تبليغاتX
قصه ی مرغ مهاجر
زندگی دين بزرگي ست كه بر گردن ماست

بشنیدهام که عزم سفر میکنی مکن

 

مهر حریف و یار دگر میکنی مکن

 

تو در جهان غریبی وغربت نديده ای

 

قصد کدام خسته جگر میکنی مکن

 

از ما مدزد خویش و به بیگانگان مرو

 

دزدیده سوی غیر نظر میکنی مکن

 

ای مه که چرخ زیر و زبر از برای توست

 

ما را خراب و زیر و زبر میکنی مکن

 

چه وعده میدهی و چه سوگند میخوری

 

سوگند و عشوه را تو سپر میکنی مکن

 

کو عهد و کو وثیقه که با بنده کردهای؟

 

از عهد و قول خویش عبر میکنی مکن

 

جانم چو کورهای است پرآتش بست نکرد

 

روی من از فراق چو زر میکنی مکن

 

چون روی درکشی تو شود مه سیه ز غم

 

قصد خسوف قرص قمر میکنی مکن ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/24ساعت   توسط بابك   | 

از پس شيشۀ عينک، اُستاد

 

سرزنش بار به من مي‌نگرد

 

باز در چهرۀ من مي‌خواند

 

که چه ها بر دل من مي‌گذرد

 

 

مي‌کند مطلب خود را دنبال:

 

«بچه‌ها! عشق گناه است، گناه

 

واي اگر بر دل نوخواسته‌اي

 

لشكر عشق بتازد بي گاه»

 

 

مي‌نشينم، همه ساعت خاموش

 

با دل خويشتنم دنيائي‌ست

 

ساکتم ـ گرچه به ظاهر ـ اما

 

در دلم با غم تو غوغائي‌ست

 

 

مبصر امروز چو اسمم را خواند

 

بي‌خبر داد کشيدم: «غائب!»

 

رفقايم همگي خنديدند

 

که جنون گشته به طفلک غالب

 

 

بچه‌ها هيچ نمي‌دانستند

 

که من آنجايم و دل جاي دگر

 

دل آنهاست پي درس و کتاب

 

دل من در پي سوداي دگر

 

 

من به ياد تو و آن روز بهار

 

که تو را ديدم در جامۀ زرد

 

تو سخن گفتي، اما نه ز عشق

 

من سخن گفتم، اما نه ز درد

 

 

من به ياد تو و آن خاطره‌ها

 

ياد آن دوره که بگذشت چو باد

 

که در اين وقت به من مي‌نگرد

 

از پس شيشۀ عينک، استاد

 

 

با خيالت خوشم از اول زنگ

 

لحظه‌اي فارغ از اين دنيايم

 

زنگ خورده‌ست، «منوچهر» بيا

 

تو «فريدون» برو، من مي‌آيم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/24ساعت   توسط بابك   | 

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم:

 

در عصرهاي انتظار

 

به ‏حوالي بي کسي قدم بگذار

 

خيابان غربت را پيدا کن

 

وارد کوچه پس کوچه هاي ‏تنهايي شو

 

کلبه ي غريبي ام را پيدا کن

 

کنار بيد مجنون خزان زده

 

کنار مرداب ‏آرزوهاي رنگي ام

 

در کلبه را باز کن

 

و به سراغ بغض خيس پنجره برو

 

حرير ‏غمش را کنار بزن

 

مرا خواهي ديد

 

با بغضي کويري

 

که غرق عصاره ي انتظار

 

پشت ‏ديوار دردهايم ، نشسته ام

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت   توسط بابك   | 

 

آنکه چشمان تو را اینهمه زیبا می کرد

کاش از روز ازل فکر دل ما میکرد

یا نمی داد به تو اینهمه زیبایی را

یا مرا در غم عشق تو شکیبا میکرد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت   توسط بابك   | 

دلم طاقت نشستن ندارد

 

وقتی به چشمهايم می نگری چشمهايم تحمل نگريستن ندارد

 

وقتی مرا می نوازی روحم پر می كشد

 

وقتی با من سخن می گويی زبانم هم كه بند می آيد

 

تو بگو چه كنم با اين همه التهاب كه همه از دوست داشتن توست

 

غزل هايم را فراموش می كنم

 

از سهراب يا نيما، فروغ يا شهريار چيزی به ياد نمی آورم

 

فقط بايد زمزمه كنم

 

زير لب به گونه ای كه تو نيز بشنوی

 

كسی درون من است كه از دريچه چشمم به كوچه می نگرد

 

كسی درون من است...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت   توسط بابك   | 

ای مهربانم چه زيباست به خاطر تو زيستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن.

 

آنروز که مهمان قلبم شدی ، خوب به ياد دارم ، روزي كه با خود گُفتم كسي را يافته ام كه

 

ديگر از دست نخواهم داد . روزي كه اميد ها و آرزوهاي فراواني از خاطرم مي گذشت ...

 

و آنروز كه چشمانم با چشمان تو ديدار كرد ، دانستم ، دير زمانيست كه مي شناسمت ...

 

روزي كه تورا ديدم با خود گفتم كه يگانه ي  خويش را يافتي پس ديوانه وار عاشقش باش

 

، اورا چون پروردگارت بپرست ، عزيز بدارش و تا سرحد مرگ عاشقش باش ...

 

يادم هست آنهنگام كه عاشقت شدم باخود پيمان بستم كه ديگر در نگاه هيچ كسي كه تمناي

 

مهر و توجه دارد ، نگاهي نكنم ، پيمان بستم كه تنها نگاه عاشقم را وقف چشمان زيبا و

 

سيماي دلرُباي تو كنم تا فردا روزي پشيمان نباشم ...

 

پشيمان نباشم كه چرا آنگونه كه لايقش بودي دوستت نداشتم ، پشيمان نباشم كه چرا عشقم

 

را ابراز نكردم ، عمل نكردم به آنچه مي گويم تا اثباتي باشد بر حرفهاي عاشقانه ام ...

 

واينك نيز ،  همچنان  ،  بر عهد خود وفادارم و پيماني دوباره مي بندم كه خورشيد نگاهم

 

بر هيچ افق ديگري جز وجود تو طلوع نكند و بر هيچ كس ،  جز تو ،  نتابد ...

 

عشقم را در سينه پنهان و قلبم را از هركس مخفي  خواهم كرد تا دور از چشمانت كسي

 

آندو را از من نگيرد .

 

و اينك بر بُلنداي قله ي عشق و صداقت نام تورا فرياد مي كنم ، اميدوارانه نامت را

 

مي خوانم و اميدوارم كه مرور زمان ذره اي از عشقت در من نكاهد

 

و گذر ثانيه ها ، افزاينده ي مهر و محبتم به تو باشد .

 

مي خواستم زيباترين كلام را به ياري بگيرم ، تا صميمانه ترين عشق ها را تقديمت كنم ،

 

 ذهنم ياري نكرد . پنداشتم كه ساده نوشتن چون ساده زيستن زيباست ، پس ساده و    

 

   بي تكلف مي گويم : دوستت دارم ...

 

بگو كدامين شاخه ي گل زيبا را به خاطر عشقمان تقديمت كنم كه وجودت سرچشمه ي

 

عطر تمامي گلهاست

 

،قشنگ ترين گلهاي دنيا تقديم تو باد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت   توسط بابك   | 

 

همچو برگی که خزان میدهد او را بر باد
میرود نقش من آهسته و آرام از یاد
خانه ام گر چه خراب از غم بسیار تو شد
خانه ات تا ابد ای شادی دلها آباد
وه که پوسیدم از این دور مکرر در بند
هیچ کس کاش چو من بندی ِ بیداد مباد
وقت سر گشتگی ام بر لب من مهر زدند
تا نگویم چه در این وادی حیرت رُخ داد
گفتم این گردش بیهوده در این دایره چیست؟
آسمان خون شد و در دامن دریا افتاد
عرضه کردیم به عالم غم پنهان و دریغ
گره از کار فرو بسته ما کس نگشاد
دیگر این مامن دیرینه ندارد شوقی
دل سپردیم به طوفان بلا، باداباد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت   توسط بابك   | 

بر تو خوانم ز دفتر اخلاق

 

آیتی در وفا و در بخشش

 

هر که بخراشدت جگر به جفا

 

همچو کان کریم زر بخشش

 

کم مباش از درخت سایه فکن

 

هر که سنگت زند ثمر بخشش

 

از صدف یاد دار نکته‌ی حلم

 

هر که برد سرت گهر بخشش

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت   توسط بابك   | 

تو را دارم اي گل، جهان با من است

 

تو تا با مني، جان ِ جان با من است

 

چو مي‌تابد از دور پيشاني‌ات

 

كران تا كران آسمان با من است

 

چو خندان به سوي من آيي به مهر

 

بهاري پر از ارغوان با من است

 

كنار تو هر لحظه گويم به خويش

 

كه خوشبختي ِ بي‌كران با من است

 

روانم بياسايد از هر غمي

 

چو بينم كه مهرت روان با من است

 

چه غم دارم از تلخي ِ روزگار

 

شكر خنده ي ِ آن دهان با من است

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت   توسط بابك   | 

 

 

 

هر نفس می رسد از سينه ام اين ناله به گوش

كه در اين خانه دلی هست به هيچش مفروش

چون به هيچش نفروشم ؟ كه به هيچش نخرند

 

هركه بار غم ياری نكشيده ست به دوش

سنگدل ، گويدم از سيم تنان روی بتاب

بی هنر ، گويدم از نوش لبان چشم بپوش

برو ای دل به نهانخانه خود خيره بمير

مخروش اين همه ای طالب راحت مخروش

آتش عشق بهشت است ، مينديش و بيا

زهر غم راحت جان است ، مپرهيز و بنوش

بخت بيدار اگر جويی با عشق بساز

غم جاويد اگر خواهی ، با شوق بجوش

پر و بالی بگشا ، خنده خورشيد ببين

پيش از آنی كه شود شمع وجودت خاموش

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت   توسط بابك   | 

بی تو ای روشنگر شبهای من
بوسه می زد ناله بر لبهای من
در بلور اشک من یاد تو بود
در سکوت سینه فریاد تو بود
مخمل سرخ شفق رنگ تو داشت
پرده های ساز آهنگ تو داشت

تو شادی گذشتمی، بخت سعید رفتمی
تو این هیاهوی غریب، بهونه قشنگمی
گفتی نگو دوست دارم، حرفتو باور ندارم
اشتباه می کنی بازم اشتباه می کنی بازم
دوسِت دارم قد خدا، قد تموم قصه ها
تو رو قسم به عشقمون، یه شب دیگه پیشم بمون

چرا تو باور نداری حرف دل عاشقمو؟
چرا تو تنها می ذاری دستهای سرد خستمو؟
بیا که با صدای تو، مهر سکوت رو می شکنم
هزار هزار شعر و غزل نخونده فریاد می زنم

دوسِت دارم قد خدا، قد تموم قصه ها
تو رو قسم به عشقمون، یه شب دیگه پیشم بمون

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت   توسط بابك   | 

آهی كشيد غم زده پيری سيپد موی ،

افكند صبحگاه در آيينه چون نگاه

در لا به لای موی چو كافور خويش ديد :

يك تار مو سياه ؛

در ديدگان مضطربش اشك حلقه زد

در خاطرات تيره و تاريك خود دويد

سي سال پيش نيز در آيينه ديده بود

يك تار مو سپيد ؛

در هم شكست چهره محنت كشيده اش ،

دستی به موی خويش فرو برد و گفت : ” وای ! “

اشكی به روی آيينه افتاد و ناگهان

بگريست های های ؛

دريای خاطرات زمان گذشته بود ،

هر قطره ای كه بر رخ آيينه می چكيد

در كام موج ، ناله جانسوز خويش را

از دور مي شنيد .

طوفان فرونشست ... ولي ديدگان پير ،

می رفت باز در دل دريا به جست و جو...

در آب های تيره اعماق ، خفته بود :

يك مشت آرزو !

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/22ساعت   توسط بابك   | 

عمری گذشت و عشق تو از ياد من نرفت

 

دل ، همزباني از غم تو خوب تر نداشت

 

اين درد جانگداز زمن روی برنتافت

 

وين رنج دلنواز زمن دست برنداشت

 

تنها و نامراد در اين سال های سخت

 

من بودم و نوای دل بينوای من

 

دردا كه بعد از آن همه اميد و اشتياق

 

دير آشنا دل تو ، نشد آشنای من

 

از ياد تو كجا بگريزم كه بي گمان

 

تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم

 

با چشم دل به چهره خود مي كنم نگاه

 

كاين صورت مجسم رنج است يا منم ؟

 

امروز اين تويی كه به ياد گذشته ها

 

در چشم رنجديده من می كني نگاه

 

چشم گناهكار تو گويد كه ” آن زمان

 

نشناختم صفای تورا “ – آه ازين گناه !

 

امروز اين منم كه پريشان و دردمند

 

مي سوزم و ز عهد كهن ياد می كنم

 

فرسوده شانه های پر از داغ و درد را

 

نالان ز بار عشق تو آزاد مي كنم .

 

گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانه ای

 

بنگر كه غم به وادی مرگم كشانده است .

 

تنها مرا به ” تشنه طوفان “ من مبين

 

ای بس حديث تلخ كه ناگفته مانده است .

 

گفتم : ز سرنوشت بينديش و آسمان

 

گفتی : ” غمين مباش كه آن كور و اين كر است “ !

 

ديدی كه آسمان كر و سرنوشت كور

 

صدها هزار مرتبه از ما قوی تر است ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/22ساعت   توسط بابك   | 

روزهايي كه بي تو مي‌گذرد

 

گرچه با ياد توست ثانيه‌هاش

 

آرزو باز مي كشد فرياد:

 

در كنار تو مي‌گذشت، ايكاش!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/22ساعت   توسط بابك   | 

  پرسيد:

 می‌دونی بلبل و پروانه چه فرقی دارند؟

  گفتم:

فرقي ندارند، هر دو عاشقند

  گفت: بلبل عشقش رو فرياد می‌کنه

 داد می‌زنه که عاشقه

  و وقتی گل پر پر شد

 میره سراغ يه گل ديگه  

   اما پروانه

    دور معشوق می‌چرخه و می‌گرده و می‌سوزه و

    هيچی نمی‌گه

 توچی؟

 بلبلی یا پروانه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/21ساعت   توسط بابك   | 

از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ

گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ

به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار

تو با خنده ای نوشتی همقفس خدا نگهدار

 

بنویس مهلت موندن یه نفس بود

سهم من از همه دنیا یه قفس بود

بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم

سر رو شونه هات نذاشتم مث دستات سرد سردم

 

من که تو بن بست غربت

زخمی از آوار پائیز

فکر چشمای تو بودم

با دلی از گریه لبریز

شب عاشقونه ی من ، که حروم شد

مهلت بودنِ ِ با تو ، که تموم شد

ندونستم باید از تو می گذشتم

وقتی از غربت چشمات می نوشتم

 

بنویس مهلت موندن یه نفس بود

سهم من از همه دنیا یه قفس بود

بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم

سر رو شونه هات نذاشتم مث دستات سرد سردم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/21ساعت   توسط بابك   | 

سفر کردم که از عشقت جدا شم

دلم می خواست ديگه عاشق نباشم

ولی عشقت تو قلبم مونده، ای وای

دل دیوونمو سوزونده ای واي

هنوزم عاشقم، دنیای دردم

مث پروانه ها دورت می گردم


سفر کردم که از یادم بری، دیدم نمیشه

آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه

غم دور از تو موندن، یه بی بال و پرم کرد

نرفت از یاد من عشق، سفر عاشق ترم کرد

هنوز پیش مرگتم من، بمیرم تا نمیری

خوشم با خاطراتم، اینو از من نگیری


دلم از ابر و بارون به جز اسم تو نشنید

تو مهتاب شبونه فقط چشمام تو رو دید

نشو با من غریبه مثِ نا مهربونا

بلا گردون چشمات زمین و آسمونا

می خوام برگردم اما می ترسم، می ترسم، بگی حرفی نداري

بگی عشقی نمونده، می ترسم، بری تنهام بذاری

تو رو دیدم تو بارون، دل دریا تو بودی

تو موج سبز سبزه، تن صحرا تو بودی

مگه میشه ندیدت، تو مهتاب شبونه

مگه میشه نخوندت، تو شعر عاشقونه

 

می خوام برگردم اما می ترسم، می ترسم، بگی حرفی نداري

بگی عشقی نمونده، می ترسم، بری تنهام بذاری.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/21ساعت   توسط بابك   | 

ای آنکه زدوری ات دلم گریان است

وزماتم توخانه ی دل ویران است

می میرم وازدرد دلم بی خبری

می سوزم وازدیده ی تو پنهان است

 

*************

زاهد بودم، ترانه گویم کردی

سرحلقه ی بزم و باده جویم کردی

سجاده نشین با وقاری بودم

بازیچه ي کودکان کویم کردی

 

***********

در عشق تو نه سیم و نه زر می باید

اینجا لب خشک و چشم تر می باید

با این شب و روز کام دل نتوان یافت

روز دگرو شب دگر می باید

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/21ساعت   توسط بابك   | 

ماهى هميشه تشنه ام

در زلال لطف بيكران تو

مى برد مرا به هر كجا كه ميل اوست

موج ديدگان مهربان تو

زير بال مرغكان خنده هات

زير آفتاب داغ بوسه هات

- اى زلال پاك - !

جرعه جرعه جرعه ميكشم ترا بكام خويش

تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو !

 

اى هميشه خوب !

اى هميشه آشنا !

هر طرف كه ميكنم نگاه

تا همه كرانه هاى دور

عطر و خنده و ترانه ميكند شنا

در ميان بازوان تو !

 

ماهى هميشه تشنه ام

اى زلال تابناك !

يك نفس اگر مرا بحال خود رها كنى

ماهى تو جان سپرده روى خاك !

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/21ساعت   توسط بابك   | 

با همين ديدگان اشك آلود ،

از همين روزن گشوده به دود ،

به پرستو ، به گل ، به سبزه درود !

 

به شكوفه ، به صبحدم ، به نسيم ،

به بهاري كه مي رسد از راه ،

چند روز دگر به ساز و سرود .

 

ما كه دل هاي مان زمستان است ،

ما كه خورشيدمان نمي خندد،

ما كه باغ و بهارمان پژمرد ،

ما كه پاي اميدمان فرسود ،

ما كه در پيش چشم مان رقصيد ،

اين همه دود زير چرخ كبود ،

 

سر راه شكوفه هاي بهار

گريه سر مي دهيم با دل شاد

گريه شوق ، با تمام وجود !

 

سال ها مي رود كه از اين دشت

بوي گل يا پرنده اي نگذشت

 

ماه، ديگر دريچه اي نگشود

مهر ، ديگر تبسمي ننمود .

 

اهرمن مي گذشت و هر قدمش ،

ضربه هول و مرگ و وحشت بود !

بانگ مهميزهاي آتش ريز

رقص شمشيرهاي خون آلود !

 

اژدها مي گذشت و نعره زنان

خشم و قهر و عتاب مي فرمود .

وز نفس هاي تند زهرآگين ،

باد ، همرنگ شعله بر مي خاست،

دود بر روي دود مي افزود .

 

هرگز از ياد دشت بان نرود

آنچه را اژدها فكند و ربود

 

اشك در چشم برگ ها نگذاشت

مرگ نيلوفران ساحل رود .

 

دشمني ، كرد با جهان پيوند

دوستي ، گفت با زمين بدرود ...

 

شايد اي خستگان وحشت دشت !

شايد اي ماندگان ظلمت شب !

 

در بهاري كه مي رسد از راه ،

گل خورشيد آرزوهامان ،

سر زد از لاي ابرهاي حسود .

 

شايد اكنون كبوتران اميد ،

بال در بال آمدند فرود ...

 

پيش پاي سحر بيفشان گل

سر راه صبا بسوزان عود

 

به پرستو ، به گل ، به سبزه درود !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/21ساعت   توسط بابك   | 

 

ای صمیمی! . . . ای دوست

گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام میایی

دیدنت . . . حتی از دور

آب بر آتش دل می پاشد

آنقدر تشنه ی دیدار تو ام

که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم

دل من لک زده است

گرمی دست تو را محتاجم

و دل من . . . به نگاهی از دور

طفلکی می سازد

ای قدیمی! . . . ای خوب

تو مرا یادکنی . . . یا نکنی

من به یادت هستم

من صمیمانه به یادت هستم

دائم از خنده لبانت لبریز

دامنت پرگل باد

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/20ساعت   توسط بابك   | 

هی فلانی! زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده و کوچک.

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی.

من گمانم زندگی باید همین باشد ...

زخم خوردن

آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست

بی گمان باید همین باشد ...

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/20ساعت   توسط بابك   | 

تن تو ظهر تابستونو به یادم میآره
رنگ چشمای تو بارونو به یادم میآره
وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره
قهر تو تلخیه زندونو به یادم میآره

من نمازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوستت دارم شنیدنه
نفست شعر بلند بودنه
با تو بودن بهترین شعر منه

تو بزرگی مث اون لحظه که بارون می زنه
تو همون خونی که هر لحظه تو رگ های منه
تو مث خواب گل سرخی لطیفی مث خواب
من همو نم که اگه بی تو باشه جون می کنه

من نمازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوستت دارم شنیدنه
نفست شعر بلند بودنه
با تو بودن بهترین شعر منه

تو مث وسوسه ی شکار یک شاپرکی
تو مث شوق رها کردن یک بادبادکی
تو همیشه مث یک قصه پر از حادثه ای
تو مث شادی خواب کردن یک عروسکی

من نمازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوستت دارم شنیدنه
نفست شعر بلند بودنه
با تو بودن بهترین شعر منه

تو قشنگی مث شکل هایی که ابرا می سازن
گل های اطلسی از دیدن تو رنگ می بازن
اگه مردای تو قصه بدونن که اینجایی
برای بردن تو با اسب بالدار می تازن

من نمازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوستت دارم شنیدنه
نفست شعر بلند بودنه
با تو بودن بهترین شعر منه

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/20ساعت   توسط بابك   | 

براي من نوشته:         

 

          گذشته ها گذشته

 

                   تموم قصه ها هوس بود

 

براي او نوشتم:

 

          براي تو هوس بود

 

                   ولي براي من نفس بود

 

کاشکي خبر نداشتي

 

                             ديوونه نگاتم

 

          يه مشت خاک ناچيز

 

  افتاده اي به زير پاتم

 

کاشکي صداي قلبت

 

          نبود صداي قلبم

 

                   کاشکي نگفته بودم

 

                             تا وقت جون دادن باهاتم

 

نوشته :هر چه بود تموم شد

 

                   نوشتم: عمر من حروم شد

 

نوشته :رفته اي ز يادم

 

                   نوشتم :شمع رو به بادم

 

نوشته: در دلم هوس مرد

 

                   نوشتم: دل توي قفس مرد

 

کاشکي نبسته بودم

 

          زندگيمو به چشمات

 

                   کاشکي نخورده بودم

 

                             به سادگي فريب حرفات

 

لعنت به من که آسون

 

          به يک نگات شکستم

 

                   به اين دل ديوونه

 

                             راه گريزو ساده بستم .

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/20ساعت   توسط بابك   | 

هیچگاه نگذار در کوهپایه های عشق کسی دستت را بگیرد

 

که احساس میکنی روزي در ارتفاعات آنرا رها خواهد کرد

 

شقایق گفت :باخنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین، تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت
تمام غنچه ها تشنه…..

ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود


نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود، اما …..
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم …..
بگیرند ریشه اش را وبسوزانند
شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت
بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست

واز این گل که جایی نیست

 

خودش هم تشنه بود
اما…..
نمی فهمید حالش را

چنان می رفت ومن در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد
دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو میکرد
نمی دانم چه می گویم؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/20ساعت   توسط بابك   |