تبليغاتX
قصه ی مرغ مهاجر
زندگی دين بزرگي ست كه بر گردن ماست

 

تا نهان سازم از تو بار دگر
راز اين خاطر پريشان را
مي كشم بر نگاه ناز آلود
نرم و سنگين حجاب مژگان را

دل گرفتار خواهش جانسوز
از خدا راه چاره مي جويم
پارساوار در برابر تو
سخن از زهد و توبه مي گويم

آه ... هرگز گمان مبر كه دلم
با زبانم رفيق و همراهست
هر چه گفتم دروغ بود، دروغ
كي تورا گفتم آنچه دلخواهست

تو برايم ترانه مي خواني
سخنت جذبه اي نهان دارد
گوئيا خوابم و ترانه ي تو
از جهاني دگر نشان دارد

شايد اينرا شنيده اي كه زنان
در دل «آري» و «نه» به لب دارند
ضعف خود را عيان نمي سازند
رازدار و خموش و مكارند

آه، من هم زنم، زني كه دلش
در هواي تو مي زند پر و بال
دوستت دارم اي خيال لطيف
دوستت دارم اي اميد محال



 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/25ساعت   توسط بابك   | 


برد دزدی را سوی قاضی عسس

خلق بسیاری روان از پیش و پس

گفت قاضی: کاین خطاکاری چه بود؟

دزد گفت: از مردم آزاری چه سود

گفت: بد کردار را بد کیفر است

گفت:
بدکار از منافق بهتر است

گفت: هان بر گوی شغل خویشتن

گفت: هستم همچو
قاضی راهزن

گفت: آن زرها که بردستی کجاست
؟
گفت: درهمیان
تلبیس شماست

گفت: آن لعل بدخشانی چه شد
؟
گفت: میدانم و میدانی چه شد

گفت
: پیش کیست آن روشن نگین؟
گفت: بیرون آر دست از آستین

دزدی پیدا و پنهان
کار توست
مال دزدی جمله در انبار توست

تو قلم بر حکم داور میبری

من ز
دیوار و تو از در میبری

حد به گردن داری و حد میزنی

گر یکی باید زدن،
صد میزنی

میزنم گر من ره خلق ای رفیق

در ره شرعی تو قطاع
الطریق

می برم من جامه ي درویش عور

تو ربا و رشوه می گیری بزور

دست
من بستی برای یک گلیم
خود گرفتی خانه از دست یتیم

من ربودم موزه و طشت و
نمد
تو سیه دل مدرک و حکم و سند

دزد جاهل، گر یکی ابریق برد

دزد
عارف، دفتر تحقیق برد

دیده های عقل گر بینا شوند

خود فروشان زودتر رسوا
شوند

دزد زر بستند و دزد دین رهید

شحنه ما را دید قاضی را
ندید

من به راه خود ندیدم چاه را

تو بدیدی، کج نکردی راه را

میزدی
خود، پشت پا بر راستی
راستی از دیگران می خواستی

دیگر ای گندم نمای جو
فروش
با ردای عجب
،عیب خود مپوش

چیره دستان می ربایند آنچه هست

می بُرند آنگه ز دزدِ کاه  دست

در دل ما حرص، آلایش فزود

نیت پاکان چرا
آلوده بود؟

دزد اگر شب، گرم ِ  یغما کردنست

دزدی ِ حکام ،روز ِ روشن
است

حاجت ار ما را ز راه راست برد
دیو قاضی را به هر جا خواست برد

 

 

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/24ساعت   توسط بابك   |