــر بمانم يا نمانم بند‌ه پيـــــر زمانم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/02ساعت   توسط بابك   | 

به همین سادگی رفتی
بی خداحافظ عزیزم
سهم تو شد روز تازه
سهم من اشک که بریزم
به همین سادگی کم شد
عمر گلبوته تو دستم
گله از تو نیست میدونم
خودم اینو از تو خواستم
به جون ستاره هامون
تو عزیزتر از چشامی
هر جا هستی خوب و خوش باش
تا ابد بغض صدامی
تو رو محض لحظه هامون
نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم اینو
به خدا گفتم به سختی


من اگه دوست نداشتم
پای غم هات نمی موندم
واست این همه ترانه
از ته دل نمی خوندم
اگه گفتم برو خوبم
واسه این بود که می دیدم
داری آب می شی ، می میری
اینو از همه شنیدم
دارم از دوریت می میرم ؛
تا کنار من نسوزی
از دلم نمی ری عمرم
نفسامی که هنوزی
تو رو محض خیره هامون
که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتی
روحم از تنم جدا شد
تو كه تنها نمي موني
من تنها رو دعا كن
خاطراتمو نگه دار
اما دستامو رها كن
دست تو اول عشقه
بسپرش به آخرين مرد
مردي كه پشت يك ديوار
واسه چشمات گريه مي كرد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/02ساعت   توسط بابك   | 

نه خنده کرد و نه گرييد بل به خنده گريست


به روز آخر هر سال چون دلم نگريست


کسي شناسد حال مرا به آخر سال


که يار او ز سفر آمدست و او سفري است

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/02ساعت   توسط بابك   | 

ديدمش آخر به كوري چشم من آبستن من

كوري چشم مرا آبستن از اهريمن من

بچه ديوي خود همين فردا برآرد شيون من

سرگذارد خواب را بر دامن سيمين تن من

 

هر دم از ديدار او تابنده گردد آذر من 

واي بر من واي بر من

 

راستي را واي برمن اين همان سيمينبراستم؟

اين همان زيبنده ماهست؟ اين همان افسونگراستم؟

اين همان گل اين همان مي اين همان سيمينبراستم؟

اين همان برگ گل استم اين همان مشك تراستم؟

 

اين همان شوخ است كآتش ريخت بر بام و در من؟

واي برمن واي برمن

 

آتشم بر جان زدي بر جان زدي جانت نبخشم

پيش يزدان گريم و در پيش يزدانت نبخشم

سوختي جان و تنم زينگونه آسانت نبخشم

گر ببخشم هر گناهي را گناهانت نبخشم

 

داوريها را چه خواهي گفت پيش داور من؟

واي بر من واي بر من

 

گفتمت ديگر نبينم باز ديدم باز ديدم

در دو چشم دلفريبت عشق ديدم ناز ديدم

قامت طناز ديدم گونه غماز ديدم

برگ گل ديدم ميان برگ گل شيراز ديدم

 

ديدم آن بيدي كه هر روز آمدي آنجا بر من

واي بر من واي بر من

 

ديدم آن دشت سيه! شام سيه! شاخ كهن را

جاده را گله را چوپان مست نايزن را

سروها را بيدها را مرغكان خوش سخن را

آن پرستوهاي شورانگيز را آن نارون را

 

وآنهمه پيمان كه روزي سخت آمد باور من

واي بر من واي بر من

 

خواستم پيش آيم و لعل گهربارت ببوسم

نرگس مستت ببوسم چشم بيمارت ببوسم

طره پيچنده و جعد فسونكارت ببوسم

چون دگر باران كه بوسيدم دگر بارت ببوسم

 

عشق من ميخواند نوزت يار خويش و ياور من

واي بر من واي بر من

 

دل طپيدن كرد و جان پر زد كه در پايت در افتد

بال بگشايد ز تير چشم شهلايت در افتد

دام را در طره زلف سمن سايت در افتد

در ميان آتش از رخسار زيبايت در افتد

 

عقل آوا زد كه اي نادان چه ميسوزي بر من

واي بر من واي بر من

 

او دگر يا رتو ني يار تو ني با ديگران شد

شمع بزم ناكسان!خصم تن دانشوران شد

مست شد ديوانه شد همخوابه افسونگران شد

گوهرش والا نبود از گوهريها دلگران شد

 

در كف ديوان مست افتاد آخر گوهر من

واي بر من واي بر من

 

خسته من رنجور من بيمار من بي بال و پر من

تا سحر بيدار من همدرد مرغان سحر من

پرشكسته من بلا كش من به شيدايي سمر من

سوخته من كوفته من كشته من اختر شمر من

 

دشمنيها كرد با من طالع من اختر من

واي بر من واي برمن

 

شكرلله چشم من روشن زديوان بار داري

بار داري گوهرو گل داري و گلزار داري

باده داري عشق داري دلبر عيار داري

ماه داري سرو داري سروخوشرفتار داري

 

پيش من زينسان ميا زيرا كه سوزي زاخگر من

واي بر من واي بر من

 

اي درخت بارور بار آوري بار تو نازم

قامت سرو تو و رخسار خونبار تو نازم

چشم عيار تو و عهد تو و كار تو نازم

وينهمه بيشرمي رخسار و ديدار تو نازم

 

اينچنين گردن مكش شرمنده بگذر از بر من

واي بر من واي بر من

 

ياد باد آنشب كه نام از دختر آينده گفتي

سر بسوي آسمانها كردي و با خنده گفتي

گر بيادت هست نام كوكبي تابنده گفتي

خود ثريا گفتي و خوش گفتي و زيبنده گفتي

 

نام اين دختر ثريا كن به ياد دختر من

واي بر من واي بر من

 

بوسه زن بر چهر او سنگ جفا بر لانه دل

شانه كن برزلف او آتش فشان كاشانه دل

ناز او كش تا كشد آتش سر از ويرانه دل

مهد او جنبان كه جنباني بناي خانه دل

 

گاهش از شادي بلرزان تا بلرزد پيكر من

 واي بر من واي بر من

 

اي بد آيين خانه عشق تو ويران تو گردد

كودك آينده تو دشمن جان تو گردد

كشت پيمان تو ام خصم تو پيمان تو گردد

هر شب از اشك تو گوهر ريز دامان تو گردد

 

تا گهر ريزد به رنج و درد تو چشم تر من

واي بر من واي بر من

 

زين سفر گر باز گردم دست دلداري بگيرم

كوري چشم تورا شادي كنان ياري بگيرم

دختر شیرین لب و زیبنده رخساری بگیرم

ماهرويي گيرم و شوخ فسونكاري بگيرم

 

تا بگويي بار ديگر خاك عالم بر سر من

واي برمن واي برمن

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/01ساعت   توسط بابك   | 

 

آدم از بي بصري بندگي آدم كرد

 

گوهري داشت ولي خرج قباد و جم كرد

 

يعني از خوي غلامي زسگان پست تراست

 

من نديدم كه سگي پيش سگي سر خم كرد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/01ساعت   توسط بابك   |