تبليغاتX
قصه ی مرغ مهاجر
زندگی دين بزرگي ست كه بر گردن ماست

 

 

 

 

 

یک نفر آمد قرارم را گرفت

برگ و بار و شاخسارم را گرفت

چهار فصل من بهاران بود ، حیف!

 باد پائیزی بهارم را گرفت

اعتباری داشتم در پیش عشق

با نگاهی ، اعتبارم را گرفت

عشق یا چیزی شبیه عشق بود

 آمد و دار و ندارم را گرفت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/14ساعت   توسط بابك   | 

من که گفتم: این بهار افسردنی است

من که گفتم :این پرستو مردنی است

من که گفتم ای دل بی بند و بار!

عشق یعنی رنج ، یعنی انتظار

آه ! عجب کاری به دستم داد دل

هم شکست و هم شکستم داد دل

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/11ساعت   توسط بابك   |