تبليغاتX
قصه ی مرغ مهاجر
زندگی دين بزرگي ست كه بر گردن ماست

دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بی گنه روی بر آسمان مکن

باده خاص خورده ای نقل خلاص خورده ای
بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن

روز الست جان تو خورد میی ز خوان تو
خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن

دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی
بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن

من همگی توراستم مست می وفاستم
با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن

ای دل پاره پاره ام دیدن او است چاره ام
اوست پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن

ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو
گر نه سماع باره ای دست به نای جان مکن

نفخ نفخت کرده ای در همه دردمیده ای
چون دم توست جان نی بی نی ما فغان مکن

کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن

ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو
گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن

هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو
کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن

شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا
گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن

باده بنوش مات شو جمله تن حیات شو
باده چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن

باده عام از برون باده عارف از درون
بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن

از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو
چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت   توسط بابك   | 

مي روم ، دور از تو با دنياي خود خلوت كنم

 

بايد آخر من به اين بيگانگي عادت كنم ,عادت كنم ،عادت كنم

 

آشنائي كو كه جان درپاي مهرش افكنم؟

 

آتش عشقي چه شد تا من برآن دامن زنم ،دامن زنم ، دامن زنم؟

 

شوروحالي دارم امشب

 

وه چه حالي دارم امشب

 

شوروحالي دارم امشب

 

وه چه حالي دارم امشب

 

لحظه ها رامي كشم باروزوشب كاري ندارم

 

باهمه بيگانه ام جز غصه غمخواري ندارم

 

مي روم

 

تاعاقبت ديوانه اي پيداشود همزبون اين دل ديوانه رسواشود

 

 

شوروحالي دارم امشب

 

وه چه حالي دارم امشب

 

شوروحالي دارم امشب

 

وه چه حالي دارم امشب

 

تا توبودي زندگيم سرشار ازلطف وصفا بود

 

اين دل ديوونه بامهر ووفايت آشنا بود

 

گرچه  بي تو زندگي آهنگ زيبايي ندارد

 

مي روم

 

چون عشق من در قلب تو جايي ندارد

 

شوروحالي دارم امشب

 

وه چه حالي دارم امشب

 ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/25ساعت   توسط بابك   | 

همه روزه روزه بودن

همه شب نماز خواندن

همه ساله حج نمودن

سفر حجاز رفتن

ز مدينه تا به کعبه

سر و پا برهنه رفتن

دولب از برای لبيک

به وظيفه باز کردن

به مساجد و معابد

همه اعتکاف جستن

شب جمعه ها نخفتن

به خدا ذکر گفتن

به خدا که هيچ يک را

ثمر آنقدر نباشد

که به روی نا اميدی

در بسته باز کردن

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/24ساعت   توسط بابك   | 

در شبى تاريك

كه صدايى با صدايى در نمى آويخت

و كسى كس را نمى ديد از ره نزديك،

يك نفر از صخره هاى كوه بالا رقت 

 

    و به ناخن هاي خون آلود

روي سنگى كند نقشى را و پي از آن نديدش هيچ كس ديگر.

شسته باران رنگ خوني راكه از زخم تنش جوشيد و

                                    روى صخره ها خشكيد .

 

از ميان برده است طوفان نقش هايى را

كه بجا مانده از كف پايش.

گر نشان از هر كه پرسى باز

بر نخواهد آمد آوايش .

 

 

آن شب

هيچ كس از ره نمي آمد

تا خبر آرد از آن رنگى را كه در آن شكفتن بود .

كوه: سنگين، سرگران، خونسرد .

باد مى آمد، ولى خاموش.

ابر پر مى زد، ولى آرام.

ليك آن لحظه كه ناخن هاى دست آشناى راز

رفت تا بر تخته سنگى كار كندن را كند آغاز،

 

رعد خريد،

كوه را لرزاند.

برق روشن كرد سنگى را كه حك شد روى آن در لحظه اى كوتاه

پيكر نقشى كه كه بايد جاودان مى ماند.

 

امشب

باد و باران هر دو مي كوبند:

باد خواهد بر كند از جاى سنگي را

و باران هم

خواهد از آن سنگ نقشى را فرو شويد.

هر دو مى كوشند.

مي خروشند.

ليك سنگ بي محابا در ستيغ كوه

مانده بر جا استوار، انگار با زنجير پولادين.

سال ها آن را نفرسوده است .

كوه اگر بر خويشتن پيچد،

 

سنگ بر جا همچنان خونسرد مي ماند

و نمى فرسايد آن نقشى كه رويش كند در يك فرصت باريك

يك نفر كز صخره هاى كوه بالا مي رفت

در شبى تاريك

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/24ساعت   توسط بابك   | 

پرسیدم از گل سرخ در سینه ات چه داری؟

 

بر گونه های سرخ ات داغ غم که داری؟

 

خوش می تراود از تو عطر هوای مستی

 

من عاشق تو هستم تو عاشق که هستی؟

 

او با تبسمی گفت: ای یار دل شکسته

 

این شرم سرخ عشق است بر گونه ام نشسته

 

پرورده جانم از عشق در دامن بهاران

 

در هر نسیم عاشق دل داده ام فراوان

 

دل خسته ام ز غربت بی عطر مهربانی

 

بی رحمت بهاران می پژمرم به آنی

 

این راز شور عشق است یک رمز جاودانی

 

بی عاشقی حرام است هر لحظه زندگانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت   توسط بابك   | 

پيش از اينها فكر ميكردم خدا

 

خانه اي دارد ميان ابرها

 

مثل قصر پادشاه قصه ها

 

خشتي از الماس وخشتي از طلا

 

پايه هاي برجش از عاج وبلور

 

بر سر تختي نشسته با غرور

 

ماه برق كوچكي از تاج او

 

هر ستاره پولكي از تاج او

 

اطلس پيراهن او آسمان

 

نقش روي دامن او كهكشان

 

رعد و برق شب صداي خنده اش

 

سيل و طوفان نعره توفنده اش

 

دكمه پيراهن او آفتاب

 

برق تيغ و خنجر او ماهتاب

 

هيچكس از جاي او آگاه نيست

 

هيچكس را در حضورش راه نيست

 

پيش از اينها خاطرم دلگير بود

 

از خدا در ذهنم اين تصوير بود

 

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

 

خانه اش در آسمان دور از زمين

 

بود اما در ميان ما نبود

 

مهربان و ساده وزيبا نبود

 

در دل او دوستي جايي نداشت

 

مهرباني هيچ معنايي نداشت

 

هر چه مي پرسيدم از خود از خدا

 

از زمين، از آسمان،از ابرها

 

زود مي گفتند اين كار خداست

 

پرس و جو از كار او كاري خطاست

 

آب اگر خوردي ، عذابش آتش است

 

هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است

 

تا ببندي چشم ، كورت مي كند

 

تا شدي نزديك ،دورت مي كند

 

كج گشودي دست، سنگت مي كند

 

كج نهادي پاي، لنگت مي كند

 

تا خطا كردي عذابت مي كند

 

در ميان آتش آبت مي كند

 

با همين قصه دلم مشغول بود

 

خوابهايم پر ز ديو و غول بود

 

نيت من در نماز و در دعا

 

ترس بود و وحشت از خشم خدا

 

هر چه مي كردم همه از ترس بود

 

مثل از بر كردن يك درس بود

 

مثل تمرين حساب و هندسه

 

مثل تنبيه مدير مدرسه

 

مثل صرف فعل ماضي سخت بود

 

مثل تكليف رياضي سخت بود

 

*****

 

تا كه يكشب دست در دست پدر

 

راه افتادم به قصد يك سفر

 

در ميان راه در يك روستا

 

خانه اي ديديم خوب و آشنا

 

زود پرسيدم پدر اينجا كجاست

 

گفت اينجا خانه خوب خداست!

 

گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند

 

گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند

 

با وضويي دست ورويي تازه كرد

 

با دل خود گفتگويي تازه كرد

 

گفتمش پس آن خداي خشمگين

 

خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟

 

گفت آري خانه او بي رياست

 

فرش هايش از گليم و بورياست

 

مهربان وساده وبي كينه است

 

مثل نوري در دل آيينه است

 

مي توان با اين خدا پرواز كرد

 

سفره دل را برايش باز كرد

 

مي شود درباره گل حرف زد

 

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

 

چكه چكه مثل باران حرف زد

 

با دو قطره از هزاران حرف زد

 

مي توان با او صميمي حرف زد

 

مثل ياران قديمي حرف زد

 

مي توان مثل علف ها حرف زد

 

با زبان بي الفبا حرف زد

 

مي توان درباره هر چيز گفت

 

مي شود شعري خيال انگيز گفت....

 

*****

 

تازه فهميدم خدايم اين خداست

 

اين خداي مهربان و آشناست

 

دوستي از من به من نزديك تر

 

از رگ گردن به من نزديك تر….

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت   توسط بابك   | 

تو و پارو ، قایقی کوچک
در کنارت هم دل من
عاشقی کوچک ، رفتی از دیشب
برای صید نان از آب
من ولی در انتظار بازگشت تو ،
چشم بر دریا ، خسته و بی خواب

وای ! دریا سخت طوفانی ست
هیچ کس جز من این جا نیست
نیست راهت ، راه بی برگشت
آن دل تنگی که همراه تو دارم ،
بارها گفته
باز خواهی گشت .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت   توسط بابك   | 

«عشق» این که دل از او به اشتیاق می افتد

 

بدون آنکه بخواهیم اتفاق می افتد

 

 

اگر چه بار گرانی است، گر به دوش نباشد

 

مسیر چشمه ی بودن به باتلاق می افتد

 

 

همیشه وقت رسیدن به عمق معنی نابش

 

گلوی واژه و جمله به اختناق می افتد

 

 

چه حکمتی است خدایا ؟ که بی بلای وجودش

 

میان زندگی و مرگ انطباق می افتد

 

 

هنوز هیچ دلی پی نبرده ست که این شور

 

چرا بی آنکه بخواهیم اتفاق می افتد؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت   توسط بابك   | 

حقیقت دارد

تو را دوست دارم

در این باران

می خواستم تو

در انتهای خیابان نشسته

 

 باشی

من عبور کنم

سلام کنم

لبخند تو را در باران

می خواستم

می خواهم

تمام لغاتی را که می دانم برای تو

به دریا بریزم

دوباره متولد شوم

دنیا را ببینم

رنگ کاج را ندانم

نامم را فراموش کنم

دوباره در آینه نگاه کنم

ندانم پیراهن دارم

کلمات دیروز را

امروز نگویم

خانه را برای تو آماده کنم

برای تو یک چمدان بخرم

تو معنی سفر را از من بپرسی

لغات تازه را از دریا صید کنم

لغات را شستشو دهم

آنقدر بمیرم

تا زنده شوم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت   توسط بابك   | 

از لاله زار که می گذرم زخمی تر از ترانه ام

تشنه ی محکومیت یه حکم عاشقانه ام

از لاله زار که می گذرم حسرت گوله با منه

وقتی که دست تو می خواد تیر خلاصو بزنه

رفاقت خشم تو با

ماشه ی منتظر می گه

دستای بی صدای ما

نمی رسن به هم دیگه

فاصله، بین من و تو

همین گلوله بود و بس

منو بزن که خسته ام

از زنده بودن تو قفس


لاله زار کاش می تونستیم

تا ابد با تو بمونیم

تو بهارستان دوباره

شعر بیداری بخونیم

نارفیقانه ورق خورد

دفتر گذشته ی ما

قد کشیدیم توی بن بست

با هم اما تک و تنها

از لاله زار که می گذرم

می رسه سال ما شدن

سال نفس تنگی عشق

سال زمین خوردن من

از لاله زار که می گذرم

زخمای کهنه وا می شن

دوباره کوچه ها پر از

مردم بی صدا می شن

وقتی همه بادبادک ها

بنده ی حزب باد شدن

عربده های مرده باد

یک شبه زنده باد شدن

ما توی پستوی عطش

فیلم رهایی می دیدیم

توی تئاتر زندگی

گریه مونو می دزدیدیم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت   توسط بابك   | 

هدیه ام از تولد
گریه بود
خندیدن را
تو به من آموختی .

سنگ بوده ام
تو کوهم کردی
برف می شدم
تو آبم کردی
آب می شدم
تو خانه ی دریا را نشانم دادی .
می دانستم گریه چیست
خندیدن را
تو به من هدیه کردی .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت   توسط بابك   | 

دریا با این همه آب

رودخانه با این همه آب

تنگ ماهی با این همه آب

فرصت نمی دهد این همه آب

تا ببینیم ماهی ها چگونه گریه می کنند

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/22ساعت   توسط بابك   | 

تو رو ساختم با اون برفا ، آدم برفي

تو اون شب اومدي دنيا ، آدم برفي

شبي كه عمرش از هر شب دراز تر بود

به او شب ما مي گيم ، يلدا ،آدم برفي

يه جورايي من و تو عين هم هستيم

تويي تنها ، منم تنها ، آدم برفي

من عاشق بودم و خواستم پناهم شي

تو هم عاشق بودي اما ، آدم برفي

همه انگار پي اونن كه كم دارن

تو بودي عاشق گرما ، آدم برفي

منم از عشقمو اسمش واست گفتم

نوشتم با دسام زيبا ، آدم برفي

تو خنديدي و گفتي ، قلبت از يخ نيست

تو عاشق بودي عين ما ، آدم برفي

تو گفتي كه براش مي ميري و مردي

آره مردي همون فردا ، آدم برفي

ديگه يخ سمبل قلباي سنگي نيست

سفيدي داشتي و سرما ، آدم برفي

توآفتابو مي خواستي، تا دراومد اون

واسش مردي ، چه قدرزيبا ، آدم برفي

نمي ساختم تو رو اي كاش واسه بازي

تو يه پروانه اي حالا ، آدم برفي

چه آروم آب شدي ، بي سرصدا رفتي

بدون پچ پچ و غوغا ، آدم برفي

كسي راز تو رو هرگز نمي فهمه

چه قدر عاشق ، چه قدر رسوا ، آدم برفي

من اما با اجازت مي نويسم كه

تو روحت رفته به دريا ، آدم برفي

تو روحت هر سحر خورشيدو مي بينه

مي بينيش از همون بالا ، آدم برفي

ببخشيد كه واسه بازي تو را ساختم

قرار ما شب يلدا ، آدم برفي

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/22ساعت   توسط بابك   | 

ای خدا این وصل را هجران مکن

 

سرخوشان عشق را نالان مکن

باغ جان را تازه و سرسبز دار

 

قصد این مستان و این بستان مکن

چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن

 

خلق را مسکین و سرگردان مکن

بر درختی کآشیان مرغ توست

 

 شاخ مشکن مرغ را  پران مکن

جمع و شمع خویش را برهم مزن

 

 دشمنان را کور کن شادان مکن

گر چه دزدان خصم روز روشنند

 

 آنچه می خواهد دل ایشان مکن

کعبه اقبال این حلقه است و بس

 

کعبه ي امید را ویران مکن

این طناب خیمه را برهم مزن

 

خیمه ي توست آخر ای سلطان مکن

نیست در عالم ز هجران تلختر

 

هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/22ساعت   توسط بابك   | 

می خواهم با کسی رهسپار شوم که

 

دوستش می دارم

نمی خواهم بهای این همراهی را با حساب و کتاب بسنجم


یا در اندیشه ی خوب و بدش باشم .


نمی خواهم بدانم دوستم می دارد یا نه

می خواهم بروم ،با آن که

 

 دوستش می دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت   توسط بابك   | 

عصر ساکت دوشنبه است


شنبه ، روز دیدن تو بود
باز هم دو روز دیر کرده ای
من دلم هزار راه رفته است
باز مرا در انتظار دیدنت پیر کرده ای
قصه ای است :


بی خیالی تو

 
انتظار من

من دلم هزار راه رفته است
شاید او مریض بوده است ،
کوچ کرده است ،
یا تصادفی ... نه !
باز هم می آیی و بهانه بار می کنی
و مرا ،
روی موج های بی خیالی خودت
سوار می کنی .
از دروغ های شاخدار تو کیف می کنم

تق تق صدای در


آن دلی که تا کنون هزار راه رفته بود ،
باز گشته است .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت   توسط بابك   | 

گفتمش بی تو چه باید کردن؟

 

عکس رخساره ماهش را داد

 

گفتمش مونس شبهایم کو؟

 

تاری از زلف سیاهش را داد

 

وقت رفتن همه را می بوسید

 

به من از دور نگاهش را داد

 

یادگاری به همه داد و به من

 

انتظار سر راهش را داد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت   توسط بابك   | 

وه چه شود اگر شبی

بر لب من نهی لبی

تا به لب تو بسپرم

جان به لب رسیده را

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت   توسط بابك   | 

 

با قلم می گویم


ای همزاد! ای همراه ! ای هم سرنوشت!


هر دومان حیران بازی های اين دوران زشت


شعرهایم را نوشتی


دست خوش


اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت   توسط بابك   | 

نام تو را آورده ام دارم عبادت میکنم


گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت میکنم


دستت به دست دیگری از این گذشته کار من


اما نمی دانم چرا دارم حسادت میکنم


گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم


شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت میکنم


رفتم کنار پنجره دیدم تو را با ... بگذریم


چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت میکنم

 
من عاشق چشم تو ام تو مبتلای دیگری


دارم به تقدیر خودم چندیست عادت میکنم


تو التماسم می کنی جوری فراموشت کنم


با التماس اما تو را به خانه دعوت میکنم


گفتی محبت کن برو باشد خداحافظ ولی


رفتم که تو باور کنی دارم محبت میکنم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت   توسط بابك   | 

من راز نگاهت را

از آینه پرسیدم

چشمان نجیبت را

از دور پرستیدم

باران شدم و چون اشک

بر عشق تو باریدم

من شمع وجودم را

به مهر تو بخشیدم

مثل گل نیلوفر

چشم تو بهاری شد

از پیش دلم آرام

رفتی و نفهمیدم

مرز دل و چشم تو

از شهر افق پیداست

من سرخی گل ها را

در خنده تو دیدم

در شهر اقاقی ها

تو پاک ترین عشقی

من راز شکفتن را

از باغ دلت چیدم

لبخند زدی آرام

بر گونه غمناکم

من با گل لبخندت

بر حادثه خندیدم

ای کاش دو چشم تو

سر فصل افق ها بود

آن وقت تورا هر صبح

از پنجره می دیدم

وقتی گل آرامش

در باغ دلم رویید

گلبرگ وجودم را

بر عشق تو پیچیدم

خورشید شدی رفتی

تا اوج شکوفایی

من از عطش عشقت

بر آینه تابیدم

تا می روی از اینجا

دل خسته و طوفانی ست

رفتی و دگر باره

از کوچ تو رنجیدم

در جاده ي پیچک ها

چشمم به گلی افتاد

احساس شکفتن را

از غنچه ي گل چیدم

چشمان تو دریایی ست

موجش گل تسکینم

به حرمت چشمانت

شب باز نخوابیدم

تو باز نفهمیدی

از عشق چه می گویم

آرام گذشتی و

من باز نرنجیدم

از شعله عشق من

خورشید هویدا شد

از شوق تمنایت

تا صبح درخشیدم

گم شد گل اشک من

در دشت نگاه تو

آن وقت حضورت را

در خاطره فهمیدم

ای کاش گلی می شد

لبخند پر از مهرت

تا آن گل خوشبو را

از خاطره می چیدم

در جاده احساسم

سرگشتگی ات پیچید

آن وقت حضورت را

در کوچه دل دیدم

سرچشمه ي احساست

پیوند دل و دریاست

تنها من از آن احساس

پر گشتم و نوشیدم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت   توسط بابك   | 

و حدس می زنم شبی مرا جواب میکنی

 

و قصر کوچک دل مرا خراب میکنی

 

سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای

 

ولی برای رفتنت عجب شتاب میکنی

 

من از کنار پنجره تو را نگاه میکنم

 

و تو به نام دیگری مرا خطاب می کنی

 

چه ساده در ازای یک نگاه پاک و ماندنی

 

هزار مرتبه مرا ز خجلت آب میکنی

 

به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام

 

تو کمتر از غریبه ای مرا حساب میکنی

 

و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت

 

که بعد من دوباره دوست انتخاب می کنی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت   توسط بابك   | 

عشق يعني خاطرات بي غبار

 

 دفتري از شعر و از عطر بهار

 

عشق يعني يك تمنا , يك نياز

 

 زمزمه از عاشقي با سوز و ساز

 

عشق يعني چشم خيس مست او،

 

 زير باران دست تو در دست او ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت   توسط بابك   | 

 

من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم


به تو و عشق تو ايمان دارم...


در غمستان نفسگير، اگر
نفسم ميگيرد
آرزو در دل من
متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان در ازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
دل گريان،لب خندان دارم


به تو و عشق تو ايمان دارم...


من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم
دل گريان، لب خندان دارم


به تو و عشق تو ايمان دارم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت   توسط بابك   | 

مطمئن باش و برو...

دل من سخت شکست

و چه زشت

به من و سادگی ام خندیدی

به من و عشقی پاک

که پر از یاد تو بود...

و خیالم می گفت

تا ابد مال تو بود...

تو برو...

دل من باز شکست...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت   توسط بابك   |