|
|
|
|
|
بی تو طوفانزده دشت جنونم، صید افتاده به خونم
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
|
||
|
|
|
|
|
يكشب ز ماورای سياهی ها چون اختری بسوی تو می آيم بر بال بادهای جهان پيما شادان به جستجوی تو می آيم سر تا بپا حرارت و سرمستی چون روزهای دلكش تابستان پر می كنم برای تو دامان را از لاله های وحشی كوهستان يكشب ز حلقه ای كه بدر كوبند در كنج سينه قلب تو می لرزد چون در گشوده شد، تن من بی تاب در بازوان گرم تو می لغزد ديگر در آن دقايق مستی بخش در چشم من گريز نخواهی ديد چون كودكان نگاه خموشم را با شرم در ستيز نخواهی ديد يكشب چو نام من بزبان آری می خوانمت به عالم رؤيايی بر موج های ياد تو می رقصم چون دختران وحشی دريائی يكشب لبان تشنه من با شوق در آتش لبان تو می سوزد چشمان من اميد نگاهش را بر گردش نگاه تو می دوزد از «زهره» آن الهه ي افسونگر رسم و طريق عشق می آموزم يكشب چو نوری از دل تاريكی در كلبه ات شراره می افروزم آه، ای دو چشم خيره بره مانده آری، منم كه سوی تو می آيم بر بال بادهای جهان پيما شادان به جستجوی تو مي آيم |
||
|
|
|
|
|
او ز من رنجيده است
|
||
|
|
|
|
|
هر جا که سفر کردم تو همسفرم بودی وز هر طرفی رفتم تو راهبرم بودی با هر که سخن گفتم پاسخ ز تو بشنفتم بر هر که نظر کردم تو در نظرم بودی هر شب که قمر تابيد هر صبح که سر زد شمس در گردش روز و شب شمس و قمرم بودی در صبحدم عشرت همدوش تو ميرفتم در شامگه غربت بالين سرم بودی در خنده من چون ناز٬در کنج لبم خفتی در گريه من چون اشک٬در چشم ترم بودی چون طرح غزل کردم بيت الغزلم گشتی چون عرض هنر کردم زيب هنرم بودی آواز چو ميخواندم سوز تو به سازم بود پرواز چو ميکردم تو بال و پرم بودی هرگز دل من جز تو يار دگری نگزيد ور خواست که بگزيند يار دگرم بودی ((سرمد))به ديار خود از ره نرسيده گفت: هر جا که سفر کردم تو همسفرم بودی! |
||
|
|
|
|
|
فرقی نمیکند که کجایی، همین که ما- دلتنگ خاطرات هم، آرام و بیصدا- افتادهایم روی ورق پاره های شعر تو مینویسی از من و من به تو مبتلا... حس میکنم کنار منی و نشستهای دل دادهای به جذبهی خاموش لحظهها من در تو پلک میزنم و شعر میشوم تو رفتهای و پر زدهای تا به ناکجا... تو نیستی و دور خودم چرخ میزنم از ابتدای هرچه شده... تا به انتها ابریتر از همیشهام و... باد میوزد امروز چه دوشنبهی سردیست و هوا... فردا به احتمال قوی روز بارش است فردا سهشنبه است، و در جمع بچهها یک صندلی خالی بی شعرهای تو توی ردیف چندم این جمع با صفا دق کرده است توی شلوغی جمعیت شاعر شدست صندلی خالی شما تو نیستی و حال غزل هیچ خوب نیست آن صندلی... منم... و نشستن در انزوا اما هنوز منتظرم که تو میرسی من تا همیشه منتظرم بودن تو را... |
||
|
|
|
|
|
شاید که سفرههای پر از نان برای بعد در خانه فقر آمده، ایمان برای بعد ما خستهایم، دیدن مهمان برای بعد تصویر مرد پیر خیابان برای بعد جا مانده است دفتر فریاد در حیاط فرصت دهید، بارش باران برای بعد هرگز کسی نگفت زمستان برای بعد یک عمر پشت میله ی زندان برای بعد بهتر بگوید عاطفه، انسان برای بعد |
||