تبليغاتX
قصه ی مرغ مهاجر
زندگی دين بزرگي ست كه بر گردن ماست

گفت : روزی به من خدای بزرگ

نشدی از جهان من خشنود !

این همه لطف و نعمتی که مراست

چهره ات را به خنده ای نگشود !

این هوا ، این شکوفه، این خورشید

عشق ، این گوهر جهان وجود

این بشر ، این ستاره ، این آهو

این شب و ماه و آسمان کبود !

این همه دیدی و نیاوردی

همچو شیطان ، سری به سجده فرود !

در همه عمر جز ملامت من

گوش من از تو صحبتی نشنود !

وین زمان هم در آستانه مرگ

بی شکایت نمی کنی بدرود !

گفتم:آری درست فرمودی

که درست است هر چه حق فرمود

خوش سرایی ست این جهان ، لیکن

جان آزادگان در آن فرسود

جای اینها که بر شمردی ، کاش

در جهان ذره ای عدالت بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت   توسط بابك   | 

دیدگان تو در قاب اندوه

سرد و خاموش خفته بودند

زودتر از تو نا گفته ها را

با زبان نگه گفته بودند

از من و هر چه در من نهان بود

می رمیدی

می رهیدی

یادم آید که روزی در این راه

ناشکیبا مرا در پی خویش

می کشیدی

می کشیدی

آخرین بار

آخرین لحظه ی تلخ دیدار

سر به سر پوچ دیدم جهان را

باز نالید و من گوش کردم

خش خش برگ های خزان را

باز خواندی

باز راندی

باز بر تخت عاجم نشاندی

باز در کام موجم کشاندی

گرچه در پرنیان غمی شوم

سالها در دلم زیستی تو

آه، هرگز ندانستم از عشق

چیستی تو ؟

کیستی تو ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت   توسط بابك   | 

عشق یعنی گم شدن در کوی دوست

 

عشق یعنی هر چه در دل آرزوست


عشق یعنی یک تیمم یک نماز

 

عشق یعنی عالمی راز و نیاز

عشق یعنی یک تبسم یک نگاه

 

عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه

عشق یعنی سوختن یا ساختن

 

عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی همچو من شیدا شدن

 

عشق یعنی قطره و در یا شدن

عشق یعنی پیش محبوبت بمیر

 

عشق یعنی از رضایش عمر گیر

عشق یعنی زندگی را بندگی

 

 عشق یعنی بندگی ، آزادگی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت   توسط بابك   | 

سایه ام محو می شود در چشمانت

و اندامم در دستانت

می گویی دوستم داری

لبخند می زنم

و می دانم که عشق لطیف ترین دشنام هاست

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/25ساعت   توسط بابك   | 

ای نکویان که در این دنیایید
یا از این بعد به دنیا آیید


اینکه خفته است در این خاک منم
ایرجم ، ایرج شیرین سخنم


مدفن عشق جهاني اینجاست
یک جهان عشق نهاني اینجاست


من همانم که در ایام حیات
بی شما صرف نکردم اوقات

 
گرچه امروز به خاکم ماواست
چشم من باز به دنبال شماست


هرکه را بوی خوش و روی نکوست
مرده و زنده من عاشق اوست


تا مرا روح و روان در تن بود
شوق دیدار شما در من بود

 
بعد چون رخت ز دنیا بستم
باز در راه شما بنشستم


بگذارید به خاکم قدمی
بنشینید بر این خاک دمی


گاهی از من به سخن یاد کنید
در دل خاک دلم شادکنید .

 

 

                                      مرحوم ايرج ميرزا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/15ساعت   توسط بابك   |