|
|
|
|
|
كفش هايم كو |
||
|
|
|
|
|
روزي خواهم آمد و پيامي خواهم آورد |
||
|
|
|
|
|
من از نهايت شب حرف ميزنم
و از نهايت شب حرف ميزنم اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار و يك دريچه كه از آن به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم |
||
|
|
|
|
|
عجب صبري دارد خدا دارد! اگر من جاي او بودم ، همان يك لحظه اول، كه اول ظلم را مي ديديم از مخلوق بي وجدان ، جهان را با همه زيبايي و زشتي ، به روي يكدگر ، ويرانه مي كردم **** عجب صبري خدا دارد! اگرمن جاي او بودم ، كه در همسايه صد ها گرسنه ، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم ، نخستين نعره ي مستانه را خاموش آن دم ، برلب پيمانه مي كردم . **** عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم ، كه مي ديدم يكي عريان ولرزان ، ديگري پوشيده از صد جامه ي رنگين ، زمين و آسمان را واژگون ، مستانه مي كردم. *** عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم ، نه طاعت مي پذيرفتم ، نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگر ها تيز كرده ، پاره پاره در كف زاهد نمايان ، سبحه ي صد دانه مي كردم. *** عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم ، براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان ، هزاران ليلي ناز آفرين را كوبه كو ، آواره و ديوانه مي كردم . *** عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم ، به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي كردم. *** عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم ، به عرش كبريايي ، با همه صبر خدايي ، تا كه مي ديدم عزيز نا به جايي، ناز بر يك نارواگرديده خواري مي فروشد ، گردش اين چرخ را وارونه ، بي صبرانه مي كردم. *** عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم ، كه مي ديدم مشوش عارف و عامي ، ز برق فتنه ي اين علم عالم سوز مردم كش ، به جز انديشه ي عشق و وفا ، معدوم هر فكري ، در اين دنيا ي پرافسانه مي كردم . *** عجب صبري خدا دارد! چرامن جاي او باشم؟ همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشت كاري ها ي اين مخلوق را دارد! وگرنه من به جاي او چو بودم ، يك نفس كي عادلانه سازشي ، با جاهل و فرزانه مي كردم؟ عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد! |
||
|
|
|
|
|
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم چراغ هاي رابطه تاريكند چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني ست |
||
|
|
|
|
|
اهل كاشانم
دلم از غربت سنجاقك پر كاسه داغ محبت بود
|
||
|
|
|
|
|
دشتهايي چه فراخ! |
||
|
|
|
|
|
هنوز گوشم از گفتگوي بي گريه مان گرم بود! |
||
|
|
|
|
|
پنداشت او قلم |
||
|
|
|
|
|
محبوب من بيا
|
||
|
|
|
|
|
نام جاوید ای وطن |
||
|
|
|
|
|
يار دبستانی من
|
||
|
|
|
|
|
من همون جزيره بودم خاکی و صميمی و گرم واسه عشقبازی موجا قامتم يه بسترنرم يه عزيز دردونه بودم پيش چشم خيس موجا يه نگين سبز خالص روی انگشتر دريا تا که يک روز تو رسيدی توی قلبم پا گذاشتی غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی زير رگبار نگاهت دلم انگار زيرورو شد برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد تانفس کشيدی انگار نفسم بريد تو سينه اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی اما تاقايقی اومد از من و دلم گذشتی |
||
|
|
|
|
|
اي واي بر اسيري كه از ياد رفته باشد در دام مانده باشد،صياد رفته باشد آه از دمي كه تنهابا داغ او چو لاله در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد امشب صداي تيشه از بيستون نيامد شايد به خواب شيرين فرهاد رفته باشد خونش به تيغ حسرت يا رب حلال بادا صيدي كه از كمندت ،آزاد رفته باشد از آه دردناكي سازم خبر دلت را وقتي كه كوه صبرم بر باد رفته باشد رحم است بر اسيري كه از گرد دام زلفت با صد اميدواري ناشاد رفته باشد شادم كه از رقيبان دامن كشان گذشتي گو مشت خاك ماهم بر باد رفته باشد پر شور از حزين است امروز كوه وصحرا مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد. |
||
|
|
|
|
|
مرده بدم،زنده شدم،گريه بدم،خنده شدم
دولت عشق آمد ومن دولت پاينده شدم ديده سيراست مرا،جان دلير است مرا زهره شير است مرا، زهره تابنده شدم... |
||
|
|
|
|
|
اي شب !به پاس صحبت ديرين خداي را با او بگو حكايت شب زنده داري ام با او بگو چه مي كشم از درد اشتياق شايد وفا كند بشتابد به ياري ام
اي دل ! چنان بنال كه آن ماه نازنين آگه شود ز رنج من وعشق پاك من با او بگو كه مهر تو از دل نمي رود هرچند بسته مرگ كمر بر هلاك من
اي شعر من !بگو كه جدائي چه مي كند كاري بكن كه در دل سنگش اثر كني اي چنگ غم كه از تو به جز ناله برنخاست راهي بزن كه ناله ازاين بيشتر كني
اي آسمان ! به سوز دل من گواه باش كز دست غم به كوه وبيابان گريختم داني كه شب همه شب دور از آن نگاه مانند شمع سوختم و اشك ريختم
اي روشنان عالم بالا ! ستاره ها! رحمي به حال عاشق خونين جگر كنيد يا جان من ز من بستانيد بي درنگ يا پا فرا نهيد وخدا را خبر كنيد
آري مگر خدا به دل اندازدش كه من زين آه وناله راه به جايي نمي برم جز ناله هاي تلخ نريزد ز ساز من از حال دل اگر سخني بر لب آورم
آخر اگر پرستش او شد گناه من عذر گناه من همه چشمان مست اوست تنها نه عشق و زندگي و آرزوي من او هستي من است كه آينده دست اوست
عمري مرا به مهر و وفا آزموده است داند من آن نيم كه كنم رو به هر دري او نيز مايل است به عهدي وفا كند اما اگر خدا بدهد عمر ديگري. |
||
|
|
|
|
|
من مرغ آتشم مي سوزم از شراره اين عشق سركشم چون سوخت پيكرم، چون شعله هاي سركش جانم فرو نشست، آنگاه باز از دل خاكستر بار دگر تولد من آغاز مي شود ومن دوباره زندگي ام را آغاز مي كنم پر باز ميكنم پرواز مي كنم. |
||
|
|
|
|
|
هر كه بر ما مي رسدگويد كه يارت يار نيست بار عشقش را مكش زيرا كه بارت بار نيست ساقيا امشب مخالف مي نوازي تار را يا كه من بسيار مستم يا كه تارت تار نيست. |
||
|
|
|
|
|
مي تراود مهتاب مي درخشد شبتاب نيست يكدم شكند خواب به چشم كس و ليك غم اين خفته چند خواب در چشم ترم مي شكند نگران با من استاده سحر صبح مي خواهد ازمن كز مبارك دم او ،آورم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر درجگر ليكن خاري از ره اين سفرم مي شكند نازك آراي تن ساق گلي كه به جانش كشتم وبه جان دادمش آب اي دريغا! به برم مي شكند دستها مي سايم تا دري بگشايم بر عبث مي پايم كه به در كس آيد در و ديوار به هم ريخته شان بر سرم مي شكند مي تراود مهتاب مي درخشد شبتاب مانده پاي آبله از راهي دور بر دم دهكده مردي تنها كوله بارش بر دوش دست او بر در ،ميگويد باخود غم اين خفته چند خواب در چشم ترم مي شكند. |
||
|
|
|
|
|
درشبان غم تنهايي خويش عابد چشم سخنگوي تو ام من دراين تاريكي من در اين تيره شب جانفرسا زائر ظلمت گيسوي تو ام گيسوان تو پريشانتر از انديشه من گيسوان تو شب بي پايان جنگل عطر آلود شكن گيسوي تو، موج درياي خيال كاش با زورق انديشه شبي از شط گيسوي مواج تو من بوسه زن بر سر هر موج گذر ميكردم كاش بر اين شط مواج سياه همه عمر سفر ميكردم من هنوز ازاثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور گيسوان تو در انديشه من گرم رقصي موزون كاشكي پنجه من درشب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست چشم من چشمه زاينده اشك گونه ام بستر رود كاشكي همچو حبابي بر آب در نگاه تو رها مي شدم از بود ونبود ...
|
||
|
|
|
|
|
پيوستن دوستان به هم آسان است
دشوار بريدن است وآخر آن است شيريني وصل را نميدارم دوست از غايت تلخيي كه در هجران است
اي عشق پناهگاه پنداشتمت اي چاه نهفته راه پنداشتمت اي چشم سياه ! آه اي چشم سياه آتش بودي نگاه پنداشتمت |
||
|
|
|
|
|
به سراغ من اگر مي آييد،پشت هيچستانم
پشت هيچستان جايي است پشت هيچستان رگ هاي هوا پرقاصدهايي است كه خبر مي آرند،ازگل واشده دورترين بوته خاك روي شن ها هم ،نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح به سر تپه معراج شقايق رفتند. پشت هيچستان ،چتر خواهش بازاست تا نسيم عطشي در بن برگي بدود، زنگ باران به صدا مي آيد آدم اينجا تنهاست ودراين تنهايي،سايه ناروني تا ابديت جاري است به سراغ من اگر مي آييد،نرم وآهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد،چيني نازك تنهايي من. |
||
|
|
|
|
|
آب را گل نكنيم
در فرو دست انگار كفتري ميخورد آب يا كه دربيشه دور سيره اي پر ميشويد يا در آبادي كوزه اي پر ميگردد آب راگل نكنيم شايد اين آب روان،مي رود پاي سپيداري،تا فرو شويد اندوه دلي دست درويش شايد،نان خشكيده فرو برده در آب زن زيبايي آمد لب رود، آ ب راگل نكنيم روي زيبا دو برابر شده است. چه گوارا اين آب ! چه زلال اين رود! مردم بالا دست چه صفايي دارند چشمه هاشان جوشان،گاوهاشان شيرافشان باد من نديدم دهشان بي گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست ماهتاب آنجا،مي كند روشن پهناي كلام بي گمان در ده بالادست،چينه ها كوتاه است مردمش ميدانندكه شقايق چه گلي است بي گمان آنجا آبي ،آبي است غنچه اي مي شكفد،اهل ده باخبرند چه دهي بايد باشد! كوچه باغش پر موسيقي باد مردمان سر رود، آب را مي فهمند گل نكردندش ،ما نيز آب را گل نكنيم.
|
||
|
|
|
|
|
الهي سينه اي ده آتش افروز
در آن سينه دلي و آن دل همه سوز هر آن دل را كه سوزي نيست ،دل نيست دل افسرده غير از آب وگل نيست دلم پرشعله گردان سينه پر دود زبانم كن به گفتن آتش آلود كرامت كن دروني درد پرورد دلي در وي درون درد و برون درد |
||
|
|
|
|
|
نمي بينم نشاط عيش در كس
نه اندوه دلي نه درد ديني خدا زان خرقه بيزار است صدبار كه صد بت باشدش در آستيني |
||