|
|
|
|
|
براي آخرين بار، خداكنه بباره تو اين شب كويري، يه قطره از ستاره هميشه بودي و من، تو رو نديدم انگار بگو بگو كه هستي ، براي آخرين بار وقتي دوري، تنهايي نزديكه قلبم بي تو، ميترسه، تاريكه چه لحظه ها كه بي تو، يكي يكي گذشتن عمرمو بردن اما، يه لحظه بر نگشتن تو چشم من نگاه كن، منو به گريه نسپار حالا كه با تو هستم، براي اولين بار |
||
|
|
|
|
|
همچو نی می نالم از سودای دل آتشی در سینه دارم جای دل من که با هر داغ پیدا ساختم سوختم از داغ نا پیدای دل همچو موجم یک نفس آرام نیست بسکه طوفان زا بود دریای دل دل اگر از من گریزد وای من غم اگر از دل گریزد وای دل ما ز رسوایی بلند آوازه ایم نامور شد هر که شد رسوای دل خانه مور است و منزلگاه بوم آسمان با همت والای دل گنج منعم خرمن سیم و زر است گنج عاشق گوهر یکتای دل در میان اشک نومیدی رهی خندم از امیدواری های دل |
||
|
|
|
|
|
فاصله یه حرف ساده س، بین دیدن و ندیدن بگو صرفه با کدومه، شنیدن یا نشنیدن؟ ما می خواستیم از درختا کاغذ و قلم بسازیم بنویسیم تا بمونیم پشت سایه جون نبازیم آینه ها اونجا نبودن تا ببینیم که چه زشتیم رو درخت با نوک خنجر « زنده باد درخت » نوشتیم زنگ خوش صدای تفریح واسه مون زنگ خطر شد همه ي چوبای جنگل، دسته ی تیغ تبر شد کسی معنی خطوط روی کنده رو نفهمید از صدای اره برقی شونه ی درختا لرزید فاصله یه حرف ساده س، بین دیدن و ندیدن بگو صرفه با کدومه، شنیدن یا نشنیدن؟ اگه حرفم رو شنیدی جنگل رو نده به پاییز کاری کن درخت باغچه تن نده به خنجر تیز با جوانه ها یکی شو! قد بکش! نگو که سخته جنگل تازه به پا کن! هر یه آدم یه درخته |
||
|
|
|
|
|
پشت سرُ نگا نکن، تا نبینی که می شکنم برو سفر بخیر عزیز، یار همیشگی ت منم پشت سرُ نگا نکن، دیدنی نیست گریه ی من وقت خداحافظی مون، یه حرف آفتابی بزن بگو همیشه با منی، تا آخرین فصل سفر بگو بگو تا خون نشه، این دل زار در به در سفر بخیر عزیز ِ دل، گردنه ها پر خطره ببین که از هق هق من، شونه ی واژه ها تر ِ برای برگشتن تو، باید کدوم شعرُ سرود باید کدوم ترانه رُ، از کف لحظه ها ربود باید کدوم قصیده رُ، به دست قاصدک سپرد باید که از تو آسمون، چن تا ستاره رُ شمرد بگو همیشه با منی، تا آخرین سطر صدا بگو تا این ترانه رُ، پر کنم از خاطره ها سفر بخیر عزیز دل، گردنه ها پر خطره ببین که از گریه ی من، شونه ی واژه ها تر ِ |
||
|
|
|
|
|
من از پشت شب های بی خاطره من از پشت زندان غم آمدم من از آرزوهای دور و دراز من از خواب چشمان نم آمدم تو تعبير رؤيای ناديده ای تو نوری كه بر سايه تابيده ای تو يك آسمان بخشش بی طلب تو بر خاك ترديد باريده ای تو يك خانه در كوچه ی زندگی تو يك كوچه در شهر آزادگی تو يك شهر در سرزمين حضور توئی راز بودن به اين سادگی مرا با نگاهت به رؤيا ببر مرا تا تماشای فردا ببر دلم قطره ای بي تپش در سراب مرا تا تكاپوی دريا ببر |
||
|
|
|
|
|
نسیم وصل به افسردگان چه خواهدکرد؟ بهارتازه به برگ خزان چه خواهدکرد؟ به من که سوختم ازداغ مهربانی خویش فراق ووصل تونامهربان چه خواهدکرد؟ زفیض ابرچه حاصل گیاه سوخته را؟ شراب بامن افسرده جان چه خواهدکرد؟ |
||
|
|
|
|
|
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را به یاد یار دیرین کاروان گم کرده رامانم که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را سخن با من نمی گوئی الا ای همزبان دل خدایا با که گویم شکوه ي بی همزبانی را؟ نسیم زلف جانان کو که چون برگ خزان دیده به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را؟ به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان خدایا بر مگردان این بلای آسمانی را نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن که از آب بقا جوئید عمر جاودانی را |
||
|
|
|
|
|
خسرو شكيبايي هنرمند وبازيگر خلاق وپرتوان عرصه سينما به رحمت ايزدي پيوست من هيچگاه ديد منفي نسبت به مرگ نداشتم اما درگذشت خسرو عزيز را ضايعه اي جبران ناپذير براي هنر سينما مي دانم ،واقعاً نمي دانم در سالهاي آتي مي توانيم بديلي براي او پيداكنيم يااينكه سالهاي سال جاي خالي اش احساس خواهدشد آنگونه كه اين سالها والبته درابعاد كوچكتر جاي خالي مرحوم حسين پناهي درنقش هاي دوم گاهي بوضوح احساس مي شود من به شخصه خيلي اهل سينما وتماشاي فيلم نيستم اماشكيبايي هنرمندي بود كه باهنر نابش بارها مراشگفت زده كرده وبه تحسين واداشته بود. روحش شاد ويادش گرامي باد |
||
|
|
|
|
|
« وماذاعليك يادنيا! لوحشدت قواك واعطيت في كل زمن ٍٍعليا ًبعقله وقلبه ولسانه وذي فقاره چه مي شد اي دنيا ! اگرهمه توانائي هايت راجمع ميكردي وبه هر عصر و زمانه اي يك علي ديگرمي دادي باهمان عقل وهمان قلب وهمان زبان وهمان ذوالفقار » دكتر جورج جورداق پزشك مسحي لبناني ونويسنده كتاب امام علي صداي عدالت انساني ولادت مولي الموحدين علي (ع) وروز پدر راپيشاپيش تبريك وتهنيت ميگويم |
||
|
|
|
|
|
آرزو دارم شبي عاشق شوي آرزو دارم بفهمي درد را تلخي برخوردهاي سرد را مي رسد روزي كه بي من لحظه ها را سر كني مي رسد روزي كه مرگ عشق راباوركني مي رسد روزي كه شب ها دركنارعكس من نامه هاي كهنه ام را مو به مو از بر كني |
||
|
|
|
|
|
امروزه گرچه ما درعصر ارتباطات واينترنت وانفجاراطلاعات زندگي مي كنيم اما بشريت همچنان ازبعضي تبعيض ها ي نا روا دررنج است ،اگرچه ابنا ء بشر در دو قرن اخير تلاش گسترده اي دربرانداختن تبعيض نژادي داشته ودراين راستاموفقيت كمي هم نداشته اند اما گويا دراين ميان مبارزه باتبعيض مذهبي موردغفلت واقع گرديده وآنچنان كه شايسته است دربين عامه مردم جاي خودرابازنكرده است . سؤال اين است كه كدام يك ازما كه درقرن 21 زندگي مي كنيم واقعاً از روي تحقيق وآگاهي دين ومذهب خودراانتخاب كرده ايم ؟ دريك كلام ما مسلمانيم يامسلمان زاده ؟ شيعه ايم ياشيعه زاده وقس عليهذا حال فرض رابراين مي گذاريم كه همه ماپس ازتحقيق كامل درهمه اديان يك ديني (مثلاً اسلام ) رابرگزديديم ، آيا امكانات مالي وعلمي وعقلي همه به يك اندازه است كه ازهمه انتظارداريم همان ديني راكه ماانتخاب كرده ايم آنهاهم انتخاب كنند . ازاين هم بگذريم آيااگرمسلماني (مسلمان زاده اي) پس ازتحقيقات بسيار، دين ديگري رابرحق دانست باتوجه به احكام موجود ميتواند به راحتي به آن دين بگرود يا خير ؟ باور كنيد دين ومذهب هم ازبسياري جهات به نژاد شبيهند ولذابايد حكم مشابهي داشته باشند به اعتقادمن تبعيض قائل شدن بين پيروان مذاهب به همان اندازه ي تبعيض نژادي زشت وغير انساني است . |
||
|
|
|
|
|
سر خود را مزن اين گونه به سنگ دل ديوانه تنها، دل تنگ منشين در پس اين بهت گران مدران جامه ي جان را؛ مدران مکن اي خسته درين بغض درنگ دل ديوانه تنها، دل تنگ پيش اين سنگدلان قدر دل و سنگ يکيست قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يکيست ديدي آن را که تو خواندي به جهان يارترين سينه را ساختي از عشقش سرشارترين آنکه مي گفت منم بهر تو غمخوارترين چه دل آزارترين شد؛ چه دل آزارترين؟ نه همين سردي و بيگانگي از حد گذراند؟ نه همين در غمت اين گونه نشاند؟ با تو چون دشمن دارد سر جنگ دل ديوانه تنها، دل تنگ ناله از درد مکن آتشي را که در آن زيسته اي سرد مکن با غمش باز بمان سرخ رو باش ازين عشق و سرافراز بمان راه عشق است که همواره شود از خون رنگ دل ديوانه تنها، دل تنگ |
||
|
|
|
|
|
آه ، بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست بي توهر لحظه مرا بیم فرو ریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق وسکوت تو جواب همه مسئله هاست |
||
|
|
|
|
|
تازگی ها تو دل برو شده ای |
||
|
|
|
|
|
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
|
||
|
|
|
|
|
آسيمه سر رسيدي از غربت بيابان دلخسته ديدمت از آوار خيس باران وامانده در تبي گنگ ناگه به من رسيدي من خود شکسته از خود در فصل نااميدي در برکه دو چشمت نه گريه و نه خنده گم کرده راه شب را سرگشته چون پرنده من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم پيدا نمي شدي تو شايد که مرده بودم من با تو خو گرفتم؛ از خنده ات شکفتم چشم تو شاعرم بود تا اين ترانه گفتم در خلوت سرايم يکباره پر کشيدي آنگاه اي پرنده بار دگر پريدي من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم پيدا نمي شدي تو شايد که مرده بودم |
||
|
|
|
|
|
غنچه از خواب پريد |
||
|
|
|
|
|
كه با حضور شما آفتاب لازم نيست خيال دار تو را خصم از چه مي بافد ؟ گلوي شوق كه باشد ، طناب لازم نيست ز بس كه گريه نكردم غرور بغض شكست براي غسل دل مرده آب لازم نيست كجاست جاي تو ؟ از آفتاب مي پرسم سؤال روشن ما را جواب لازم نيست ز پشت پنجره برخيز تا به كوچه رويم براي ديدن تصوير قاب لازم نيست |
||
|
|
|
|
|
فکر بلبل همه آن است که گل شَد یارش گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند خواجه آن است که باشد غم خدمتكارش جای آن است که خون موج زند در دل لعل زین تغابن که خزف میشکند بازارش بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود این همه قول و غزل تعبیه در منقارش ای که از کوچه ي معشوقه ما میگذری بر حذر باش که سر میشکند دیوارش آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل جانب عشق عزیز است فرومگذارش صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه به دو جام دگر آشفته شود دستارش دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود نازپرورد وصال است مجو آزارش |
||
|
|
|
|
|
مسافر خسته من بار سفر رو بسته بود |
||
|
|
|
|
|
یه شب که من حسابی خسته بودم همینجوری چشـــــــــامو بسته بودم سیاهی چشام یه لحــظه سر خورد یه دفعه مثل مرده هـــــــا خوابم برد تــو خواب دیدم محشر کــبری شده محکـمــة الهــــی بــر پــــا شـــده خـــدا نشستـه مــردم از مــرد و زن ردیف ردیف مقــابلش واستــــــــادن چرتکه گذاشتــه و حساب می کنـه به بنده هاش عتاب خطاب می کنـه میگه چـرا این همــه لج می کنیـد راهتــونو بـی خـودی کج مـی کنیـد آیــــــــه فرستـادم کــه آدم بشیـــد بــا دلخوشـی کنــار هـم جـم بشید دلای غــم گرفتــه رو شــــاد کنیــد بـا فکــرتـون دنیــــا رو آبــــــاد کنیـد عقــل دادم بـریـــد تــدبـّــــر کـنیــد نـه اینکه جای عقلو کـــــاه پر کنیـد مــن بهتون چقد مــــاشالاّ گفتــم نیـــــــافریـده بــاریکــــــلاّ گفتـــم من که هـواتونو همیشـه داشتـــم حتی یه لحظه گشنه تون نذاشتـم امــــا شمـا بازی نکـــرده باختیـــد نشستید و خـدای جعلی ساختیـد هر کـدوم از شما خودش خدا شد از مــــا و آیــه های مـا جـدا شـــد یه جو زمین و این همه شلوغــی؟ این همه دیــن و مذهب دروغــی؟ حقیقتـاً شماهـــا خیـلی پستـیـن خر نبـاشیـن گــاوو نمـی پرستین از تـوی جـم یکی بـُلن شد ایستاد بُـلن بـُلن هــی صلـ ــوات فرستـاد از اون قیافه های پـشـم و پـیـلـی ازاون اعُجوبـه های چـرب و چـیـلی گف چرا هیشکی روسری سرش نیست پس چرا هیشکی پیش همسرش نیست چــرا زنـا ایـــن جـــوری بد لبــاسن مــردای غیـــــرتــی کجــا پلاسـن؟ خــدا بهش گف بتمـرگ حرف نــزن اینجا کـــه فرقی نـدارن مــــرد و زن یــارو کِنِف شــد ولــی از رو نــرفت حرف خــدا از گـوش اون تو نـرفـت چشاش مـی چرخه نمی دونم چشه آهان می خواد یواشکی جــیم بشــه دید یـــه کمی سرش شلوغـــه خـدا یواش یواش شـد از جماعت جــــــدا بــا شکمـی شبیـــه بشکـــــة نفت یهو ســرش رو پایین انـداخت و رفت قــراولا چـــن تــــــا بهش ایس دادن یــارو وا نستاد تـــا جلوش واستـادن فوری در آورد واسه شون چک کشید گف ببرید وصــول کنیـد خوش بشیـد دلــــم بـــــرای حــوریـا لـــــــک زده دیـر بــرســم یکــی دیگــه تـک زده اگــــر نرم حوریــــه دلگیر میشــــه تو رو خــــدا بذار برم دیر میشـــــه قراول حضــرت حــق دمش گــــرم بـا رشـوه ی خیلی کلـون نشد نـرم گــوشای یــارو رو گرف تو دستـش کشون کشون بردویه جایـی بستش رشوه ی حاجـی رو ضمیمــه کــردن تـوی جهنـم اونــــــــو بیمــه کـــردن حاجیــه داش بـُلن بُـلن غر مـــی زد داش روی اعصـابـــــا تلنگر مــــی زد خدا بهش گف دیگه بس کـن حاجـی یه خورده هم حبس نفس کن حاجی ایـن همـــــــــه آدم رو معــطّل نکـن بگیـر بشین این قــــده کل کل نکــن یـــه عا لــــمه نامــه داریـم نخــونده تــــــازه ، هنوز کُرات دیگــــه مـونده نامــه ی تـو پر از کـــارای زشتـــــه کی به تو گفتـه جات توی بهشتــــه ؟ بهشت جـــــای آدمـــــای بـاحالـــــه ولت کنـــــم بری بهشت ؟ محالـــــه یادتـــــه کـه چقد ریا می کـــــردی بنده هــای مـارو سیـا مـــی کردی تا یـــه نفر دور و بـرت مـی دیــدی چقد ولا الضّــــا لّینـومـی کشیـدی این همه که روضه ونوحـه خونـدی یه لقمه نون دست کسی رسونـدی؟ خیال می کردی ما حواسمــون نیس نظم و نظام هستی کشکی کشکی س؟ هر کـــــاری کـردی بچــه هـا نوشتن می خوای برو خـودت ببین تـــو زونکن خلاصـــه ، وقتی یـارو فهمید اینـــه بـــــازم دُرُس نمـی تونس بشینــــه کاسه ی صبرش یه دفـه سر می رف تـــا فرصـتی گیر می آورد در می رف قیـامتـه اینجـــا عجـب جـــــــــاییــه جــون شمــــا خیلـی تمـاشـــاییــه از یــــه طرف کلــی کشیش آوردن کشون کشون همــه رو پیش آوردن گفتـم اینـــــارو که قطــــــــار کردن بیچـــــاره ها مگـــه چیکــار کــردن؟ مــــــــــأ موره گف میگم بهت مــن الان مفسد فی الارض کــه میگن همین هان گفت: اینـــــا بهشت فروشی کـردن بـــی پـدرا خــــــدارو جوشی کــردن بنـــــام دین حسابی خــوردن اینها کـــفر خـــــــدارو در آوردن اینهــــا بد جــوری ژاندارکو اینـــا چزونـدن زنــده تـوی آتیش اونـــو سوزوندن روی زمین خـــدایی پیشــه کــردن خون گالیلـــه رو تو شیشــه کــردن اگــــه بهش بگی کُلاتــو صاف کن بهت میگـــه بشین و اعتـراف کــن همیشـــه در حــال نظاره بــــودن شما بگـــــو اینا چی کــــاره بـودن؟ خیام اومد یه بطری ام تــو دستش رفت و یه گوشــه ای گرف نشستش حــــاجی بُـلن شد با صـدای محکم گف : ایـن آقـــا بـاید بــره جهنـــم خدا بهش گف تـــو دخـا لت نکــن بــــه اهـل معرفت جسارت نکـــن بگــــو چرا بـــه خون این هلاکـــی این کـــه نه مدعی داره نـــه شاکـی نــه گـرد و خاک کــرده و نـه هیاهـو نــــه عربده کشیده و نـــه چاقــــو نـــه مال این نــــه مال اونـو برده فقط عـــرق خــــریده رفتـــه خورده آدم خوبیـه هـــــــواشو داشتــــم اینجا خــــودم براش شراب گذاشتـم یهــــو شنیــــدم ایس خبردار دادن نشستـه ها بُــلن شـدن واستـــادن حضرت اسرافیل از اونــــور اومد رف روی چـــار پایــه و چــن تا صـــور زد دیــــدم دارن تخت روون میــــارن فرشتـــه هــــا رو دوششــون میـــارن مونده بودم کــه این کیـــه خدایــــــــا تـــو محشـر این کــارا چیـــــه خدایـــا فِک می کنید داخل اون تخت کی بــــــــود الان میگم ،یـه لحظه ، اسمش چی بـود؟ اون که تو دنیــــــــا مثل توپ صدا کـرد همون کــــه این لامپــارو اختـرا کــــرد همونکه کاراش عالی بــود اون دیگه بگید بــابــا ، تومــــاس ادیسون دیگـه خــدا بهش گف دیگـــه پایین نیـــــــا یـــــه راس بـــــرو بهشت پیش انبیـــا وقتو تلف نکن تــوماس زود بـــــــرو بــه هـر وسیلــه ای اگـــــر بود بــــرو از روی پل نری یــــه وخ مـی افتــی مـیگــم هــــوایی ببرنـــد و مفتــــی باز حاجــی ساکت نتونس بشینــــه گفت کـــه : مفهــــوم عدالت اینـــه؟ آخه ادیسون کــه مسلمون نبــــــود ایـن بـابـا اهل دیــن و ایمــــون نبــود نــه روضه رفته بود نــه پـــــــــــای منبر نــه شمـر می دونس چیـه نـه خـنجــر یــه رکعت هم نماز شب نخــونــــــــــده با سیم میماش شب روبه صُب رسونده حرفــای یارو کــه بـــه اینجــــــا رسید خـــدا یه آهـــی از تــــــه دل کشیـــد حضرت حق خــودش رو جابجـــــــا کرد یــــــه کم به این حاجی نیگا نیگا کـرد از اون نگـاههـای عـــــاقل انـــــدر ـــــ [ سفیه ] شــــو بـاید بیــارم ایـن ور با اینکه خیلی خیلی خستـه هم بـــود خطاب بــــه بنده هاش دوبـاره فرمـــود شمـــا عجب کلّـــه خــــرایی هستید بـــابــا عجب جـــــونـورایـی هستیـــد شمر اگه بـــــــود آدولف هیتلــرم بود خـنجــر اگـــــر بــود روو ِلــوِرم بــــود حیفه کــــه آدم خودشو پیر کنــــــه و ســـوزنش فقط یـــه جـا گیر کنــه میگیـد تومـاس من مسلمـون نبـــود اهل نمــاز و دیـن و ایمــــون نبــــود اولاً از کجـــــا میگیــد ایـن حرفــــو ؟ در بیــــارید کـلّــة زیــــر بـــرفــــــو اون منــو بهتـر از شمـا شنـاختــــه دلیلشم این چیزایــی کــه ساختـه درسـتـــه گفتـه ام عبـــادت کنیــد نگفتــــــه ام به خلـق خدمت کنیـد؟ تومـاس نه بُم ساخته نه جنگ کرده دنیـــارو هم کلـّـــی قشنگ کــــرده من یـــه چراغ کــه بیشتـر نداشتـم اونم تـــو آسمونـا کــــار گذاشتـــم توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد نمیدونید چقــــد کمک به مــن کـرد تو دنیـا هیچـکی بـی چـراغ نبـــوده یا اگـرم بـوده ، تــــو بــاغ نبـــــــوده خــدا بـرای حاجــی آتش افــــروخت دروغ چرا یه کم براش دلم ســـوخت طفلی تو باورش چه قصرا ســــاخته اما بـــه اینجا کـــــه رسیده باختــــه یکی میاد یــــه هاله ای بــاهاشـــه چقـــد بهش میـــاد فرشتـــه باشــه اومد رسید و دست گذاش رو دوشم دهـــانشـــــو آوُرد کنــــار گـوشــــم گف:تو که کلّه ات پرِقورمه سبزیست وقتی نمی فهمی،بپرسی بد نیست اونکـــه نشستـه یک مقــام والاست متــرجمـــه ، رفیق حق تعالـــی ست خـودِ خــــدا نیست ، نمـاینده شـــــه مــــورد اعتماده شـــه بنــده شـــــه خــــدای لم یلد کــــه دیدنــی نیس صـداش با این گوشـا شنیدنی نیس شمـــــــا زمینیـــا همــش همینیـــد اونــــورِ میـــزی رو خـــدا مـی بینیـد همینجوری می خواس بلن شه نم نم گف : کـــه پاشو، بـاید بــری جهنــــم وقتـی دیـدم منم گــــرفتار شــــدم داد کشیــدم یــــه دفعـه بیدار شدم |
||
|
|
|
|
|
وقتی به دنيا ميام ، سياهم وقتی بزرگ ميشم ، سياهم وقتی می ترسم، سياهم وقتی می ميرم ، هنوزم سياهم ولی تو . . .
وقتی بزرگ ميشی ، سفيدی وقتی سردت ميشه آبي ای وقتی مريض ميشي سبزی |
||
|
|
|
|
|
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
|
||
|
|
|
|
|
شادم كه در شرار تو مى سوزم |
||
|
|
|
|
|
اينک که به ياری مزدا تاج سلطنت ايران و بابل و کشورهای جهان اربعه را به سرگذاشته ام اعلام می کنم که تا روزی که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من می دهد دين و آئين و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زير دستان من دين و آئين و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم يا ملتهای ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند. من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من می دهد هرگز سلطنت خود را بر هيچ ملتی تحميل نخواهم کرد و هر ملت آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند يا ننمايد و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد. من تا روزی که پادشاه ايران هستم نخواهم گذاشت کسی به ديگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق وی را از ظالم خواهم گرفت وبه او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد. من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگری را به زور يا به نحو ديگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضايت صاحب مال تصرف نمايد و من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصی ديگری را به بيگاری بگيرد و بدون پرداخت مزد وی را به کار وا دارد. من امروز اعلام می کنم که هر کسی آزاد است که هر دينی را که ميل دارد اختياركند و در هر نقطه که ميل دارد سکونت کند مشروط بر اينکه در آنجا حق کسی را غصب ننمايد و هر شغل را که ميل دارد پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو که مايل است به مصرف برساند مشروط بر اينکه لطمه به حقوق ديگران نزند. من اعلام می کنم که هر کس مسئول اعمال خود می باشد و هيچ کس را نبايد به مناسبت تقصيری که يکی از خويشاوندانش کرده مجازات کرد و مجازات برادر گناهکار و بر عکس به کلی ممنوع است و اگر يک فرد از خانواده يا طايفه ای مرتکب تقصير می شود فقط مقصر بايد مجازات گردد نه ديگران. من تا روزی که به ياری مزدا زنده هستم و سلطنت می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان رابه عنوان غلام و کنيز بفروشند و حکام و زير دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموريت خود مانع از خريد و فروش مردان و زنان بعنوان غلام و کنيز بشوند و رسم بردگی بايد به کلی از جهان برافتد. از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملتهای ايران و بابل و ملتهای ممالک اربعه بر عهده گرفته ام موفق گرداند |
||