تبليغاتX
قصه ی مرغ مهاجر
زندگی دين بزرگي ست كه بر گردن ماست

كفش هايم كو
چه كسي بود صدا زد : سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
 
و منوچهر و پروانه و شايد همه مردم شهر
شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد
ونسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي روبد
بوي هجرت مي آيد
 
بالش من پر آواز پر چلچله ها ست
صبح خواهد شد
و به اين كاسه آب
 
آسمان هجرت خواهد كرد
 
بايد امشب بروم
 
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
 
حرفي از جنس زمان نشنيدم
هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد
هيچ كس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت
من به اندازه يك ابر دلم ميگيرد
 
وقتي از پنجره مي بينم حوري
دختر بالغ همسايه
 
پاي كميابترين نارون روي زمين
فقه مي خواند
چيزهايي هم هست لحظه هايي پر اوج
مثلا شاعره اي را ديدم
 
آنچنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
 
و شبي از شب ها
مردي از من پرسيد :
تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟
بايد امشب بروم
بايد امشب چمداني را
 
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد بردارم
و به سمتي بروم
 
كه درختان حماسي پيداست
رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند
يك نفر باز صدا زد : سهراب
كفش هايم كو؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/04/05ساعت   توسط بابك   | 

روزي خواهم آمد و پيامي خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ريخت
و صدا درخواهم داد اي سبدهاتان پر خواب سيب آوردم سيب سرخ خورشيد
خواهم آمد گل ياسي به گدا خواهم داد
زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهم بخشيد
 كور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
 دوره گردي خواهم شد كوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آي شبنم شبنم شبنم
رهگذاري خواهد گفت : راستي را شب تاريكي است كهكشاني خواهم دادش
روي پل دختركي بي پاست دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچيد
 هر چه ديوار از جا خواهم بركند
رهزنان را خواهم گفت : كارواني آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم كرد
 من گره خواهم زد چشمان را با خورشيد ‚ دل ها را با عشق سايه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پيوست خواب كودك را با زمزمه زنجره ها
 بادبادك ها به هوا خواهم برد
 گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پيش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ريخت
مادياني تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتي در راه و من مگس هايش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر ديواري ميخكي خواهم كاشت
پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند
هر كلاغي را كاجي خواهم داد
 مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك
آشتي خواهم داد
 آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
 نور خواهم خورد
 دوست خواهم داشت

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/04/05ساعت   توسط بابك   | 

من از نهايت شب حرف ميزنم


من از نهايت تاريكي

و از نهايت شب حرف ميزنم

اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار

و يك دريچه كه از آن

به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/04/05ساعت   توسط بابك   | 

عجب صبري دارد خدا دارد!

 

اگر من جاي او بودم ،

همان يك لحظه اول،

كه اول ظلم را مي ديديم از مخلوق بي وجدان ،

جهان را با همه زيبايي و زشتي ،

به روي يكدگر ، ويرانه مي كردم

****

عجب صبري خدا دارد!

اگرمن جاي او بودم ،

كه در همسايه صد ها گرسنه ، چند بزمي  گرم عيش و نوش ميديدم ،

نخستين نعره ي مستانه را خاموش آن دم ،

برلب پيمانه مي كردم .

****

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم ،

كه مي ديدم يكي عريان ولرزان ، ديگري پوشيده از صد جامه ي رنگين ،

زمين و آسمان را

واژگون ، مستانه مي كردم.

***

عجب صبري خدا دارد!

اگر من جاي او بودم ،

نه طاعت مي پذيرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگر ها تيز كرده ،

پاره پاره در كف زاهد نمايان ،

سبحه ي صد دانه مي كردم.

***

عجب صبري خدا دارد!

اگر من جاي او بودم ،

براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان ،

هزاران ليلي ناز آفرين را كوبه كو ،

آواره و ديوانه مي كردم .

***

عجب صبري خدا دارد!

اگر من جاي او بودم ،

به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ،

سراپاي وجود بي وفا معشوق را

پروانه مي كردم.

***

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم ،

به عرش كبريايي ، با همه صبر خدايي ،

تا كه مي ديدم عزيز نا به جايي، ناز بر يك نارواگرديده خواري مي فروشد ،

گردش اين چرخ را

وارونه ، بي صبرانه مي كردم.

***

عجب صبري خدا دارد!

اگر من جاي او بودم ،

كه مي ديدم مشوش عارف و عامي ، ز برق فتنه ي اين علم عالم سوز مردم كش ،

به جز انديشه ي عشق و وفا ، معدوم هر فكري ،

در اين دنيا ي پرافسانه مي كردم .

***

عجب صبري خدا دارد!

چرامن جاي او باشم؟

همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشت كاري ها ي

اين مخلوق را دارد!

وگرنه من به جاي او چو بودم ،

يك نفس كي عادلانه سازشي ،

با جاهل و فرزانه مي كردم؟

عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/04/05ساعت   توسط بابك   | 

دلم گرفته است 


دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغ هاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني ست

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/04/05ساعت   توسط بابك   | 

اهل كاشانم 
 روزگارم بد نيست
تكه ناني دارم خرده هوشي سر سوزن ذوقي
مادري دارم بهتراز برگ درخت
 دوستاني بهتر از آب روان
 و خدايي كه دراين نزديكي است
لاي اين شب بوها پاي آن كاج بلند
روي آگاهي آب روي قانون گياه


 من مسلمانم
قبله ام يك گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
 دشت سجاده من
 من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم
 در نمازم جريان دارد ماه جريان دارد طيف
سنگ از پشت نمازم پيداست
 همه ذرات نمازم متبلور شده است
 من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
 من نمازم را پي تكبيرة الاحرام علف مي خوانم
پي قد قامت موج
 كعبه ام بر لب آب
 كعبه ام زير اقاقي هاست
 كعبه ام مثل نسيم مي رود باغ به باغ مي رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشني باغچه است


 اهل كاشانم
 پيشه ام نقاشي است
 گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
 دل تنهايي تان تازه شود
چه خيالي چه خيالي ... مي دانم
پرده ام بي جان است
 خوب مي دانم حوض نقاشي من بي ماهي است


 اهل كاشانم
نسبم شايد برسد
به گياهي در هند به سفالينه اي از خاك سيلك
نسبم شايد به زني فاحشه در شهر بخارا برسد
 پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف
پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي
 پدرم پشت زمانها مرده است
 پدرم وقتي مرد آسمان آبي بود
 مادرم بي خبر از خواب پريد خواهرم زيبا شد
 پدرم وقتي مرد پاسبان ها همه شاعر بودند
مرد بقال از من پرسيد :‌ چند من خربزه مي خواهي ؟
 من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند ؟
پدرم نقاشي مي كرد
تار هم مي ساخت تار هم ميزد
خط خوبي هم داشت
باغ ما در طرف سايه دانايي بود
باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آيينه بود
 باغ ما شايد قوسي از دايره سبز سعادت بود
ميوه كال خدا را آن روز مي جويدم در خواب
 آب بي فلسفه مي خوردم
 توت بي دانش مي چيدم
 تا اناري تركي بر مي داشت دست فواره خواهش مي شد
تا چلويي مي خواند سينه از ذوق شنيدن مي سوخت
گاه تنهايي صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد
 شوق مي آمد دست در گردن حس مي انداخت
فكر بازي مي كرد
زندگي چيزي بود مثل يك بارش عيد يك چنار پر سار
زندگي در آن وقت صفي از نور و عروسك بود
 يك بغل آزادي بود
زندگي در آن وقت حوض موسيقي بود
طفل پاورچين پاورچين دور شد كم كم در كوچه سنجاقك ها
 بار خود را بستم رفتم از شهر خيالات سبك بيرون

 دلم از غربت سنجاقك پر
 من به مهماني دنيا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
 من به ايوان چراغاني دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
 تا ته كوچه شك
 تا هواي خنك استغنا
تا شب خيس محبت رفتم
 من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق
 رفتم ‚ رفتم تا زن
 تا چراغ لذت
تا سكوت خواهش
تا صداي پر تنهايي
 چيزها ديدم در روي زمين
 كودكي ديدم ماه را بو مي كرد
 قفسي بي در ديدم كه در آن روشني پرپر مي زد
 نردباني كه از آن عشق مي رفت به بام ملكوت
 من زني را ديدم نور در هاون مي كوبيد
ظهر در سفره آنان نان بود سبزي بود دوري شبنم بود

 كاسه داغ محبت بود
 من گدايي ديدم در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست
و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز
بره اي را ديدم بادبادك مي خورد
من الاغي ديدم يونجه را مي فهميد
در چراگاه نصيحت گاوي ديدم سير
شاعري ديدم هنگام خطاب به گل سوسن مي گفت: شما
من كتابي ديدم واژه هايش همه از جنس بلور
 كاغذي ديدم از جنس بهار
 موزه اي ديدم دور از سبزه
 مسجدي دور از آب
سر بالين فقيهي نوميد كوزه اي ديدم لبريز سؤال
قاطري ديدم بارش انشا
اشتري ديدم بارش سبد خالي پند و امثال
عارفي ديدم بارش تننا ها يا هو
 من قطاري ديدم روشنايي مي برد
 من قطاري ديدم فقه مي بردو چه سنگين مي رفت
من قطاري ديدم كه سياست مي برد و چه خالي مي رفت
 من قطاري ديدم تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد
 و هواپيمايي كه در آن اوج هزاران پايي
 خاك از شيشه آن پيدا بود
كاكل پوپك
 خال هاي پر پروانه
عكس غوكي در حوض
و عبور مگس از كوچه تنهايي
 خواهش روشن يك گنجشك وقتي از روي چناري به زمين مي آيد
و بلوغ خورشيد
 و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح
پله هايي كه به گلخانه شهوت مي رفت
پله هاي كه به سردابه الكل مي رفت
پله هايي كه به قانون فساد گل سرخ
و به ادراك رياضي حيات
 پله هايي كه به بام اشراق
پله هايي كه به سكوي تجلي مي رفت
 مادرم آن پايين
استكان ها را در خاطره شط مي شست
 شهر پيدا بود
 رويش هندسي سيمان ، آهن ، سنگ
سقف بي كفتر صدها اتوبوس
 گل فروشي گلهايش را مي كرد حراج
در ميان دو درخت گل ياس شاعري تابي مي بست
 پسري سنگ به ديوار دبستان ميزد
 كودكي هسته زردآلو را روي سجاده بيرنگ پدر تف مي كرد
و بزي از خزر نقشه جغرافي آب مي خورد
بند رختي پيدا بود : سينه بندي بي تاب
چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابيدن گاري چي
 مردگاريچي در حسرت مرگ
عشق پيدا بود موج پيدا بود
برف پيدابود دوستي پيدا بود
 كلمه پيدا بود
 آب پيدا بود عكس اشيا در آب
 سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون
 سمت مرطوب حيات
 شرق اندوه نهاد بشري
فصل ولگردي در كوچه زن
بوي تنهايي در كوچه فصل
 دست تابستان يك بادبزن پيدا بود
سفر دانه به گل
سفر پيچك اين خانه به آن خانه
سفر ماه به حوض
فوران گل حسرت از خاك
ريزش تاك جوان ازديوار
 بارش شبنم روي پل خواب
پرش شادي از خندق مرگ
 گذر حادثه از پشت كلام
جنگ يك روزنه با خواهش نور
 جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد
جنگ تنهايي بايك آواز
جنگ زيباي گلابي ها با خالي يك زنبيل
جنگ خونين انار و دندان
 جنگ نازي ها با ساقه ناز
جنگ طوطي و فصاحت با هم
 جنگ پيشاني با سردي مهر
حمله كاشي مسجد به سجود
حمله باد به معراج حباب صابون
حمله لشكر پروانه به برنامه دفع آفات
 حمله دسته سنجاقك به صف كارگر لوله كشي
حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي
حمله واژه به فك شاعر
فتح يك قرن به دست يك شعر
فتح يك باغ به دست يك سار
فتح يك كوچه به دست دو سلام
فتح يك شهربه دست سه چهار اسب سوار چوبي
 فتح يك عيد به دست دو عروسك يك توپ
 قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر
قتل يك قصه سر كوچه خواب
قتل يك غصه به دستور سرود
قتل مهتاب به فرمان نئون
قتل يك بيد به دست دولت
قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ
همه ي روي زمين پيدا بود
نظم در كوچه يونان مي رفت
 جغد در باغ معلق مي خواند
 باد در گردنه خيبر بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند
روي درياچه آرام نگين قايقي گل مي برد
در بنارس سر هر كوچه چراغي ابدي روشن بود
مردمان را ديدم
 شهر ها را ديدم
دشت ها را كوهها را ديدم
 آب را ديدم خاك راديدم
 نور و ظلمت را ديدم
 و گياهان را در نور و گياهان را در ظلمت ديدم
 جانور را در نور ، جانور را در ظلمت ديدم
و بشر را در نور و بشر را در ظلمت ديدم


اهل كاشانم اما
شهر من كاشان نيست
شهر من گم شده است
 من با تاب من با تب
 خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام
من دراين خانه به گمنامي نمناك علف نزديكم
من صداي نفس باغچه را مي شنوم
و صداي ظلمت را وقتي از برگي مي ريزد
و صداي سرفه روشني از پشت درخت
 عطسه آب از هر رخنه سنگ
 چك چك چلچله از سقف بهار
 و صداي صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهايي
و صداي پاك  پوست انداختن مبهم عشق
 متراكم شدن ذوق پريدن در بال
و ترك خوردن خودداري روح
 من صداي قدم خواهش را مي شنوم
 و صداي پاي قانوني خون را در رگ
ضربان سحر چاه كبوترها
تپش قلب شب آدينه
جريان گل ميخك در فكر
شيهه پاك حقيقت از دور
 من صداي وزش ماده را مي شنوم
 و صداي كفش ايمان را در كوچه شوق
 و صداي باران را روي پلك تر عشق
روي موسيقي غمناك بلوغ
روي اواز انارستان ها
و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب
 پاره پاره شدن كاغذ زيبايي
 پر و خالي شدن كاسه غربت از باد
 من به آغاز زمين نزديكم
نبض گل ها را مي گيرم
 آشنا هستم با سرنوشت تر آب عادت سبز درخت
روح من در جهت تازه اشيا جاري است
روح من كم سال است
 روح من گاهي از شوق سرفه اش مي گيرد
 روح من بيكاراست
قطره هاي باران را ، درز آجرها را مي شمارد
 روح من گاهي مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد
من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن
 من نديدم بيدي سايه اش را بفروشد به زمين
رايگان مي بخشد نارون شاخه خود را به كلاغ
 هر كجا برگي هست شور من مي شكفد
بوته خشخاشي شست و شو داده مرا در سيلان بودن
مثل بال حشره وزن سحر را ميدانم
 مثل يك گلدان مي دهم گوش به موسيقي روييدن
 مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم
مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم
 مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابدي
 تا بخواهي خورشيد تا بخواهي پيوند تا بخواهي تكثير
من به سيبي خشنودم
و به بوييدن يك بوته بابونه
 من به يك آينه يك بستگي پاك قناعت دارم
 من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد
و نمي خندم اگر فلسفه اي ماه را نصف مي كند
من صداي پر بلدرچين را مي شناسم
رنگ هاي شكم هوبره را، اثر پاي بز كوهي را
خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد
 سار كي مي آيد كبك كي مي خواند باز كي مي ميرد
ماه در خواب بيابان چيست
 مرگ در ساقه خواهش
 و تمشك لذت زير دندان هم آغوشي
زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
 زندگي چيزي نيست كه لب تاقچه عادت از يادمن و تو برود
زندگي جذبه دستي است كه مي چيند
زندگي نوبر انجير سياه در دهان گس تابستان است
زندگي بعد درخت است به چشم حشره
زندگي تجربه شب پره در تاريكي است
 زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد
زندگي سوت قطاري است كه درخواب پلي مي پيچد
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست
خبر رفتن موشك به فضا
لمس تنهايي ماه
فكر بوييدن گل در كره اي ديگر
زندگي شستن يك بشقاب است
 زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است
زندگي مجذور آينه است
 زندگي گل به توان ابديت
زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما
زندگي هندسه ساده و يكسان نفسهاست


هر كجا هستم باشم
 آسمان مال من است
 پنجره، فكر، هوا، عشق، زمين مال من است
 چه اهميت دارد
 گاه اگر مي رويند
قارچ هاي غربت ؟
 من نمي دانم كه چرا مي گويند : اسب حيوان نجيبي است كبوتر زيباست
 و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست
 گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد
چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد
واژه ها را بايد شست
واژه بايد خود باد ، واژه بايد خود باران باشد
چترها را بايد بست
 زير باران بايد رفت
فكر را ،خاطره را زير باران بايد برد
با همه مردم شهر زير باران بايد رفت
دوست را زير باران بايد ديد
عشق را زير باران بايد جست
 زير باران بايد با زن خوابيد
زير باران بايد بازي كرد
زير باران بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت
 زندگي تر شدن پي در پي
زندگي آب تني كردن در حوضچه اكنون است
رخت ها را بكنيم
آب در يك قدمي است
روشني را بچشيم
شب يك دهكده را وزن كنيم خواب يك آهو را
 گرمي لانه لك لك را ادراك كنيم
روي قانون چمن پا نگذاريم
در موستان گره ذايقه را باز كنيم
 و دهان را بگشاييم اگر ماه درآمد
و نگوييم كه شب چيز بدي است
 و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ
 و بياريم سبد
 ببريم اين همه سرخ اين همه سبز
صبح ها نان و پنيرك بخوريم
 و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام
و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت
و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد
 و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست
 و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند
و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد
و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون
 و بدانيم اگر كرم نبود زندگي چيزي كم داشت
و اگر خنج نبود لطمه مي خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود دست ما  در پي چيزي مي گشت
 و بدانيم اگر نور نبود منطق زنده  پرواز دگرگون مي شد
 و بدانيم كه پيش از مرجان خلايي بود در انديشه دريا ها
و نپرسيم كجاييم
 بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را
و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست
 و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است
 و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي چه شبي داشته اند
 پشت سرنيست فضايي زنده
پشت سر مرغ نمي خواند
پشت سر باد نمي آيد
 پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است
 پشت سر خستگي تاريخ است
 پشت سر خاطره ي موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد
لب دريا برويم
 تور در آب بيندازيم
 وبگيريم طراوت را از آب
 ريگي از روي زمين برداريم
 وزن  بودن را احساس كنيم
 بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
ديده ام گاهي در تب ماه مي آيد پايين
مي رسد دست به سقف ملكوت
ديده ام سهره بهتر مي خواند
 گاه زخمي كه به پا داشته ام
 زير و بم هاي زمين را به من آموخته است
گاه در بستر بيماري من حجم گل چند برابر شده است
و فزون تر شده است قطر نارنج،شعاع فانوس
و نترسيم از مرگ
 مرگ پايان كبوترنيست
مرگ وارونه يك زنجره نيست
 مرگ در ذهن اقاقي جاري است
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد
 مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند
مرگ مسؤول قشنگي پر شاپرك است
مرگ گاهي ريحان مي چيند
 مرگ گاهي ودكا مي نوشد
گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد
و همه مي دانيم
 ريه هاي لذت پر اكسيژن مرگ است
در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپر هاي صدا مي شنويم
پرده را برداريم
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد
 بگذاريم بلوغ زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند
بگذاريم غريزه پي بازي برود
 كفش ها رابكند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند
 چيز بنويسد
 به خيابان برود
ساده باشيم
ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت
كار مانيست شناسايي راز گل سرخ
كار ما شايد اين است
 كه در افسون گل سرخ شناور باشيم
پشت دانايي اردو بزنيم
 دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم
 صبح ها وقتي خورشيد در مي آيد متولد بشويم
 هيجان ها را پرواز دهيم
 روي ادراك فضا ، رنگ، صدا، پنجره ،گل، نم بزنيم
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي هستي
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم
 نام را باز ستانيم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم
كار ما شايد اين است
 كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/04ساعت   توسط بابك   | 

دشت‌هايي چه فراخ!
كوه‌هايي چه بلند
در گلستانه چه بوي علفي مي‌آمد!
من در اين آبادي، پي چيزي مي‌گشتم:
پي خوابي شايد،
پي نوري، ريگي، لبخندي.

پشت تبريزي‌ها
غفلت پاكي بود، كه صدايم مي‌زد.

پاي ني‌زاري ماندم، باد مي‌آمد، گوش دادم:
چه كسي با من، حرف مي‌زد؟
سوسماري لغزيد.
راه افتادم.
يونجه‌زاري سر راه.
بعد جاليز خيار، بوته‌هاي گل رنگ
و فراموشي خاك.

لب آبي
گيوه‌ها را كندم، و نشستم، پاها در آب:
"من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است!
نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه.
چه كسي پشت درختان است؟
هيچ، مي‌چرخد گاوي در كرد.
ظهر تابستان است.
سايه‌ها مي‌دانند، كه چه تابستاني است.
سايه‌هايي بي‌لك،
گوشه‌اي روشن و پاك،
كودكان احساس! جاي بازي اين‌جاست.
زندگي خالي نيست:
مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست.
آري
تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.

در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بي‌تابم، كه دلم مي‌خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه.
دورها آوايي است، كه مرا میخواند.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/03ساعت   توسط بابك   | 

 هنوز گوشم از گفتگوي بي گريه مان گرم بود!
از جايم بلند شدم،
پنجره را باز كردم
و ديدم زندگي هم هر از گاهي زيباست!
شنيدم كه كلاغ ديوار نشين حياط
چه صداي قشنگي دارد!
فهميدم كه بيهوده به جنون ِ مجنون ميخنديدم!
فهيدم كه عشق،
آسمان روشني دارد!
رو به روي عكس ِ سياه و سفيد تو ايستادم،
دستهايم را به وسعت ِ « دوستت مي دارم!» باز كردم،
و جهان را در آغوش گرفتم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/31ساعت   توسط بابك   | 

پنداشت او قلم 
 در دستهاي مرتعشش
باري عصاي حضرت موساست
مي گفت:
 اگر رها كنمش اژدها شود
 ماران و مور هاي
 اين ساحران رانده وامانده را
فرو بلعد
مي گفت :
وز هيبت قلم
فرعون اگر به تخت نلرزد
ديگر جهان ما به چه ارزد ؟
بر كرسي قضا و قدر
قاضي
 بنشسته با شكوه خدايان تندخو
تمثيل روزگار قيامت
انگشت اتهام گرفته به سوي او
برخيز
 از اتهام خود اينك دفاع كن
اين آخرين دفاع
پيش از دفاع زندگيت را وداع كن
مي گفت :
امان دهيد
 تا آخرين سپيده
 تا آخرين طلوع زندگيم را
نظاره گر شوم
 پيش از سپيده دم كه فلق در حجاب بود
 بر گرد گردنش اثري از طناب بود
و چشمهاي بسته او غرق آب بود
 در پاي چوب دار
هنگام احتضار
 از صد گره گرهي نيز وا نشد
 موسي نبود او
 دردستهاي او قلمش اژدها نشد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/30ساعت   توسط بابك   | 

محبوب من بيا 


 تا اشتياق بانگ تو در جان خسته ام


 شور و نشاط عشق برانگيزد

 
 من غرق مستي ام


 از تابش وجود تو در جام جان چنين


 سرشار هستي ام


 من بازتاب صولت زيبايي توام


 آيينه شكوه دلارايي توام

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/30ساعت   توسط بابك   | 

نام جاوید ای وطن
صبح امید ای وطن
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان

وطن ای هستی من
شور و سرمستی من

جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان

بشنو سوز سخنم
که همآواز تو منم
همه جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم
بشنو سوز سخنم
که نوا گر این چمنم
همه جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران جوان

ز صلابت ایران جوان

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/30ساعت   توسط بابك   | 

يار دبستانی من


با من و همراه منی

 
چوب الف بر سر ما


بغض من و آه منی

 
حک شده اسم من و تو


رو تن اين تخته سياه


ترکه بيداد و ستم


مونده هنوز رو تن ما

 
دشت بيفرهنگی ما


هرزه تموم علفاش

 
خوب اگه خوب

 
بد اگه بد


مرده دلای آدماش


دست من و تو بايد اين


پرده ها رو پاره کنه


کی ميتونه جز من و تو


درد ما رو چاره کنه


يار دبستانی من


با من و همراه منی


چوب الف بر سر ما


بغض من و آه منی


حک شده اسم من و تو

 
رو تن اين تخت سياه


ترکه بيداد و ستم


مونده هنوز رو تن ما

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/29ساعت   توسط بابك   | 

من همون جزيره بودم خاکی و صميمی و گرم

واسه عشقبازی موجا قامتم يه بسترنرم

يه عزيز دردونه بودم پيش چشم خيس موجا

يه نگين سبز خالص روی انگشتر دريا

تا که يک روز تو رسيدی توی قلبم پا گذاشتی

غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی

زير رگبار نگاهت دلم انگار زيرورو شد

برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد

 تانفس کشيدی انگار نفسم بريد تو سينه
ابر و باد و دريا گفتن حس عاشقی همينه

اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی

اما تاقايقی اومد از من و دلم گذشتی
رفتی با قايق عشقت سوی روشنی فردا
من و دل اما نشستيم چشم به راهت لب دريا
ديگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن ميگذره اما به سختی
دل تنها و غريبم داره اين گوشه ميميره
ولی حتی وقت مردن باز سراغتو ميگيره
ميرسه روزی که ديگه قعر دريا می شه خونم
اما تو دريای عشقت باز يه گوشه ميمونم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/29ساعت   توسط بابك   | 

اي واي بر اسيري كه از ياد رفته باشد

در دام مانده باشد،صياد رفته باشد

آه از دمي كه تنهابا داغ او چو لاله

در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

امشب صداي تيشه از بيستون نيامد

شايد به خواب شيرين فرهاد رفته باشد

خونش به تيغ حسرت يا رب حلال بادا

صيدي كه از كمندت ،آزاد رفته باشد

از آه دردناكي سازم خبر دلت را

وقتي كه كوه صبرم بر باد رفته باشد

رحم است بر اسيري كه از گرد دام زلفت

با صد اميدواري ناشاد رفته باشد

شادم كه از رقيبان دامن كشان گذشتي

گو مشت خاك ماهم بر باد رفته باشد

پر شور از حزين است امروز كوه وصحرا

مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/03/27ساعت   توسط بابك   | 

مرده بدم،زنده شدم،گريه بدم،خنده شدم

دولت عشق آمد ومن دولت پاينده شدم

ديده سيراست مرا،جان دلير است مرا

زهره شير است مرا، زهره تابنده شدم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/22ساعت   توسط بابك   | 

اي شب !به پاس صحبت ديرين خداي را

با او بگو حكايت شب زنده داري ام

با او بگو چه مي كشم از درد اشتياق

شايد وفا كند بشتابد به ياري ام

 

اي دل ! چنان بنال كه آن ماه نازنين

آگه شود ز رنج من وعشق پاك من

با او بگو كه مهر تو از دل نمي رود

هرچند بسته مرگ كمر بر هلاك من

 

اي شعر من !بگو كه جدائي چه مي كند

كاري بكن كه در دل سنگش اثر كني

اي چنگ غم كه از تو به جز ناله برنخاست

راهي بزن كه ناله ازاين بيشتر كني

 

اي آسمان ! به سوز دل من گواه باش

كز دست غم به كوه وبيابان گريختم

داني كه شب همه شب دور از آن نگاه

مانند شمع سوختم و اشك ريختم

 

اي روشنان عالم بالا ! ستاره ها!

رحمي به حال عاشق خونين جگر كنيد

يا جان من ز من بستانيد بي درنگ

يا پا فرا نهيد وخدا را خبر كنيد

 

آري مگر خدا به دل اندازدش كه من

زين آه وناله راه به جايي نمي برم

جز ناله هاي تلخ نريزد ز ساز من

از حال دل اگر سخني بر لب آورم

 

آخر اگر پرستش او شد گناه من

عذر گناه من همه چشمان مست اوست

تنها نه عشق و زندگي و آرزوي من

او هستي من است كه آينده دست اوست

 

عمري مرا به مهر و وفا آزموده است

داند من آن نيم كه كنم رو به هر دري

او نيز مايل است به عهدي وفا كند

اما اگر خدا بدهد عمر ديگري. 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/03/20ساعت   توسط بابك   | 

من مرغ آتشم

مي سوزم از شراره اين عشق سركشم

چون سوخت پيكرم،

چون شعله هاي سركش جانم فرو نشست،

آنگاه باز از دل خاكستر

بار دگر تولد من

آغاز مي شود

ومن دوباره زندگي ام را

آغاز مي كنم

پر باز ميكنم

پرواز مي كنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/18ساعت   توسط بابك   | 

هر كه بر ما مي رسدگويد كه يارت يار نيست

بار عشقش را مكش زيرا كه بارت بار نيست

ساقيا امشب مخالف مي نوازي تار را

يا كه من بسيار مستم يا كه تارت تار نيست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/18ساعت   توسط بابك   | 

مي تراود مهتاب

مي درخشد شبتاب

نيست يكدم شكند خواب به چشم كس و ليك

غم اين خفته چند

 خواب در چشم ترم مي شكند

نگران با من استاده سحر

صبح مي خواهد ازمن

كز مبارك دم او ،آورم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر

درجگر ليكن خاري

از ره اين سفرم مي شكند

نازك آراي تن ساق گلي

كه به جانش كشتم

وبه جان دادمش آب

اي دريغا! به برم مي شكند

دستها مي سايم تا دري بگشايم

بر عبث مي پايم

كه به در كس آيد

در و ديوار به هم ريخته شان

بر سرم مي شكند

مي تراود مهتاب

مي درخشد شبتاب

مانده پاي آبله از راهي دور

بر دم دهكده مردي تنها

كوله بارش بر دوش

دست او بر در ،ميگويد باخود

غم اين خفته چند

خواب در چشم ترم مي شكند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/17ساعت   توسط بابك   | 

درشبان غم تنهايي خويش

عابد چشم سخنگوي تو ام

من دراين تاريكي

من در اين تيره شب جانفرسا

زائر ظلمت گيسوي تو ام

گيسوان تو پريشانتر از انديشه من

گيسوان تو شب بي پايان

جنگل عطر آلود

شكن گيسوي تو، موج درياي خيال

كاش با زورق انديشه شبي

از شط گيسوي مواج تو من

بوسه زن بر سر هر موج گذر ميكردم

كاش بر اين شط مواج سياه

همه عمر سفر ميكردم

من هنوز ازاثر عطر نفسهاي تو

سرشار سرور

گيسوان تو در انديشه من

گرم رقصي موزون

كاشكي پنجه من

درشب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست

چشم من چشمه زاينده اشك

گونه ام بستر رود

كاشكي همچو حبابي بر آب

در نگاه تو رها مي شدم از بود ونبود ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/17ساعت   توسط بابك   | 

پيوستن دوستان به هم آسان است

دشوار بريدن است وآخر آن است

شيريني وصل را نميدارم دوست

از غايت تلخيي كه در هجران است

 

اي عشق پناهگاه پنداشتمت

اي چاه نهفته راه پنداشتمت

اي چشم سياه ! آه اي چشم سياه

 آتش بودي نگاه پنداشتمت

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/16ساعت   توسط بابك   | 

به سراغ من اگر مي آييد،پشت هيچستانم

پشت هيچستان جايي است

پشت هيچستان رگ هاي هوا پرقاصدهايي است

كه خبر مي آرند،ازگل واشده دورترين بوته خاك

روي شن ها هم ،نقش هاي سم اسبان سواران

 ظريفي است كه صبح

به سر تپه معراج شقايق رفتند.

پشت هيچستان ،چتر خواهش بازاست

تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،

زنگ باران به صدا مي آيد

آدم اينجا تنهاست

ودراين تنهايي،سايه ناروني تا ابديت جاري است

به سراغ من اگر مي آييد،نرم وآهسته بياييد

مبادا كه ترك بردارد،چيني نازك تنهايي من.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/16ساعت   توسط بابك   | 

آب را گل نكنيم

در فرو دست انگار كفتري ميخورد آب

يا كه دربيشه دور سيره اي پر ميشويد

يا در آبادي كوزه اي پر ميگردد

آب راگل نكنيم

شايد اين آب روان،مي رود پاي سپيداري،تا فرو شويد اندوه دلي

دست درويش شايد،نان خشكيده فرو برده در آب

زن زيبايي آمد لب رود، آ ب راگل نكنيم

روي زيبا دو برابر شده است.

چه گوارا اين آب !

چه زلال اين رود!

مردم بالا دست چه صفايي دارند

چشمه هاشان جوشان،گاوهاشان شيرافشان باد

من نديدم دهشان

بي گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست

ماهتاب آنجا،مي كند روشن پهناي كلام

بي گمان در ده بالادست،چينه ها كوتاه است

مردمش ميدانندكه شقايق چه گلي است

بي گمان آنجا آبي ،آبي است

غنچه اي مي شكفد،اهل ده باخبرند

چه دهي بايد باشد!

كوچه باغش پر موسيقي باد

مردمان سر رود، آب را مي فهمند

گل نكردندش ،ما نيز

آب را گل نكنيم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/16ساعت   توسط بابك   | 

الهي سينه اي ده آتش افروز

در آن سينه دلي و آن دل همه سوز

هر آن دل را كه سوزي نيست ،دل نيست

دل افسرده غير از آب وگل نيست

دلم پرشعله گردان سينه پر دود

زبانم كن به گفتن آتش آلود

كرامت كن دروني درد پرورد

دلي در وي درون درد و برون درد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/16ساعت   توسط بابك   | 

نمي بينم نشاط عيش در كس

نه اندوه دلي نه درد ديني

خدا زان خرقه بيزار است صدبار

كه صد بت باشدش در آستيني

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/16ساعت   توسط بابك   |