تبليغاتX
قصه ی مرغ مهاجر
زندگی دين بزرگي ست كه بر گردن ماست


دنيا رو من مي بـينم


توي چشاي خسته ات


سايه‌ي غم نشسته


روي لباي بسته ات

 


قفل سـکوتو بشکن


دنياي ما قشنگه


دنياي پاک عاشق


آسمونش يه رنگه



قلب من از تو روشنه


برکـت صبح روشني


بي تو نميتونم باشم


هر جا برم تو با مني

 


بخون تو خونه چشام ببين فقط تورو ميخوام


دوسِت دارم دوسِت دارم ،تو زندگي تورو دارم


دوسِت دارم دوسِت دارم ،توزندگي تورو دارم



تو خلوت يه کوهي

 
غروب چشمه ساري


يه آهوي نجيبي ،پرنده‌ي بهاري پرنده‌ي بهاري

 


تـنت مثه کويره، کوير گرم و خاکي


تو تشنه اي وليکن، هميشه خوب و پاکي

 


قلب من از تو روشنه


برکـت صبح روشني


بي تو نميتونم باشم


هر جا برم تو با مني

 


بخون تو خونه چشام ببين فقط تورو ميخوام


دوسِت دارم دوسِت دارم ،توزندگي تورو دارم

 

دوسِت دارم دوسِت دارم ،تو زندگي تورو دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/30ساعت   توسط بابك   | 

یه درخت خشک وبی برگ میون کویر داغ


توی ته مونده ي ذهنش نقش پررنگ یه باغ


شاخه سبز خیالش سربه آسمون کشید


برو دوشش همه پرشد زاقاقی سفید


زیر سایه خیالی کم کمک چشماشو بست

دید دوتا کفتر چاهی روی شاخه هاش نشست

اولی گفت اگه بارون بازبباره توکویر،دیگه اما سررسیده عمراین درخت پیر

دومی گفت که قدیما یادمه کویرنبود، جنگل وپرنده بود و گذر زلال رود

گفتن و ازجا پریدن با یه دنیا خاطره

اون درخت اما هنوزم تو کویر باوره ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/30ساعت   توسط بابك   | 

میشه خدا رو حس کرد تو لحظه های ساده

تو اضطراب عشق و گناه بی اراده

بی عشق عمر آدم بی اعتقاد می ره

هفتاد سال عبادت یک شب به باد می ره

وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگیره

کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره

ترسیده بودم از عشق عاشق تر از همیشه

هر چی محال می شد با عشق داره می شه

انگار داره می شه

عاشق نباشه آدم حتی خدا غریبه س

از لحظه های حوا، هوا می مونه و بس

نترس اگر دل تو از خواب کهنه پاشه

شاید خدا قصه اتو از نو نوشته باشه

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/28ساعت   توسط بابك   | 

وقتی ميای صدای پات از همه جاده ها مياد

انگار نه از يه شهر دور که از همه دنيا مياد

تا وقتی که در وا ميشه لحظه ديدن ميرسه

هر چی که جاده اس رو زمين به سينه من ميرسه



ای که تويی همه کسم بی تو ميگيره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام ميرسم



وقتی تو نيستی قلبم رو واسه کی تکرار بکنم ؟

گلهای خواب آلوده رو واسه کی بيدار بکنم ؟

دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه ؟

مگه تن من می تونه بدون تو زنده باشه ؟



ای که تويی همه کسم بی تو ميگيره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام ميرسم



عزيزترين سوغاتيه غبار پيراهن تو

عمر دوباره ي منه ديدن و بوييدن تو

نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس می خوام

عمر دوباره منی، تو رو واسه نفس می خوام



ای که تويی همه کسم بی تو ميگيره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام ميرسم


+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/23ساعت   توسط بابك   | 

وقتی گریبان عدم

با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را

پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را

در آسمانها می کشید

وقتی عطش طعم تو را

با اشکهایم می چشید

من عاشق چشمت شدم

نه عقل بود ونه دلی

چیزی نمی دانم از این

دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن

دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا

از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم

شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و

عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو

نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این

دیوانگی و عاقلی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/10ساعت   توسط بابك   |