تبليغاتX
قصه ی مرغ مهاجر
زندگی دين بزرگي ست كه بر گردن ماست

گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو

شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو

مهر تو را دل حزین بافته بر قماش جان

پرده به پرده نخ به نخ تار به تار پو به پو

ساقی باقی از صفا، باده بده سبو سبو

مطرب خوش نوای را تازه به تازه گو بگو

در پی دیدن رخت همچون صبا فتاده ام

خانه به خانه در به در کوچه به کوچه کو به کو

میرود از فراق تو خون دل از دو دیده ام

دجله به دجله  یم به یم  چشمه به چشمه  جو به جو

دور دهان تنگ تو عارض عنبرین خطت

غنچه به غنچه  گل به گل  لاله به لاله  بو به بو

در دل خویش طاهره گشت و نیافت جز تو را

صفحه به صفحه لا به لا پرده به پرده تو به تو

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/30ساعت   توسط بابك   | 

 

بهار آمد گل و نسرين نياورد

 

نسيمی بوی فروردين نياورد


پرستو آمد و از گل خبر نيست

 

 چرا گل با پرستو همسفر نيست


چه افتاد اين گلستان را چه افتاد

 

که آيين بهاران رفتش ازياد


چرا می نالد ابر برق در چشم

 

چه می گويد چنين زار از سر خشم


چرا خون می چکد از شاخه ي گل

 

چه پيش آمد کجا شد بانگ بلبل؟


چه درد است اين، چه درد است اين، چه درداست؟

 

که در گلزار ما اين فتنه کرده است


چرا در هر نسيمی بوی خون است؟

 

 چرا زلف بنفشه سرنگون است؟


چرا سربرده نرگس در گريبان؟

 

چرا بنشسته قمری چون غريبان؟


چرا پروانگان را پر شکسته است؟

 

چرا هر گوشه گرد غم نشسته است؟


چرا مطرب نمی خواند سرودی؟

 

 چرا ساقی نمی گويد درودی؟


چرا خورشيد فروردين فرو خفت؟

 

بهار آمد گل نوروز نشکفت!


مگر خورشيد و گل را کس چه گفت است ؟

 

 که اين لب بسته و آن رخ نهفته است


مگر دارد بهار نورسيده

 

 دل و جانی چو ما در خون کشيده


مگر گل نوعروس شوی مرده است

 

 که روی از سوگ و غم در پرده برده است؟


مگر خورشيد را پاس زمين نيست

 

که از خون شهيدان شرمگين نيست؟

بهارا تلخ منشين خيز و پيش آی

 

 گره واکن ز ابر و چهره بگشای


بهارا خيز و زان ابر سبک رو

 

 بزن آبی به روی سبزه ي نو


برو رويی به سرو و ياسمن بخش

 

 نوايی نو به مرغان چمن بخش



برآر از آستين دست گل افشان

 

گلی بر دامن اين سبزه بنشان


بهارا بنگر اين دشت مشوش

 

که می بارد بر آن باران آتش


بهارا بنگر اين خاک بلاخيز

 

 که شد هر خاربن چون دشنه خونريز


بهارا بنگر اين صحرای غمناک

 

 که هر سو کشته ای افتاده بر خاک


بهارا بنگر اين کوه و در و دشت

 

که از خون جوانان لاله گون گشت


بهارا دامنی افشان ز گلبن

 

مزار کشتگان را غرق گل کن


بهارا شور شيرينم برانگيز

 

 شرار عشق ديرينم برانگيز


بهارا زنده مانی، زندگی بخش

 

 به فروردين ما فرخندگی بخش


هنوز اينجا جوانی دلنشين است

 

هنوز اينجا نفس ها آتشين است


مبين کاين شاخه ي بشکسته خشک است

 

چو فردا بنگری پر بيدمشک است


مگو کاين سرزمينی شوره زار است

 

 چو فردا در رسد رشک بهار است


بهارا باش کاين خون گل آلود

 

برآرد سرخ گل چون آتش از دود


اگر خود عمر باشد سر برآريم

 

دل و جان در هوای هم گماريم


دگر بارت چو بينم شاد بينم

                     

سرت سبز و دلت آباد بينم


به نوروز دگر هنگام ديدار

 

به آيين دگر آيی پديدار

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/29ساعت   توسط بابك   | 

اي مهربانتر از برگ در بوسه ‌هاي باران


بيداري ستاره، در چشم جويباران

آئينه ي نگاهت؛ پيوند صبح و ساحل

لبخندِ گاه گاهت؛ صبح ِ ستاره باران

بازآ که در هوايت، خاموشيِ جنونم

فريادها بر انگيخت از سنگ ِ کوهساران

اي جويبار ِ جاري ! زين سايه برگ مگريز

کاين گونه فرصت از کف دادند بي شماران

گفتي : "به روزگاري مهري نشسته!" گفتم :

"بيرون نمی‌توان کرد، حتي به روزگاران"

بيگانگي ز حد رفت، اي آشنا مپرهيز

زين عاشق ِ پشيمان، سرخيل شرمساران

پيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند

ديوار ِ زندگي را زين گونه يادگاران

وين نغمه ي محبت، بعد از من و تو مانَد

تا در زمانه باقيست آواز ِ باد و باران

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/27ساعت   توسط بابك   |