تبليغاتX
قصه ی مرغ مهاجر
زندگی دين بزرگي ست كه بر گردن ماست

من همسن و سال پسر تو هستم ،

 

تو همسن و سال پدر من هستي.

 

پسر تو درس مي خواند و کار نمي کند،

 

من کار مي کنم و درس نمي خوانم.

 

پدر من نه کار دارد ، نه خانه،

 

تو هم کار داري هم خانه ، هم کارخانه ؛

 

من در کارخانه ي تو کار مي کنم.

 

و در اينجا همه چيز عادلانه تقسيم شده است:

 

سود آن براي تو ، دود آن براي من.

 

من کار مي کنم ، تو احتکار مي کني.

 

من بار مي کنم ،تو انبار مي کني.

 

من رنج مي برم،تو گنج مي بري.

 

من در کارخانه ي تو کار ميکنم.

 

و در اينجا هيچ فرقي بين من و تو نيست:

 

وقتي که من کار مي کنم، تو خسته مي شوي،

 

وقتي که من خسته مي شوم ، تو براي استراحت به شمال مي روي،

 

وقتي که من بيمار مي شوم ،تو براي معالجه به خارج مي روي.

 

من در کارخانه ي تو کار مي کنم.

 

و در اينجا همه کارها به نوبت است:

 

يک روز من کار مي کنم، تو کار نمي کني،

 

روز ديگر تو کار نمي کني ، من کار مي کنم.

 

من در کارخانه ي تو کار مي کنم

 

کارخانه ي تو بزرگ است.

 

اما کارخانه ي تو هر قدر هم بزرگ باشد،

 

از کارخانه ي خدا که بزرگتر نيست.

 

کارخانه ي خدا از کارخانه ي تو و از همه ي کارخانه ها بزرگتر است.

 

و در کارخانه ي خدا همه ي کارها به نوبت است،

 

در کارخانه ي خدا همه چيز عادلانه تقسيم مي شود.

 

در کارخانه ي خدا ، همه کار مي کنند.

 

در کارخانه ي خدا ، حتي خدا هم کار مي کند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/05ساعت   توسط بابك   |