تبليغاتX
قصه ی مرغ مهاجر
زندگی دين بزرگي ست كه بر گردن ماست

به جای یادگاری

دِشنِه زدی به بالم

خیره شدی به چشمام

گفتی دوستت ندارم

شدم یه بی همه کس

همسایه ی جنونت

لعنت به رفتن تو

حتی به این سکونِت

دلم از عشقت خون شد

آکنده از جنون شد

جز خاطِرِت هیچ نموند

پوست، گوشت ِاستخوون شد

یه عاشقی همیشه

نَفَس نَفَس دوستت داشت

اما دل سنگ تو

نطفه ی کینه رو کاشت

تو بودی که شکستی

پیکر و قامتش رو

به میل نفس شومت

دور ریختی زحمتش رو

حالا توی جدالش

با غم عشق و باور

جدایی بین ماها

میزنه حرفِ آخر

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/27ساعت   توسط بابك   | 

جمله از این کوتاه تر نمیشود

آخر از این ساده تر نیست

بگو،

بگو که نشاید جسارت گفتنش

همانند سلامی خشک و خالی ست

بگو،

بگو که گفتنش خوشرنگ

همانند گل ِ نقش بسته بر قالی ست

بُروز عشق سخت است

لیک پایانش به خوشحالی ست

دوستت دارم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/27ساعت   توسط بابك   | 

شيداي زمانم
رسواي جهانم
بي دلبر و بي دل
بي نام و نشانم

 

دامن مكش از من
بنشين كه نشايد
آن دل كه سپردم
ديگر بستانم

آه ... آه

 

افسونگري اي افسانه ي من
افسانه دل ديوانه ي من
شوري و نويدي

 در تيرگي شبهاي سيه
اي روشني كاشانه ي من
چون نور اميدي


شيداي زمانم
رسواي جهانم
بي دلبر و بي دل
بي نام و نشانم

 

دامن مكش از من
بنشين كه نشايد
آن دل كه سپردم
ديگر بستانم

 

شمع ام كه به جان مي سوزم
تا محفل دل افروزم
افسانه منم
افسانه ي عشقم
حال دل خود مي دانم
گر لب ز سخن مي دوزم
ديوانه منم ديوانه ي عشقم
پروا از غمها نكنم
پروانه ام و پروا نكنم
از آتش سوزان
من خود سر تا پا شررم
آتش كم زن بر بال و پرم
اي شمع فروزان
من خود سر تا پا شررم
آتش كم زن بر بال و پرم
اي شمع فروزان

 

شيداي زمانم
رسواي جهانم
بي دلبر و بي دل
بي نام و نشانم

دامن مكش از من
بنشين كه نشايد
آن دل كه سپردم
ديگر بستانم



+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/27ساعت   توسط بابك   | 

خنده زد تا خورشيد

روي آيينه ي آب

گل شب بو با ناز

ديده بگشود از خواب

 

ساقه ي نيلوفر

رفته تا اوج سحر

از لب گل شبنم

چيده صد بوسه ى تر

 

باغ باران خورده

آسمانها آبي

چشمه ها زمزمه گر

دل دريا آبي

 

يعني اي دوست بيا

عهد خود تازه کنيم

کوچه ها را از شوق

پر ز آوازه کنيم

 

زنده ي زيباييست

جان پنهاني ما

تشنه ي ديدن دوست

چشم باراني ما

 

زندگي رنگ دگر

داده اين قافله را

پل بزن با گل عشق

ديگر اين فاصله را

 

يعني اي دوست بيا

عهد خود تازه کنيم

کوچه ها را از شوق

پر ز آوازه کنيم...

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/25ساعت   توسط بابك   | 

گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم


گفتی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا می کنم


گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در


گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم


گفتی که تلخی های می گر ناگوار افتد مرا


گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم


گفتی چه می بينی بگو در چشم چون آيينه ام


گفتم که من خود را در او عريان تماشا می کنم


گفتی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند


گفتم که با يغماگران باری مدارا می کنم


گفتی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم


گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم


گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو


گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم


گفتی اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم


گفتم ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/20ساعت   توسط بابك   | 

امشب اگر ياري كني ، اي ديده! توفان ميكنم

 

آتش به دل مي افكنم ،دريا به دامان ميكنم

 

مي جويمت ، مي جويمت ، با آنكه پيدانيستي

 

مي خواهمت ، مي خواهمت ، هرچند پنهان ميكنم

 

زندان صبر آموز را در مي گشايم ناگهان

 

پرهيز طاقت سوز را، يكسربه زندان ميكنم

 

ياعقل تقواپيشه را ،ازعشق مي دوزم كفن

 

ياشاهد انديشه را،ازعقل عريان مي كنم

 

باز آ كه فرمان مي برم ، ناز تو با جان مي خرم

 

آن را كه مي خواهي ز من ، آن مي كنم آن مي كنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/20ساعت   توسط بابك   | 

بيا تا مونس هم يار هم غمخوار هم باشيم


انيس جان ِغم فرسوده ي بيمار هم باشيم

 


شب آيد شمع هم گرديم بهر يكدگر سوزيم


شود چون روز دست و پاي هم در كار هم باشيم

 


دواي هم،شفاي هم،براي هم،فداي هم


دل هم،جان هم، جانان هم دلدار هم باشيم

 


به هم يك تن شويم و يكدل و يك رنگ و يك پيشه


سري در كار هم آريم،دوش ِ بار هم باشيم

 


جدائي را نباشد زهره اي تا در ميان آيد


به هم آريم سر، بر گرد هم پرگار هم باشيم

 


حيات يكدگر باشيم و بهر يكدگر ميريم


گهي خندان ز هم ، گه خسته و افگار هم باشيم

 


به وقت هوشياري عقل كل گرديم بهر هم


چو وقت مستي آيد ساغر ِ سرشار هم باشيم

 


شويم از نغمه سازي عندليب غم سراي هم


به رنگ و بوي يكديگر شده گلزار هم باشيم

 


به جمعيت پناه آريم ، از باد پريشاني


اگر غفلت كند آهنگ ما هشيار هم باشيم

 


براي ديده باني خواب را بر يكدگر بنديم


ز بهر پاسباني ديده ي بيدار هم باشيم

 


جمال يكدگر گرديم و عيب يكدگر پوشيم


قبا و جبُه و پيراهن و دستار هم باشيم

 


غم هم،شادي هم،دين هم،دنياي هم گرديم


بلاي يكدگر را چاره و ناچار هم باشيم

 


بلا گردان هم گرديده گرد يكدگر گرديم


شده قربان هم از جان و منت دار هم باشیم

 


يكي گرديم در كردار و در گفتار و در رفتار


زبان و دست و پا يك كرده خدمتکار هم باشيم

 

 

نمی بینم به جز تو همدمی ای فیض در عالم


بیا دمساز هم گنجینه ي اسرارهم باشیم

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/18ساعت   توسط بابك   |