|
|
|
|
|
بشنیدهام که عزم سفر میکنی مکن مهر حریف و یار دگر میکنی مکن تو در جهان غریبی وغربت نديده ای قصد کدام خسته جگر میکنی مکن از ما مدزد خویش و به بیگانگان مرو دزدیده سوی غیر نظر میکنی مکن ای مه که چرخ زیر و زبر از برای توست ما را خراب و زیر و زبر میکنی مکن چه وعده میدهی و چه سوگند میخوری سوگند و عشوه را تو سپر میکنی مکن کو عهد و کو وثیقه که با بنده کردهای از عهد و قول خویش عبر میکنی مکن جانم چو کورهای است پرآتش بست نکرد روی من از فراق چو زر میکنی مکن چون روی درکشی تو شود مه سیه ز غم قصد خسوف قرص قمر میکنی مکن |
||
|
|
|
|
|
از پس شيشۀ عينک، اُستاد سرزنش بار به من مينگرد باز در چهرۀ من ميخواند که چه ها بر دل من ميگذرد ميکند مطلب خود را دنبال: «بچهها! عشق گناه است، گناه واي اگر بر دل نوخواستهاي لشكر عشق بتازد بي گاه» مينشينم، همه ساعت خاموش با دل خويشتنم دنيائيست ساکتم ـ گرچه به ظاهر ـ اما در دلم با غم تو غوغائيست مبصر امروز چو اسمم را خواند بيخبر داد کشيدم: «غائب!» رفقايم همگي خنديدند که جنون گشته به طفلک غالب بچهها هيچ نميدانستند که من آنجايم و دل جاي دگر دل آنهاست پي درس و کتاب دل من در پي سوداي دگر من به ياد تو و آن روز بهار که تو را ديدم در جامۀ زرد تو سخن گفتي، اما نه ز عشق من سخن گفتم، اما نه ز درد من به ياد تو و آن خاطرهها ياد آن دوره که بگذشت چو باد که در اين وقت به من مينگرد از پس شيشۀ عينک، استاد با خيالت خوشم از اول زنگ لحظهاي فارغ از اين دنيايم زنگ خوردهست، «منوچهر» بيا تو «فريدون» برو، من ميآيم! |
||
|
|
|
|
|
من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: در عصرهاي انتظار به حوالي بي کسي قدم بگذار خيابان غربت را پيدا کن وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو کلبه ي غريبي ام را پيدا کن کنار بيد مجنون خزان زده کنار مرداب آرزوهاي رنگي ام در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو حرير غمش را کنار بزن مرا خواهي ديد با بغضي کويري که غرق عصاره ي انتظار پشت ديوار دردهايم ، نشسته ام |
||
|
|
|
|
|
آنکه چشمان تو را اینهمه زیبا می کرد کاش از روز ازل فکر دل ما میکرد یا نمی داد به تو اینهمه زیبایی را یا مرا در غم عشق تو شکیبا میکرد |
||
|
|
|
|
|
دلم طاقت نشستن ندارد
وقتی به چشمهايم می نگری چشمهايم تحمل نگريستن ندارد
وقتی مرا می نوازی روحم پر می كشد
وقتی با من سخن می گويی زبانم هم كه بند می آيد تو بگو چه كنم با اين همه التهاب كه همه از دوست داشتن توست غزل هايم را فراموش می كنم از سهراب يا نيما، فروغ يا شهريار چيزی به ياد نمی آورم فقط بايد زمزمه كنم زير لب به گونه ای كه تو نيز بشنوی كسی درون من است كه از دريچه چشمم به كوچه می نگرد كسی درون من است... |
||
|
|
|
|
|
ای مهربانم چه زيباست به خاطر تو زيستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن. آنروز که مهمان قلبم شدی ، خوب به ياد دارم ، روزي كه با خود گُفتم كسي را يافته ام كه ديگر از دست نخواهم داد . روزي كه اميد ها و آرزوهاي فراواني از خاطرم مي گذشت ... و آنروز كه چشمانم با چشمان تو ديدار كرد ، دانستم ، دير زمانيست كه مي شناسمت ... روزي كه تورا ديدم با خود گفتم كه يگانه ي خويش را يافتي پس ديوانه وار عاشقش باش ، اورا چون پروردگارت بپرست ، عزيز بدارش و تا سرحد مرگ عاشقش باش ... يادم هست آنهنگام كه عاشقت شدم باخود پيمان بستم كه ديگر در نگاه هيچ كسي كه تمناي مهر و توجه دارد ، نگاهي نكنم ، پيمان بستم كه تنها نگاه عاشقم را وقف چشمان زيبا و سيماي دلرُباي تو كنم تا فردا روزي پشيمان نباشم ... پشيمان نباشم كه چرا آنگونه كه لايقش بودي دوستت نداشتم ، پشيمان نباشم كه چرا عشقم را ابراز نكردم ، عمل نكردم به آنچه مي گويم تا اثباتي باشد بر حرفهاي عاشقانه ام ... واينك نيز ، همچنان ، بر عهد خود وفادارم و پيماني دوباره مي بندم كه خورشيد نگاهم بر هيچ افق ديگري جز وجود تو طلوع نكند و بر هيچ كس ، جز تو ، نتابد ... عشقم را در سينه پنهان و قلبم را از هركس مخفي خواهم كرد تا دور از چشمانت كسي آندو را از من نگيرد . و اينك بر بُلنداي قله ي عشق و صداقت نام تورا فرياد مي كنم ، اميدوارانه نامت را مي خوانم و اميدوارم كه مرور زمان ذره اي از عشقت در من نكاهد و گذر ثانيه ها ، افزاينده ي مهر و محبتم به تو باشد . مي خواستم زيباترين كلام را به ياري بگيرم ، تا صميمانه ترين عشق ها را تقديمت كنم ، ذهنم ياري نكرد . پنداشتم كه ساده نوشتن چون ساده زيستن زيباست ، پس ساده و بي تكلف مي گويم : دوستت دارم ... بگو كدامين شاخه ي گل زيبا را به خاطر عشقمان تقديمت كنم كه وجودت سرچشمه ي عطر تمامي گلهاست ،قشنگ ترين گلهاي دنيا تقديم تو باد ... |
||
|
|
|
|
|
همچو برگی که خزان میدهد او را بر باد |
||
|
|
|
|
|
بر تو خوانم ز دفتر اخلاق آیتی در وفا و در بخشش هر که بخراشدت جگر به جفا همچو کان کریم زر بخشش کم مباش از درخت سایه فکن هر که سنگت زند ثمر بخشش از صدف یاد دار نکتهی حلم هر که برد سرت گهر بخشش |
||
|
|
|
|
|
تو را دارم اي گل، جهان با من است تو تا با مني، جان ِ جان با من است چو ميتابد از دور پيشانيات كران تا كران آسمان با من است چو خندان به سوي من آيي به مهر بهاري پر از ارغوان با من است كنار تو هر لحظه گويم به خويش كه خوشبختي ِ بيكران با من است روانم بياسايد از هر غمي چو بينم كه مهرت روان با من است چه غم دارم از تلخي ِ روزگار شكر خنده ي ِ آن دهان با من است |
||
|
|
|
|
|
هر نفس می رسد از سينه ام اين ناله به گوش كه در اين خانه دلی هست به هيچش مفروش هركه بار غم ياری نكشيده ست به دوش بی هنر ، گويدم از نوش لبان چشم بپوش مخروش اين همه ای طالب راحت مخروش زهر غم راحت جان است ، مپرهيز و بنوش غم جاويد اگر خواهی ، با شوق بجوش پيش از آنی كه شود شمع وجودت خاموش |
||
|
|
|
|
|
بی تو ای روشنگر شبهای من |
||
|
|
|
|
|
آهی كشيد غم زده پيری سيپد موی ، افكند صبحگاه در آيينه چون نگاه در لا به لای موی چو كافور خويش ديد : يك تار مو سياه ؛ در خاطرات تيره و تاريك خود دويد سي سال پيش نيز در آيينه ديده بود يك تار مو سپيد ؛ دستی به موی خويش فرو برد و گفت : ” وای ! “ اشكی به روی آيينه افتاد و ناگهان بگريست های های ؛ هر قطره ای كه بر رخ آيينه می چكيد در كام موج ، ناله جانسوز خويش را از دور مي شنيد . می رفت باز در دل دريا به جست و جو... در آب های تيره اعماق ، خفته بود : يك مشت آرزو ! |
||
|
|
|
|
|
عمری گذشت و عشق تو از ياد من نرفت دل ، همزباني از غم تو خوب تر نداشت اين درد جانگداز زمن روی برنتافت وين رنج دلنواز زمن دست برنداشت تنها و نامراد در اين سال های سخت من بودم و نوای دل بينوای من دردا كه بعد از آن همه اميد و اشتياق دير آشنا دل تو ، نشد آشنای من از ياد تو كجا بگريزم كه بي گمان تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم با چشم دل به چهره خود مي كنم نگاه كاين صورت مجسم رنج است يا منم ؟ امروز اين تويی كه به ياد گذشته ها در چشم رنجديده من می كني نگاه چشم گناهكار تو گويد كه ” آن زمان نشناختم صفای تورا “ – آه ازين گناه ! امروز اين منم كه پريشان و دردمند مي سوزم و ز عهد كهن ياد می كنم فرسوده شانه های پر از داغ و درد را نالان ز بار عشق تو آزاد مي كنم . گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانه ای بنگر كه غم به وادی مرگم كشانده است . تنها مرا به ” تشنه طوفان “ من مبين ای بس حديث تلخ كه ناگفته مانده است . گفتم : ز سرنوشت بينديش و آسمان گفتی : ” غمين مباش كه آن كور و اين كر است “ ! ديدی كه آسمان كر و سرنوشت كور صدها هزار مرتبه از ما قوی تر است ؟ |
||
|
|
|
|
|
روزهايي كه بي تو ميگذرد گرچه با ياد توست ثانيههاش آرزو باز مي كشد فرياد: در كنار تو ميگذشت، ايكاش! |
||
|
|
|
|
|
پرسيد: میدونی بلبل و پروانه چه فرقی دارند؟ گفتم: فرقي ندارند، هر دو عاشقند گفت: بلبل عشقش رو فرياد میکنه داد میزنه که عاشقه و وقتی گل پر پر شد میره سراغ يه گل ديگه اما پروانه دور معشوق میچرخه و میگرده و میسوزه و هيچی نمیگه توچی؟ بلبلی یا پروانه؟ |
||
|
|
|
|
|
از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار تو با خنده ای نوشتی همقفس خدا نگهدار بنویس مهلت موندن یه نفس بود سهم من از همه دنیا یه قفس بود بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم سر رو شونه هات نذاشتم مث دستات سرد سردم من که تو بن بست غربت زخمی از آوار پائیز فکر چشمای تو بودم با دلی از گریه لبریز شب عاشقونه ی من ، که حروم شد مهلت بودنِ ِ با تو ، که تموم شد ندونستم باید از تو می گذشتم وقتی از غربت چشمات می نوشتم بنویس مهلت موندن یه نفس بود سهم من از همه دنیا یه قفس بود بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم سر رو شونه هات نذاشتم مث دستات سرد سردم |
||
|
|
|
|
|
سفر کردم که از عشقت جدا شم می خوام برگردم اما می ترسم، می ترسم، بگی حرفی نداري |
||
|
|
|
|
|
ای آنکه زدوری ات دلم گریان است وزماتم توخانه ی دل ویران است می میرم وازدرد دلم بی خبری می سوزم وازدیده ی تو پنهان است
************* زاهد بودم، ترانه گویم کردی سرحلقه ی بزم و باده جویم کردی سجاده نشین با وقاری بودم بازیچه ي کودکان کویم کردی
*********** در عشق تو نه سیم و نه زر می باید اینجا لب خشک و چشم تر می باید با این شب و روز کام دل نتوان یافت روز دگرو شب دگر می باید |
||
|
|
|
|
|
ماهى هميشه تشنه ام در زلال لطف بيكران تو مى برد مرا به هر كجا كه ميل اوست موج ديدگان مهربان تو زير بال مرغكان خنده هات زير آفتاب داغ بوسه هات - اى زلال پاك - ! جرعه جرعه جرعه ميكشم ترا بكام خويش تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو ! اى هميشه خوب ! اى هميشه آشنا ! هر طرف كه ميكنم نگاه تا همه كرانه هاى دور عطر و خنده و ترانه ميكند شنا در ميان بازوان تو ! ماهى هميشه تشنه ام اى زلال تابناك ! يك نفس اگر مرا بحال خود رها كنى ماهى تو جان سپرده روى خاك ! |
||
|
|
|
|
|
با همين ديدگان اشك آلود ، از همين روزن گشوده به دود ، به پرستو ، به گل ، به سبزه درود ! به شكوفه ، به صبحدم ، به نسيم ، به بهاري كه مي رسد از راه ، چند روز دگر به ساز و سرود . ما كه دل هاي مان زمستان است ، ما كه خورشيدمان نمي خندد، ما كه باغ و بهارمان پژمرد ، ما كه پاي اميدمان فرسود ، ما كه در پيش چشم مان رقصيد ، اين همه دود زير چرخ كبود ، سر راه شكوفه هاي بهار گريه سر مي دهيم با دل شاد گريه شوق ، با تمام وجود ! سال ها مي رود كه از اين دشت بوي گل يا پرنده اي نگذشت ماه، ديگر دريچه اي نگشود مهر ، ديگر تبسمي ننمود . اهرمن مي گذشت و هر قدمش ، ضربه هول و مرگ و وحشت بود ! بانگ مهميزهاي آتش ريز رقص شمشيرهاي خون آلود ! اژدها مي گذشت و نعره زنان خشم و قهر و عتاب مي فرمود . وز نفس هاي تند زهرآگين ، باد ، همرنگ شعله بر مي خاست، دود بر روي دود مي افزود . هرگز از ياد دشت بان نرود آنچه را اژدها فكند و ربود اشك در چشم برگ ها نگذاشت مرگ نيلوفران ساحل رود . دشمني ، كرد با جهان پيوند دوستي ، گفت با زمين بدرود ... شايد اي خستگان وحشت دشت ! شايد اي ماندگان ظلمت شب ! در بهاري كه مي رسد از راه ، گل خورشيد آرزوهامان ، سر زد از لاي ابرهاي حسود . شايد اكنون كبوتران اميد ، بال در بال آمدند فرود ... پيش پاي سحر بيفشان گل سر راه صبا بسوزان عود به پرستو ، به گل ، به سبزه درود ! |
||
|
|
|
|
|
ای صمیمی! . . . ای دوست گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام میایی دیدنت . . . حتی از دور آب بر آتش دل می پاشد آنقدر تشنه ی دیدار تو ام که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم دل من لک زده است گرمی دست تو را محتاجم و دل من . . . به نگاهی از دور طفلکی می سازد ای قدیمی! . . . ای خوب تو مرا یادکنی . . . یا نکنی من به یادت هستم من صمیمانه به یادت هستم دائم از خنده لبانت لبریز دامنت پرگل باد |
||
|
|
|
|
|
هی فلانی! زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده و کوچک. آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمی خواهی. من گمانم زندگی باید همین باشد ... زخم خوردن آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست بی گمان باید همین باشد ... |
||
|
|
|
|
|
تن تو ظهر تابستونو به یادم میآره |
||
|
|
|
|
|
براي من نوشته: گذشته ها گذشته تموم قصه ها هوس بود براي او نوشتم: براي تو هوس بود ولي براي من نفس بود کاشکي خبر نداشتي ديوونه نگاتم يه مشت خاک ناچيز افتاده اي به زير پاتم کاشکي صداي قلبت نبود صداي قلبم کاشکي نگفته بودم تا وقت جون دادن باهاتم نوشته :هر چه بود تموم شد نوشتم: عمر من حروم شد نوشته :رفته اي ز يادم نوشتم :شمع رو به بادم نوشته: در دلم هوس مرد نوشتم: دل توي قفس مرد کاشکي نبسته بودم زندگيمو به چشمات کاشکي نخورده بودم به سادگي فريب حرفات لعنت به من که آسون به يک نگات شکستم به اين دل ديوونه راه گريزو ساده بستم . |
||
|
|
|
|
|
هیچگاه نگذار در کوهپایه های عشق کسی دستت را بگیرد که احساس میکنی روزي در ارتفاعات آنرا رها خواهد کرد
شقایق گفت :باخنده نه بیمارم، نه تبدارم ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
واز این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود چنان می رفت ومن در دست او بودم |
||