|
|
|
|
|
به جای یادگاری دِشنِه زدی به بالم خیره شدی به چشمام گفتی دوستت ندارم شدم یه بی همه کس همسایه ی جنونت لعنت به رفتن تو حتی به این سکونِت دلم از عشقت خون شد آکنده از جنون شد جز خاطِرِت هیچ نموند پوست، گوشت ِاستخوون شد یه عاشقی همیشه نَفَس نَفَس دوستت داشت اما دل سنگ تو نطفه ی کینه رو کاشت تو بودی که شکستی پیکر و قامتش رو به میل نفس شومت دور ریختی زحمتش رو حالا توی جدالش با غم عشق و باور جدایی بین ماها میزنه حرفِ آخر |
||
|
|
|
|
|
جمله از این کوتاه تر نمیشود آخر از این ساده تر نیست بگو که نشاید جسارت گفتنش همانند سلامی خشک و خالی ست بگو که گفتنش خوشرنگ همانند گل ِ نقش بسته بر قالی ست بُروز عشق سخت است لیک پایانش به خوشحالی ست |
||
|
|
|
|
|
شيداي زمانم دامن مكش از من آه ... آه افسونگري اي افسانه ي من در تيرگي شبهاي سيه
دامن مكش از من شمع ام كه به جان مي سوزم شيداي زمانم دامن مكش از من |
||
|
|
|
|
|
خنده زد تا خورشيد روي آيينه ي آب گل شب بو با ناز ديده بگشود از خواب ساقه ي نيلوفر رفته تا اوج سحر از لب گل شبنم چيده صد بوسه ى تر باغ باران خورده آسمانها آبي چشمه ها زمزمه گر دل دريا آبي يعني اي دوست بيا عهد خود تازه کنيم کوچه ها را از شوق پر ز آوازه کنيم زنده ي زيباييست جان پنهاني ما تشنه ي ديدن دوست چشم باراني ما زندگي رنگ دگر داده اين قافله را پل بزن با گل عشق ديگر اين فاصله را يعني اي دوست بيا عهد خود تازه کنيم کوچه ها را از شوق پر ز آوازه کنيم... |
||
|
|
|
|
|
گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم
|
||
|
|
|
|
|
امشب اگر ياري كني ، اي ديده! توفان ميكنم آتش به دل مي افكنم ،دريا به دامان ميكنم مي جويمت ، مي جويمت ، با آنكه پيدانيستي مي خواهمت ، مي خواهمت ، هرچند پنهان ميكنم زندان صبر آموز را در مي گشايم ناگهان پرهيز طاقت سوز را، يكسربه زندان ميكنم ياعقل تقواپيشه را ،ازعشق مي دوزم كفن ياشاهد انديشه را،ازعقل عريان مي كنم باز آ كه فرمان مي برم ، ناز تو با جان مي خرم آن را كه مي خواهي ز من ، آن مي كنم آن مي كنم. |
||
|
|
|
|
|
بيا تا مونس هم يار هم غمخوار هم باشيم
نمی بینم به جز تو همدمی ای فیض در عالم
|
||